0

آه از مجلس نامردان

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

آه از مجلس نامردان

آه از مجلس نامردان

امام سجاد

 

 


قبل از آنکه اهل بیت علیهم السلام را وارد كاخ یزید لعین نمایند او بر تخت و جایگاه مخصوص خود تكیه زد و دستور داد بارگاه را آراستند، انواع و اقسام شراب ‏ها را در بارگاه چیده و آلات قمار و شطرنج و نَرد را حاضر كردند و هر یك از سفراء روم و ایلچیان فرنگ را كه قبلا دعوت كرده بود بر كرسى ‏ها نشاند و تمام اكابر و وزراء و اعیان و رجال مملكتى در اطراف و چهار گوشه بارگاه روى كرسى‏ ها و تخت ‏ها قرار و آرام گرفتند و مطربان و نوازندگان را در مجلس آوردند و هر كدام به نوعى به تغنى و نواختن ساز مشغول شدند. سپس امر كرد اسراء را بیاورید.


 

پس از وارد نمودن اسیران به مجلس یزید، ایشان را در مقابل او نگاه داشتند، امام سجاد علیه ‏السلام به یزید فرمود: اگر رسول خدا ما را در این حالت ببیند گمان دارى با تو چه خواهد كرد؟

و فاطمه دختر امام حسین علیه ‏السلام فریاد زد: اى یزید! آیا دختران رسول خدا باید اینگونه به اسارت گرفته شوند؟

اهل مجلس با شنیدن این جمله از دختر امام به گریه افتادند به گونه ‏اى كه صداى گریه ایشان شنیده مى‏ شد.

یزید چون وضعیت را بدین صورت دید ناچار دستور داد دستهاى امام چهارم را باز كنند.

در این هنگام سر مبارك امام حسین علیه ‏السلام را در حالى كه شتشو داده و محاسن مبارك حضرت را شانه زده بودند، در تشتى از طلا قرار داده و در مقابل یزید گذاردند.

اولین سخن یزید ناپاك با آن حضرت این بود:

كیف رایت الضرب یا حسین ؛ چگونه دیدى ضربت دست مرا؟

سپس رو به حضّار مجلس كرد و گفت:

این مرد تا زنده بود می بالید و مى‏ گفت: «پدر من بهتر از پدر یزید است». اى مردم پدرش با پدر من در باب سلطنت و خلافت مخاصمه كرد. خدا پدر مرا بر پدرش ظفر داد و اما اینكه مى‏ گفت مادرم بهتر از مادر یزید بود این راست است. پس به جانم قسم که فاطمه دختر رسول الله برتر از مادر من بود. و اما اینكه مى ‏گفت جدّم بهتر از جدّ یزید است البته هر كه ایمان به خدا و اقرار به روز جزا دارد باید پیامبر را از همه كائنات بهتر بداند و اما اینكه مى‏ گفت خودم از یزید بهترم گویا این آیه را از قرآن نخوانده بود كه مى ‏فرماید: « قل اللهم مالك الملك تۆتى الملك من تشاء».

امام زین العابدین علیه ‏السلام در مقابل این تصمیم به یزید فرمود: اى یزید مشاورین تو درباره ما برخلاف مشاورین فرعون درباره موسى بن عمران و هارون رأى دادند زیرا فرعون وقتى كه مى خواست موسى را بكشد مشاورین به او گفتند: ارجه و آخاه، فعلاً او و برادرش را نگاه دار... ولى مشاورین تو درباره من راى به كشتن من مى دهند و جز زنا زادگان به كشتن انبیاء و فرزندانشان رأى نمى دهند

آنگاه یزید به امام سجاد علیه ‏السلام گفت: قدرت خدا را چگونه دیدى اى على بن الحسین؟!

امام فرمود: رأیت ما قضاه الله عزوجل قبل ان یخلق السماوات و الارض، آنچه را كه خداوند قبل از آفرینش آسمانها و زمین مقدر كرده بود، دیدم.

یزید به فرزند خود خالد گفت: پاسخ او را بده! ولى خالد ندانست چه جوابى گوید! یزید به او گفت: بگو «ما اصابكم من مصیبة فبما كسبت ایدیكم و یغفو عن كثیر»

پس از آن على بن الحسین علیه ‏السلام فرمود:

«اى پسر معاویه و هند و صخر! نبوت و پیشوایى همیشه در اختیار پدران و نیاكان من بوده پیش از آنكه تو زاده شوى! به راستى كه در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست جدم على بن ابى طالب، و پرچم كافران در دست پدر و جد تو بود!»

سپس امام ادامه داد:

«اى یزید! واى بر تو! اگر مى‏ دانستى كه عمل زشتى را مرتكب شده ‏اى و با پدرم و اهل بیت و برادر و عموهاى من چه كرده ‏اى، مسلما به كوهها مى ‏گریختى! و بر روى خاكستر مى‏ نشستى! و فریاد به و اویلا بلند مى ‏كردى! كه سر پدرم حسین فرزند فاطمه و على را بر سر در دروازه شهر آویخته ‏اى! و ما امانت رسول خدا در میان شما هستیم ؛ تو را به خوارى و پشیمانى فردا بشارت مى ‏دهم! و پشیمانى فردا زمانى است كه مردم در روز قیامت گرد آیند».

یزید با امام سجاد علیه ‏السلام سخن مى گفت و دنبال بهانه اى مى گشت تا از سخنان خودش كلمه اى پیدا كند و آنرا موجب فتواى قتل وى قرار دهد. اما چون بهانه اى پیدا نكرد با حاضرین در مجلس مشورت كرد. آنان رأى بكشتن او دادند!

امام حسین

 

مسعودى نقل مى ‏كند كه: امام باقر علیه ‏السلام - كه در آن هنگام فقط دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود - در مقابل یزید ایستاد و پس از حمد و ثناى خدا فرمود: اطرافیان و كسان تو برخلاف مشاوران فرعون رأى دادند! چون او وقتى از اطرافیان خود درباره موسى و هارون نظر خواهى كرد، گفتند:  « ارجه و اخاه و ارسل فى المدائن حاشرین»؛ او و برادرش را مهلت ده و رسولانى رهسپار شهرها گردان تا جادوگران گرد آیند، پس از اینكه جادوگران آمدند آنان را آزمایش كن!» و اینان به قتل ما اشارت كردند! و این بى سبب نیست!

یزید پرسید: سبب چیست ؟

امام باقر علیه‏ السلام فرمود: آنان زیرك و عاقل بودند، و اینان فریفته شده و نادان! چرا كه جز ناپاكان، پیامبران و فرزندان آنان را كسى نمى كشد!

یزید که این سخنان را شنید، سر به زیر انداخت.

سپس دست برد و چوب خیزران را برداشت و با آن به لب و دندان مبارک امام حسین علیه ‏السلام ‏زد و این اشعار را خواند:

 

لیت اشیاخى ببدر شهدوا                     جزع الخزرج من وقع الاسل ...

یعنی: قبیله خزرج را از زدن نیزه ؛ در آن حال از شادى فریاد مى‏ زدند و مى‏ گفتند: اى یزید! دستت شل مباد ؛ بنى هاشم با سلطنت بازى كردند، نه خبرى آمد و نه وحیى نازل شد ؛ من از دودمان خندف نباشم اگر انتقام نگیرم از فرزندان احمد به خاطر آنچه او كرد.

ابو برزه اسلمى گفت: اى یزید! واى بر تو! بر دندانهاى حسین پسر فاطمه چوب مى زنى در حالى كه من شاهد بودم كه رسول خدا همین لبها و دندانها را مى ‏بوسید و به حسن و حسین علیهماالسلام مى ‏فرمود:

شما دو سید جوانان اهل بهشتید، خداوند قاتل شما را نابود كند و او را مورد لعنت خود قرار دهد و دوزخ را براى او آماده سازد!

یزید با شنیدن این جملات در خشم شد و دستور داد او را از مجلس بیرون كردند.

سفیر روم كه شاهد این صحنه هاى دلخراش بود، رو به یزید كرد و گفت: این سر كیست كه در مقابل توست ؟

یزید با تعجب پرسید: براى چه این سۆال را مى‏ كنى ؟

گفت: چون به روم بازگردم، از من درباره آنچه كه دیده‏ ام سۆال كنند، و باید علت این شادى و سرور را بدانم كه با قیصر روم در میان بگذارم تا او نیز خشنود گردد!

یزید گفت: این سر حسین پسر فاطمه دختر محمد است.

در این هنگام سر مبارك امام حسین علیه ‏السلام را در حالى كه شتشو داده و محاسن مبارك حضرت را شانه زده بودند، در تشتى از طلا قرار داده و در مقابل یزید گذاردند

سفیر پرسید: این محمد، همان پیغمبر شماست؟!

یزید گفت: آرى.

سفیر گفت: نابود گردید با چنین آئینى كه دارید!! دین من بهتر از دین توست!  زیرا پدر من از نبیرگان داود است و میان من و داود، پدران بسیار قرار گرفته‏اند و مرا پیروان آئین احترام كنند و جاى سمّ آن خرى كه عیسى یك بار بر آن سوار شده بود در كلیسائى است كه مردم به زیارت آن مى ‏روند، و شما فرزند پیغمبر خویش را مى ‏كشید! با اینكه جز دخترى در میانه واسطه نیست!! این دین شما چگونه دینى است ؟!

یزید چون این سخنان را شنید گفت: باید این نصرانى را كشت كه ما را در مملكت خود رسوا نمود!

سفیر چون چنان دید گفت: اكنون كه مرا خواهى كشت پس این سخن را نیز گوش كن! شب گذشته رسول خدا را در خواب دیدم و او مرا به بهشت مژده داد، و من از این خواب بسى در حیرت بودم، اكنون تعبیر آن خواب بر من آشكار شد كه آن بشارت درست بوده است. سپس شهادتین را گفت و سر مبارك امام را به سینه گرفت و مى ‏بوسید و مى‏ گریست تا او را كشتند.

همانند این ماجرا در مورد بزرگان یهود و نصاری که درآن مجلس حضور داشتندنیز نقل شده است. همچون رأس الجالوت که از علماء بزرگ یهود بود و جاثلیق نصارى که هر دو در مقابل مزخرفات یزید ملعون به شدت اعتراض کردند و در نهایت در همان مجلس مسلمان شدند و سپس به دستور یزید کشته شدند.

جمعه 28 تیر 1392  4:24 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها