مكان : كربلاي8
راوي :همرزم شهيد
كربلاي 8 هم از راه مي رسيد كه مثل هميشه خود ر ا به جبهه رساند. ولي اين بار سر از پا نمي شناخت. با اين كه كوه هاي سر به فلك كشيده غرب و رمل هاي پا گير و دشت هاي وسيع جنوب بارها حضور او را به ياد داشتند، اما احساس كرده بود كه اين بار هنگام ملاقات با خداست. خودش گفته بود: «در عالم رويا شخصي را ديدم كه در كوچه ها قدم مي زد و هر كس كه مي خواست به كربلا مشرف شود، عضوي از بدن خود را به او مي داد، من جلو رفتم و گردي بالاي سر خود را در اختيار او گذاردم، او بريد و با خودش برد و من با خوشحالي برگشتم!
در كربلاي شلمچه، نيمه هاي شب عمليات به يكي از همرزمانش مي گويد: «امشب تب مرگ مرا راحت نمي گذارد. » همان شب مجروح شد، ولي در خط باقي مي ماند تا اين كه صبح دوباره هدف قرار گرفت و به ديدار پدر بزرگوارش شهيد حاج «محمدعلي متقيان» مي رود.
منبع: كتاب با ياران سپيده، نويسنده: محمد خامه يار، ص86