راوي :همرزم شهيد
خاطره اي از شهيد ضرغام درخشان
به نقل از علي رزمي
هر چه منتظر مانديم از غذا خبري نشد. گفت:
ـ علي! پاشو برويم پيش بچه هاي ديگر غذا بخوريم.
چند قدمي كه رفتيم به يك سنگر ويران شده رسيديم كه دو جنازه ي عراقي به طرز رقت باري دو طرف آن افتاده بودند. شوخي ضرغام گل كرد. رفت سراغ جنازه ها و شروع كرد به باز كردن دكمه ها. از ترس داشتم پس مي افتادم. گفتم: چه كار مي كني. گفت: بيا بپوش تا يك حالي از اين ها بگيريم كه دفعه بعد غذاي ما را فراموش نكنند.
همان طور كه از ترس مي لرزيدم، ضرغام لباس تنم مي كرد و دكمه ها را مي بست. خودش لباس جنازه ي ديگر را پوشيد و درجه اش را راست و ريس كرد تا معلوم باشد. تفنگ مان را زير لباس قايم كرديم و به راه افتاديم. به سنگر دوستانمان كه رسيديم، دم در ايستاد و با صدايي پر گفت:
ـ تعال! تعال!
بچه ها كه مشغول غذا خوردن بودند، سراسيمه بيرون ريختند و با شناختن ضرغام، ما را زير مشت ولگد گرفتند!
منبع: كتاب در تابستان زخم، نويسنده: غلامرضا كافي، ص108