0

محمدمهدی لبخند می‌زند

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

محمدمهدی لبخند می‌زند

 


«محمدمهدی محب شاهدین» فرزند کربلایی‌میرزا و ایران مرادی در یکم اسفند سال 1336 در سمنان به دنیا آمد. در 11 سالگی پدر خود را از دست داد و از همان کودکی با سختی‌ها و محرومیت‌ها دست و پنجه نرم کرد.

محمدمهدی محب شاهدین

 به خاطر سختی‌های فراوان زندگی، انسانی پخته، راسخ و استوار بار آمد. روحیه‌ای قوی و اعتماد به نفس بالایی داشت. علاقه‌مند به کارهای دشوار و پر دردسر بود. هر کس که از او کاری می‌خواست، برایش انجام می‌داد و «نه» نمی‌گفت. تا مقطع دیپلم درس خواند و در دوره دبیرستان به خاطر نوشتن انشایی علیه رژیم شاهنشاهی از مدرسه اخراج شد. به دلیل مبارزه علیه رژیم دستگیر شد و به زندان افتاد. در زندان مورد شکنجه قرار گرفت. با وجود این که فک او را شکسته و پشت او را سوزانده بودند اما حاضر به لو دادن دوستان و مبارزان نشد. او با این کار ساواک را ناکام گذاشت.

با پیروزی انقلاب اسلامی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. در سال 58 به غرب کشور اعزام گشت و در سرکوبی گروهک‌ها و منافقین «روانسر» ، «کامیاران»، «تکاب» و «گیلان‌غرب» نقش داشت. با شروع جنگ تحمیلی به جنوب اعزام شد. معاون و فرمانده گردان(فرمانده گردان ابوذر(ره) تیپ12حضرت قائم (عج)سپاه پاسداران انقلاب اسلامی( در جبهه حضور داشت. در عملیات‌های طریق‌القدس(آزادسازی بستان)، فتح المبین(دشت عباس) و رمضان شرکت کرد. قبل از عملیات محرم، صیغه عقدش با همسرش بسته می‌شود و فقط چند ساعتی را در منزل آن‌ها می‌ماند. فردای آن روز خودش را به جبهه عین الخوش در دهلران می‌رساند و ضمن نوشتن وصیت‌نامه و شرکت در عملیات محرم با اثابت گلوله به پهلو و ران به آرزوی دیرینه‌اش نایل می‌آید و در گلزار شهدای امام‌زاده یحیی سمنان به خاک سپرده می‌شود.

 

شهید به روایت همرزمان

سید تقی شاه‌چراغی، همرزم شهید می‌گوید: موقع جنگ اگر به مشکل یا بن‌بستی بر می‌خوردیم پیش او می‌رفتیم و او به راحتی آن مشکل را حل می‌کرد. در عملیات «طریق‌القدس» و آزادسازی منطقه «بستان» در حال پیشروی بودیم که ناگهان متوجه شدیم در میدان مین گرفتار شده‌ایم. نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. چند تن از نیروها شهید و چند تن دیگر مجروح شدند. عده‌ای با دیدن این صحنه‌ها به کلی روحیه‌شان را از دست داده بودند. تنها کسی که می‌خندید و شوخی می‌کرد «محمدمهدی» بود آنقدر روحیه‌اش قوی بود که همه را هم می‌خنداند. بالاخره معبری باز شد و بچه‌ها به پیشروی خود ادامه دادند.

وقتی عملیات تمام می‌شد چند روزی به سمنان می‌آمد. با بچه‌ها جلساتی می‌گذاشت و در مورد مسائل جنگ و جبهه صحبت می‌کرد و زمینه را برای اعزام مجدد نیروها فراهم می‌کرد. نسبت به منافقین حساسیت داشت. منافقین هم در کمین او بودند تا او را از بین ببرند. یکی دو بار هم منافقین او را مجروح کرده بودند.

محمدتقی برقی نیز بیان می‌کند: در عملیات «طریق‌القدس» از ناحیه سر و دست مجروح شد. مجروحان دیگر را به فرودگاه «ماهشهر» آوردم تا به «تهران» اعزام شوند. سوار هواپیما شدیم و آماده پرواز بودیم که یک دفعه به سمت در خروجی دوید. گفتم: «کجا می‌روی؟». گفت:«سلام مرا به مادرم برسان و بگو «مهدی حالش» خوب است». گفتم:«می‌خواهی پیاده شوی؟»، گفت:«آره، به منطقه برمی‌گردم، چون وجودم در آن‌جا لازم است». این را گفت و به سرعت از پلکان هواپیما پایین رفت. با بدنی مجروح دوباره به صحنه نبرد برگشت.

 

تبریک بگویید نه تسلیت

خانم قدس، همسر شهید کیومرث نوروزی به یاد می‌آورد: سال‌ها با مادر «محب شاهدین» آشنا بودم. بیش‌تر وقت‌ها مادرش می‌گفت: «نماز شب مهدی هرگز ترک نمی‌شود». به حال او غبطه می‌خوردم و با خود می‌گفتم:«این دیگر کیست؟ چقدر باید پیش خدا عزیز باشد که حتی نماز شبش هم ترک نشود». پس از مراسم عقد از همسرش خداحافظی کرد و راهی جبهه شد. هر وقت جویای حال «مهدی» می‌شدم می‌گفت:«پسرم به جبهه رفته تا داماد شود». یک روز که از دبیرستان برمی‌گشتم، حجله‌ای نظر مرا جلب کرد. به طرف کوچه آقای «محب شاهدین» رفتم. تا چشمم به عکس روی حجله افتاد اشک‌هایم سرازیر شد. با خود گفتم:«آن اخلاص، نماز شب و مناجات‌های آقا مهدی بود که او را به مقام والای شهادت رساند». وارد حیاط منزلشان شدم. مادر «مهدی» در اتاق بود و از دور به من اشاره کرد تا پیش او بروم. وقتی به او نزدیک شدم گفت:«پسرم داماد شده است، به مجلس دامادی‌اش خوش آمدید. خدایا! تو را شکر می‌کنم. این هدیه ناقابل را از ما قبول کن». دوباره مادر نگاهش را به عکس «مهدی» دوخت و گفت:«مهدی جان! لباس دامادی‌ات را از چند ماه پیش آماده کرده بودم امیدوارم خوشت بیاید». هر کس به طرف مادر «مهدی» می‌رفت و تسلیت می‌گفت، پاسخ می‌داد:«چرا تسلیت می‌گویید؟ تبریک بگویید! چون پسرم داماد شده است».

گفت: «صحنه‌ای دیدم که تا به حال سابقه نداشته است» . گفتم: «چشمان و لب‌های مهدی را می‌گویی؟» گفت: «تو هم دیدی؟» گفتم: «مگر می‌شود مادر لبخند و چشمان فرزندش را که باز می‌شود نبیند؟»

مادر لبخندش را فراموش نمی‌کند

همسر مهدی در تهران بود. در یکی از تماس‌های تلفنی به او گفتیم که «مهدی» زخمی شده است و او گفت: «چرا می‌گویید زخمی شده است؟ بگویید شهید شده است!» او سریع خودش را به سمنان رساند. با هم به طرف «مسجد مهدیه» که پیکر شهید در آن‌جا بود رفتیم. می‌خواستیم آخرین وداع را با «مهدی» داشته باشیم. جمعیت زیادی آن‌جا بود. از آن‌ها خواهش کردیم تا ما را با شهید تنها بگذارند. فقط خانم «قدس» آن‌جا بود. به طرف «مهدی» که خم شدم تا صورت خاکی‌اش را ببوسم صحنه‌ای را دیدم که حالم را منقلب کرد. بعد از دیدن آن صحنه آرامشی عمیق و رضایتی عجیب تمام وجودم را فرا گرفت. به «مهدی» گفتم: «مهدی جان! تو را به امام حسین علیه‌السلام سپردم». بعد از بوسیدن صورت «مهدی» بلند شدم و ایستادم. دیدم رنگ صورت خانم «قدس» هم عوض شده است. گفتم:«چی شده؟». گفت: «صحنه‌ای دیدم که تا به حال سابقه نداشته است». گفتم: «چشمان و لب‌های مهدی را می‌گویی؟» گفت: «تو هم دیدی؟» گفتم: «مگر می‌شود مادر لبخند و چشمان فرزندش را که باز می‌شود نبیند؟»

 

وصیت شهید

«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون»

خدایا! خودت می‌دانی که من معنی این آیه را در مأموریت‌هایم لمس کرده‌ام. بیش از چند ساعتی به شروع عملیات نمانده است و من کشته شدن خود را در این عملیات حس می‌کنم. تا به حال در خیلی از عملیات‌ها شرکت کرده‌ام اما سعادت کشته شدن را نداشته‌ام. از خدا می‌خواهم لطفش را شامل حال این بنده حقیر بنماید و من را در زمره شهدا قرار دهد. من شهادت را رفتنی نو برای زیستن در عالمی نو می‌دانم. رفتنی برای تکامل انسانیت.

از یکایک برادران پاسدارم می‌خواهم که در راه خود استوارتر و کوشاتر باشند و اسلام عزیز را حفظ کنند و از آن‌ها می‌خواهم که در نمازهایشان و به خصوص در نماز شب‌هایشان مرا دریابند و از خدا بخواهند این بنده حقیر را در زمره شهدا قرار دهد.

 

یک شنبه 26 خرداد 1392  1:21 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها