0

داستان اموزنده

 
faramarztm
faramarztm
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1391 
تعداد پست ها : 316
محل سکونت : خراسان جنوبی

داستان اموزنده

هرگز فکر نکنید

 

عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌ای

نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید

اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر

آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به

من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه

ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من

بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه

فروخته‌ام. کاسه فروشی نیست.

 

هرگز فکر نکنید دیگران احمقند

 

 وبلاگ اسوان مال من است

دوشنبه 17 تیر 1392  6:49 PM
تشکرات از این پست
kefa313
kefa313
kefa313
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مهر 1392 
تعداد پست ها : 275
محل سکونت : -

پاسخ به:داستان آموزنده

داستانی از مولانا

 

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت

گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی.

اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم.

مرد قبول کرد. پرنده گفت: پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.

مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست...

گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. بر چیزی که از دست دادی حسرت مخور.

پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.

مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی!

پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟

مرد به خود آمد و گفت: ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو. پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟

پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌ زار است!

جمعه 10 آبان 1392  7:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها