0

بوی بهشت است

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

بوی بهشت است

به بهانه سالگرد شهادت قائم مقام تیپ مسلم بن عقیل (ع) (قسمت دوم)

 


 در قسمت اول با شهید محمدرضا علی اوسط و و شیوه ومنش زندگی او آشناشدیم همچنین عشق و علاقه اش به جبهه، دراین قسمت درباره نحوه شهادت و ارتباط او با تنها فرزندش می خوانیم.


شهید محمدرضا علی‌اوسط

نیره اعظم علی‌اوسط، خواهر شهید بیان کرد: داداشم با «ابراهیم هادی» دوست صمیمی بودند که دوستی‌شان به قبل از انقلاب برمی‌گشت که با تفنگ شکاری به اطراف لار می‌رفتند؛ در سال 1361 خبر آمد که ابراهیم به شهادت رسیده است؛ محمدرضا باور نمی‌کرد و می‌گفت: «ابراهیم قوی‌تر از این حرف‌هاست که عراقی‌ها بتوانند او را شهید کنند؛ او زنده است» حتی داداشم وسایل شخصی‌اش را قبل از ازدواجش به من داد و گفت: «اگر من شهید شدم، تمام وسایلم را به ابراهیم هادی بده و به او بگو خواست برای خودش نگه دارد و نخواست هم آن‌ها را به دیگران بدهد» .

 از ابراهیم هادی خبری نشد و بعد از ازدواج محمدرضا، وسایل شخصی او را به همسرش دادم.

 

*بگو راضی‌ام تا بروم

آخرین باری که محمدرضا برای مرخصی آمد، روز قدس بود؛ او به راهپیمایی تهران رفت و بعد از ظهر آمد؛ موقع اذان مغرب سر سفره افطار نشسته بودیم؛ محمدرضا دست مادرم را گرفت و گفت: «مادر، همه آن‌هایی که از ابتدای جنگ رفتند؛ یک ماه، دو ماه و یکی دو سال بعد شهید شدند اما من شهید نشدم؛ می‌دانم که فقط رضایت شما شرط است؛ تا راضی نشوید، من شهید نمی‌شوم؛ مادر بگو راضی‌ام تا بروم» در حالی که مادرم داشت روی صورت داداش نگاه می‌کرد، گفت: «هر چه که خداوند برای تو مقدر کرد؛ من راضی‌ام به رضای خدا» . محمدرضا گفت: «مادر تا رضایت ندهی من افطار نمی‌کنم» دوباره مادرم گفت: «من راضی‌ام به رضای خدا».

 

* بوی بهشت می‌داد

صبح روز شنبه، محمدرضا می‌خواست اعزام شود، روی او را بوسیدم، بوی خوشی می‌داد؛ گفتم: «چقدر بوی خوب می‌دهی!» داداش گفت: «بوی بهشت است». او رفت و یک روز بعد از عید فطر در ظهر روز دهم خرداد 1366 به شهادت رسید.

خدیجه علی‌اوسط خواهر سردار شهید «محمدرضا علی‌اوسط» می‌گوید: برادرم 2 تا کبک داشت که از منطقه آورده بود؛ این کبک‌ها هم به او وابسته بودند؛ او قبل از رفتنش حواسش به آن پرنده‌ها هم بود.

ـ آبجی!

ـ جانم! داداش!

ـ برای کبک‌های من گندم می‌خری؟

رفتم، گندم گرفتم و گذاشتم روی بشکه نفت؛ او گفت: «این گندم را گذاشتی، روی بشکه گرم است، این کبک‌ها بخورند، مریض می‌شوند، بگذار زیر جعبه تا خنک بماند» .

محمدرضا بعد از آن، در حالی که داخل حوض آب حیاط شده بود، نگاهی به در و دیوار خانه کرد.

ـ داداش، چه شده؟ برای چه به در و دیوار خیره شدی و نگاه می‌کنی؟

ـ شاید بار آخرم باشد که در اینجا ایستادم.

ـ خدا نکند داداش؛ این چه حرفی است می‌زنی؟

ـ چرا آبجی، من آگاه شدم که به شهادت می‌رسم.

محمدرضا تنش را شست و از حوض بیرون آمد. 

 

فقط رضایت شما شرط است؛ تا راضی نشوید، من شهید نمی‌شوم؛ مادر بگو راضی‌ام تا بروم» در حالی که مادرم داشت روی صورت داداش نگاه می‌کرد، گفت: «هر چه که خداوند برای تو مقدر کرد؛ من راضی‌ام به رضای خدا»

 

* آش پشت پای داداش!

خدیجه علی‌اوسط ادامه داد: 45 روز قبل از اعزامش، مادرم برای محمدرضا آش پشت پا درست کرده بود؛ هیچ کدام از خواهرها از این آش نخوردیم و فقط گریه می‌کردیم؛ همه آن آش‌ها لب حوض ماند. نمی‌توانستیم بخوریم.

محمدرضا گفت: «من 40 روز جبهه هستم، بعد از 40 روز تسویه می‌کنم و می‌آیم» او قبل از آن 40 روز یک‌بار به مرخصی آمد و در چهلمین روز هم به شهادت رسید.

 

* دیدار خدا با سر قطع شده

نیره اعظم علی‌اوسط در ادامه گفت: داداش، قبل از عملیات «کربلای 10» با نیروهای مهندسی رزمی در منطقه حضور داشت و برای آماده کردن منطقه و ساخت خاکریز فرماندهی می‌کرد؛ بر اثر حملات دشمن، تعدادی از راننده لودرها به شهادت رسیدند؛ وقتی که برادرم احساس کرد، راننده لودر اضطراب دارد، لودر را از راننده تحویل گرفت و خودش مشغول به کار شد؛ او خاکریزها را درست کرد و پس از تکمیل، موقع برگشت مورد هدف گلوله توپ قرار گرفت؛ سرش قطع شد و به شهادت رسید.

 

* کبک‌هایی که در فراق برادرم مُردند

خدیجه علی‌اوسط افزود: برادرم 2 کبک از منطقه غرب آورده بود؛ این کبک‌ها خیلی زیبا بودند، یکی از کبک‌ها 45 روز قبل از شهادت محمدرضا مُرد؛ کبک دیگرش هم از شبی که قرار بود، پیکر محمدرضا را بیاورند، دائماً بی‌قراری می‌کرد و جیغ می‌زد؛ روزی که پیکر برادرم را به منزل آوردند، این کبک خودش را به شیشه پنجره اتاق می‌زد و جیغ می‌کشید؛ بعد از اینکه داداشم را در گلزار شهدا دفن کردیم، به خانه آمدیم و دیدیم این کبک هم مُرده است!  

همرزمان محمدرضا می‌گفتند: «علی‌اوسط مانند پدر ما است، وقتی به تهران می‌آید، احساس می‌کنیم که سرپرست و پدر ما از ما دور است» . دوستانش می‌گفتند: «محمدرضا در عملیات‌های سخت و دشوار با ذکر 3 صلوات پیشروی می‌کرد و موفق هم می‌شد»

* زن داداشم بعد از 18 سال رفت پیش محمدرضا

همسر محمدرضا زنی، با معرفت بود. او بعد از شهادت برادرم می‌گفت: «من تا 18 سالگی فاطمه در کنارش هستم و بعد پیش پدرش می‌روم» زن داداشم برای دخترش خیلی زحمت کشید و در 18 سالگی فاطمه، طی سانحه رانندگی در 15 ماه مبارک رمضان در حالی که روزه‌دار بود، به رحمت خدا رفت؛ برادرم موقع شهادت، قسمت بالای سرش رفته بود، زن داداشم نیز همان طور به رحمت خدا رفت.

 

 

 

* رمز عملیات‌های موفقیت‌آمیز یک فرمانده

خدیجه علی‌اوسط بیان کرد: همرزمان محمدرضا می‌گفتند: «علی‌اوسط مانند پدر ما است، وقتی به تهران می‌آید، احساس می‌کنیم که سرپرست و پدر ما از ما دور است» . دوستانش می‌گفتند: «محمدرضا در عملیات‌های سخت و دشوار با ذکر 3 صلوات پیشروی می‌کرد و موفق هم می‌شد».

شهید محمدرضا علی‌اوسط

* پدرم همیشه همراهم است

فاطمه علی‌اوسط تنها یادگار سردار شهید «محمدرضا علی‌اوسط» می‌گوید: وقتی پدرم به شهادت رسید، من یک و نیم ساله بودم؛ چیزی یادم نمی‌آید اما مادرم تعریف می‌کرد او مثل تمام باباهای مهربان دنیا، با من بازی می‌کرد، من را در آغوش می‌گرفت و خیلی هم دوستم داشت. از دیگران خیلی شنیدم که پدرم مهربان بود؛ با توجه به شرایط بد اقتصادی دوران جنگ، او وقتی از جبهه به منزل می‌آمد، هر کمکی می‌توانست به مردم می‌کرد، از خرید مایحتاج زندگی برای آن‌ها تا بنّایی صلواتی برای مردم مستحق.

پدرم برای ماهیگیری به لار می‌رفت؛ او 100 تا ماهی می‌گرفت و 5 6 تا از ماهی‌ها برای خودمان بود بقیه را به نیازمندان می‌بخشید. پدرم به مبارزه با استکبار اعتقاد داشت؛ او می‌گفت: «اگر جنگ ایران و عراق تمام شود به لبنان و فلسطین می‌روم».

بارها در مواجهه با مسائل زندگی از پدرم کمک خواستم؛ بابا یک وقت‌هایی به خوابم می‌آید و این کار نشانه تأیید انجام آن کار است. وقتی آن کار را انجام می‌دهم، به خیر تمام می‌شود.

18 سال بعد از شهادت پدرم و قبل از اینکه مادرم به رحمت خدا برود، در خواب دیدم که در گوشه حیاطمان پدرم سنگری درست کرده و می‌گوید: «من همیشه اینجا مواظبتان هستم؛ نگران نباشید» . 

 

* وصیت شهید

شهید «محمدرضا علی‌اوسط» در وصایای خود به مباحث اهمیت به نماز، نیکی به یکدیگر، ادامه دادن راه شهدا، مطیع ولایت فقیه بودن را تأکید می‌کرد؛ او یک جمله‌ای زیبایی هم در وصیت‌نامه نوشته بود و حتی این جمله هنوز هم روی دیوار خانه پدر شهید حک شده است؛ «روی زمین خدا راه می‌روید، معصیت نکنید».

سه شنبه 14 خرداد 1392  3:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها