درست یادم است سر سجاده نماز بودم که مادرم زنگ زد و خبر خواستگاری پسرخاله اش - امین- را به من داد. من آن موقع 21 سال داشتم و در شهر دیگری دانشجو بودم. امین را دقیق نمی شناختم اما میدانستم فردی مذهبی و متدین است. چند باری که با او برخورد داشتم همیشه آرام و سربهزیر بود. در فامیل همه از او به عنوان جوانی پاک یاد کرده و رفتار محجوبانه و التزام او به مسائل دینی را برای فرزندان خود مثال میزدند.
وقتی که من هیجانزده این خبر را به دوستان خوابگاهیام دادم، هرکدام عکسالعملی نشان دادند. ستاره سردسته مخالفین ازدواج با آدمی مثل امین بود و معتقد بود افراد مذهبی، آدمهای خشک و بیعاطفهای هستند و زندگی با آنها کسالتبار و سرشار از قیود و محدودیتهاست. ستاره میگفت با ازدواج با این دست مردان باید قید آزادیهایم را بزنم و خانهنشین شوم. چند نفری از بچهها با او مخالفت کرده و چند نفری هم طرف او را گرفتتند. وقتی که همه به اتاقهایشان بازگشتند مهدیه – یکی از دختران خوابگاه- به سراغ من آمد. او اغلب دختر ساکت و توداری بود و هیچکس درباره زندگیش چیزی نمیدانست. مهدیه آن شب درباره گذشته و ازدواج ناموفقش با من حرف زد.
مهدیه گفت: جلال که به خواستگاری من آمد، شرایط خوبی داشت اما آدم مذهبیای نبود. او از همان جلسات اول این مسئله را عنوان کرد و همین باعث شد خانواده من به این ازدواج رضایت ندهند. اما من که ثروت و موقعیت جلال چشمم را کور کرده بود، آنها را وادار کردم با ازدواج ما موافقت کنند. بعد از ازدواج کمکم مشکلات شروع شد. بسیاری از چیزهایی که برای من ناپسند و گناه محسوب میشد برای جلال امری طبیعی بود. صحبت و شوخی با نامحرم، شرکت در مهمانیهای مختلط، نوشیدن مشروبات الکی، تماشای فیلمهای غیراخلاقی و بسیاری مسائل دیگر. جلال که به آداب و شعائر دینی اعتقادی نداشت، نماز خواندن و روزه گرفتن مرا مسخره میکرد و اجازه شرکت در مراسم دینی را به من نمیداد. او با نحوه پوشش من مشکل داشته و انتظار داشت تا در مقابل دوستانش بیحجاب باشم و با آنها به راحتی معاشرت کنم. من تا جائیکه توانستم سعی کردم زندگیم را حفظ کنم تا اینکه فهمیدم در یکی از همین مهمانیها با دختری آشنا شده و با او رابطه برقرار کرده است. بعد از آن عزمم را جزم کردم از او جدا شوم.
با شنیدن حرفهای مهدیه تصمیم گرفتم شتابزده عمل نکرده و با شناخت کامل امین به خواستگاری او پاسخ دهم.
ما چندین جلسه با هم صحبت کردیم و امین طی آن جلسات درباره اعتقادات و باورهایش حرف زد. امین ازدواج را نه تنها امری جسمانی بلکه پیوندی الهی و معنوی میدانست که از طریق آن زن و مرد به کمال میرسند. او مهمترین هدف ازدواج را آرامش و آسایش هر دو طرف میدانست و معتقد بود که این هدف تنها در سایه زندگی معنوی و منطبق بر اصول مذهبی بدست میآید. امین میگفت زن و شوهری که به اصول دینی معتقد باشند از دروغ و ریا و تظاهر به دورند. با هم مهربانند و به حقوق هم احترام گذاشته و با توکل بر خدا با سختیها و مسائل زندگی کنار میآیند. او نماز را سرچشمه پاکیها و روزه را امتحانی الهی خواند که با التزام به انجامشان زندگی سرشار از برکت و آرامش میشود.
سرانجام ما پنج ماه بعد به پیشنهاد امین در حرم اما رضا(ع) به عقد هم درآمده و زندگی مشترک خود را آغاز کردیم.
اکنون که دخترم – زهرا- چهار ساله است گاهی به این فکر میکنم که چه خوب شد بر مبنای توصیههای ستاره عمل نکرده و با امین ازدواج کردم. همسرم نمونه کامل انسانی شریف، مومنی واقعی، همسری وفادار و پدری مهربان است. همسرم نه تنها با حضور من در جامعه مخالفت نمیکند بلکه همیشه پشتیبان و راهنمای من نیز هست. او معتقد است همانطور که اسلام از زنان خواسته تا حجاب خود را رعایت کنند و همه جا رفتاری مطابق شان و شخصیت یک زن مسلمان داشته باشند، از مردان نیز خواسته چشمان خود را حفظ کنند، تا بدین طریق، سلامت بنیان خانوادهها حفظ شود. در زندگی ما آرامشی الهی جریان دارد و گاهی هم که مشکلات بروز میکند، همسرم مرا دعوت به صبر و خویشتنداری کرده و این آیه قرآن را میخواند:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَه إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ : ای کسانیکه ایمان آورده اید از شکیبایی و نماز یاری جویید که خداوند با صابرین است.
منبع:آستان مهر