0

وقتي او نخواهد

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81084
محل سکونت : تهران

وقتي او نخواهد

مكان : فكه
راوي :همرزم شهيد
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
در ارتفاع 112 فكه، داشتيم ميدان مني را پاكسازي مي كرديم تا داخل آن ميدان را بگرديم كه اگر شهيدي هست در بياوريم. داشتم مين ها را از محلي كه قرار بود بگرديم جمع مي كردم. هر پنج - شش تا ميني كه بر مي داشتيم، مي برديم يك كناري مي چيديم; چون مين ها حساس شده بودند و اين هم به خاطر مدت حدود ده - يازده سالي بود كه از كار گذاشتن آنها مي گذشت و آب باران رويشان اثر گذاشته بود. چاشني آن ها را در نمي آورديم. فقط آنها را برمي داشتيم و در جايي كه محل گذر نباشد كنار هم مي گذاشتيم. نيروها هم مي دانستند كه چنين جاهايي را نبايد طرفش رفت.

مين هاي آنجا اكثراً والمري بودند، يكي از والمري ها را از خاك در آوردم و بردم كه در كناري بگذارم. در سراشيبي كمي قرار داشتم. روزهاي قبل باران زيادي باريده بود و منطقه هنوز گل بود و خيس. در همان حال كه مين در دستهايم قرار داشت ناگهان پايم ميان گِل ها ليز خورد و افتادم زمين. افتادن همان و سه چهار متر ليز خوردن همان. همه حواسم به مين بود. هر لحظه منتظر بودم توي بغلم منفجر شود. كوچكترين اشاره مي توانست كار را تمام كند. نمي دانستم چكار كنم. بچه ها مات مانده بودند. هيچكس نمي توانست كمكم كند. فقط نگاه مي كردند. پناه گرفته و مرا مي پائيدند. در همان حالي كه سر مي خوردم و مي رفتم پائين، پايم را به تل خاكي كه جلويم بود كوبيدم و يك لحظه حالت ايست بهم دست داد. ناگهان در اوج هراس، مين از دستم پريد و روي سرازي غلت خورد و همين طوري رفت پائين. نمي دانستم چكار كنم. هر آن مي گفتم الان مي تركد. خودم را به زمين گلي چسباندم. پاهايم را بر زمين فشار مي دادم، انگار مي خواستم بروم توي زمين. با دست گوشهايم را گرفتم و چشمانم را بستم. حال نداشتم نگاهش كنم. همه جاي بدنم را مهياي درد و تركش هاي سوزان والمري كردم و لحظه شماري مي كردم. چند ثانيه اي كه گذشت، خبري نشد. احتمال دادم كه ديگر مين به پائين سرازيري رسيده است. ولي چرا منفجر نشد؟ آرام نگاهي انداختم. مين در پائين تپه به كناري لميده و آرام گرفته بود.

نگاهي عميق كه به آن انداختم، يك آن تصويري در آن ديدم كه به حالت تمسخر به من مي خنديد و مي گفت: «ديدي آمادگي شهادت رو نداري. اين بار هم نشد...»

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

چهارشنبه 26 تیر 1392  2:18 PM
تشکرات از این پست
montazereagha mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها