0

نمي دانم چرا بايد اينجا را كند...

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81084
محل سکونت : تهران

نمي دانم چرا بايد اينجا را كند...

مكان : فكه
راوي :همرزم شهيد
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
در آن اطراف پنجاه شهيد پيدا كرده بوديم. فكر مي كرديم كه ديگر چيزي نباشد. دوروبر را هم كه كنديم، ديگر به چيزي بر نخورديم و اين نشان دهنده اين بود كه دشمن پيكر شهدا را در يك جا جمع كرده و چه بسا دوربين هاي وحشت زدگان صدامي استفاده تبليغاتي نيز از اين صحنه ها برده باشند.

اطراف ارتفاع 112 بود و در گوشه اي يك كاميون ايفاي عراقي سوخته بود. در كنارش تل خاكي ايجاده شده بود كه مقدار زيادي آت و آشغال ميان آن به چشم مي خورد. شني پاره شده تانكي از ميان خاك ها بيرون زده، چند لاستيك نيم سوخته ماشين و ديگر وسايل منهدم شده جزو تل خاك بودند.

«محمد رضا كاكا» از بچه هاي تهران، كه خدمت سربازي اش را همراه ما در تفحص مي گذراند، با نگاهي مشكوك به تل خاك نظر مي كرد. كليد كرد كه الاّ و بلاّ اينجا را بكنيم. هرچه گفتيم كه اينجا فقط مقداري آشغال و وسايل جمع شده و بعيد است اينجا شهيد باشد، نمي پذيرفت.

خوبي تفحص به اين است كه بودن يا نبودن شهيد بستگي به نظر «رئيس» و «مسئول» ندارد، هركس احساس كند شهيدي صدايش مي زند، بقيه تابع مي شوند. با خستگي گفتم: «آخر پدر آمرزيده، تو چطوري مي خواهي شني تانك را در بياوري، يا بدون هرگونه امكاناتي كاميون سوخته را جابجا كني؟ ول كن اينجا چيزي گيرت نمي آيد...»

ولي او مصرّ شد كه تل خاك را بكند. و شروع كرد به زيرورو كردن خاك ها. چند سرباز گذاشتم پهلويش و خودم با دو سه نفر ديگر رفتيم كه شيار روبه رويي را كه خيلي مشكوك به نظر مي رسيد بگرديم. چند قدمي كه رفتم، دلم رضايت نداد. برگشتم و نگاهشان انداختم. با علاقه تمام داشتند خاك ها را مي كاويدند. مغلوب همتشان شدم و برگشتم. بيل دستي را برداشتم و شروع كردم به كندن از يك طرف ديگر از تل خاك.

هر چي بيشتر مي كنديم. بچه ها بيشتر به «كاكا» تيكه مي انداختند. همه را خسته كرده بود ولي خودش مي گفت: «شما برويد دنبال شيار، من خودم تنها مي مانم و تكليف اينجا را معلوم مي كنم».

برخورديم به تكه اي سيم سياه تلفن، يك دفعه كاكا داد زد: «اينهاش. ديديد گفتم. خودشه». سيم تلفن را گرفت تا رد آن را بيابد. با خودم گفتم اشتباه مي كند و بعيد است اينجا شهيد باشد. ولي او ول كن نبود. اصلا مي خواست آن تل خاك را از ميان بردارد تا خيالش راحت شود.

رسيديم به سختي زمين يعني جايي كه ديگر ثابت مي شد شهيدي اينجا نيست. ولي سيم تلفن پيچ خورده و كمي آن طرَفتر زير خاك ها رفته بود. براي خودم هم جالب شد. با اينكه خسته بوديم، با شدت بيشتري مي كنديم. ناگهان كاكا فرياد زد: «يافتم... يافتم...».

رسيديم به چند تكه استخوان پاي انسان، اين را كه ديدم، گفتم: «حالا بايد با احتياط اطراف را خالي كنيم» همه دست به بيل شديم و در كمال دقت و احتياط، تپه خاك را برداشتيم و در كمال تعجب برخورديم به پيكر چند شهيد كه در كنار يكديگر دفن شده بودند.

دشمن خبيث با سيم تلفن دست و پاي آنها را بسته و روي هم ديگر انداخته بود. شهيد بوده اند يا مجروح، خدا مي داند. ولي انسان كشته شده كه نيازي ندارد دست و پايش را با سيم تلفن محكم ببندند. «كاكا» كه خوشحال شده بود، شادمان بيل مي زد و مدام صلوات مي فرستاد.

در عطر آگيني صلوات، پيكر هشت شهيد را كه مظلومانه و معصومانه كنار هم خفته بودند، از زير تل خاك و ميان وسايل بيرون آورديم و هريك را با احترام و بغض خاص، داخل كيسه سفيد گذاشتيم، و آنهايي را كه پلاك داشتند، شماره را روي كيسه شان نوشتيم و آن كه نداشت روي پارچه و كارتش اين طور نوشتيم:

دفن شده در كنار شماره پلاك... در ارتفاع 112 فكه منطقه عملياتي والفجر يك.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

چهارشنبه 26 تیر 1392  2:17 PM
تشکرات از این پست
montazereagha mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها