0

اصرار گريه آميز

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

اصرار گريه آميز

راوي :همرزم شهيد
خاطراتي از شهيد جهانشير بردستاني
به نقل از حسين كارگر
يادم نمي آيد كه در كاري از او «نه» شنيده باشم، چه سخت چه آسان، آماده بود كه به احسن وجه انجام وظيفه كند. خستگي نمي شناخت، خواب نداشت. اين ها حرف هايي نيست كه حالا بعد از پانزده سال به زبان بياورم. اين ها گوشه ي جگرم بوده است. شما سبب خير شديد تا من دفتر خاطراتم را ورق بزنم. براي يك فرمانده در هيجان جنگ و در بحبوحه تك و پاتك چيزي بهتر از اين نيست كه يك نيروي شجاع و نترس دم دست داشته باشد. نيرويي كه پر از ايمان و اميد باشد و به آدم دلداري و جرأت بدهد. براي همين گفتم اين ها گوشه ي جگرم بوده است. تعارف ِ معمول نيست. اصلاً ميدان جنگ جاي تعارف نيست. آدمي وقتي در مخمصه مرگ قرار مي گيرد، همه چيز برايش رنگ ديگري دارد. يك حرف دلگرم كننده، يك اميد، يك سخنِ صواب در آن لحظه در ژرفاي جان فرو مي نشيند. پس «حسين كارگر» تعارف نمي كند. حقيقتاً عمقِ جانم را كه مي كاوم طعم كلام «جهانشير بردستاني» از آن برمي آيد.
گفتم: جهان! تو به عنوان معاون گردان همين جا مي ماني. جبهه، جبهه است ديگر فرقي نمي كند. امروز وظيفه ي شما اين است كه در خط پدافندي فاو باشي.
پشت سرِم را نگاه نكردم. سوار ماشين شدم و در را بستم. مي دانستم كه الان ابرام و اصرارش شروع مي شود. جهانشير كسي نبود كه در خط پدافندي تاب بياورد. خاصه وقتي بويي برده باشد كه در جاي ديگر عمليات است. اما او تازه داماد بود. خانواده اش را هم آورده بود سربندر. دلم نمي خواست كه در اين عمليات شركت كند. «پسر! لااقل اين بنده ي خدا را ببر گناوه، بعد. اگر اتفاقي افتاد، دختر مردم در اين شهر غريب چه كند؟»
ـ نگران نباش حاجي! او وظيفه اي دارد، من هم وظيفه اي دارم.
دندان هايم را روي هم فشردم و با خود عهد كردم كه عمليات كربلاي چهار، بدون جهانشير بردستاني انجام شود. همان خط پدافندي فاو بماند بهتر است. اين ها چيز هايي بود كه تا برگشتن دوباره ي من به سنگر، يعني همان جا جهانشير را رها كردم از ذهنم گذشت.
وارد سنگر شدم. دست هايش را دور زانو حلقه كرده بود و نشسته بود. به اصطلاح زانوي غم بغل گرفته بود. پكر، ناراحت. بغضي غريب در گلويش خانه كرده بود. اشك اگر اشاره اي مي ديد از سد پلك هايش سرريز مي كرد. داغديده اين حالت را نداشت. يتيم شده اينگونه نبود. كشتي هايش در اروند غرق شده بودند! طول دو ساعت جلسه ي ما را به همان حالت نشسته بود. دلم سوخت.
ـ چي شده؟ چرا اينقدر ناراحتي؟
همين سؤال كه پاسخش هم برايم روشن بود، كافي بود تا بغضش بشكفد. كافي بود تا اصرار گريه آميز او بر تصميم من چيره شود. در چشم هاي خيسش رازي پنهان سر افشا شدن داشت. تابناكي ديگري در نگاهش پيدا بود. دلم لرزيد. رعشه ي شفافي از ستون فقراتم عبور كرد. اما من نمي خواستم بپذيرم. مگر هنوز چندماه از تولد «حسين» مي گذرد كه او با حلاوت و حرارت خاصي از ديدنِ فرزندش برايم گفته بود؟ هنوز احساسِ دل انگيز پدر شدن، چنان كه بايد، در جانش ته نشين نشده بود. ولي شوق شيرين شهادت، پوست بر خاك مي شكافد تا چه رسد به جان هاي پاك.
منبع: كتاب در تابستان زخم، مؤلف: غلامرضا كافي، ص45

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

پنج شنبه 13 تیر 1392  1:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها