دوران کنکور معنویت خاصی دارد، آدم به یاد خدا می افتد، نماز می خواند و ... «بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ...» فاتحه که تمام شد، صلواتی برای اموات می فرستی. از کوچه کنار مزار میگذری و می روی مدرسه، معلم شعر پروین را درس می دهد؛ ... هر که باشی و به هر جا برسی؛ آخرین منزل هستی این است ... ؛ قدری فشار کنکور کم می شود؛ نمی دانی اثر شعر پروین است یا رد شدن از کنار مزار و فاتحه و یاد مرگ. معلم پرورشی می گوید: یاد مرگ ترا از «غفلت و سرمستی و نا امیدی» باز می دارد. توی این ایام که حسابی دُز مذهبی ما بالا رفته، پای صحبت آخوند هم گاهی می نشین. آخوند محله می گفت «غفلت و سرمستی و ناامیدی» سه شعبه تیر حرمله های امروزی است که در گلوی فرزندان ما می نشیند. آخوند می گوید صحنه جنگ عوض شده است؛ می گوید اولویت ما جنگ نرم است، می گوید شمر زمان شده است ماهواره است و عمر سعد زمان، شرکت های فورجی (4G) است با اینترنت پرتابل پر سرعت روی گوشی همراه؛ که به خاطر سودآوری سوداگری می کنند. بچه ها می گویند آخوند سرش نمی شود و بعد برای دست انداختن وی می گویند حاج آقا! فورجی چیه؟ آخه بچه ها میگن آخوندها بعضی کلمه های خارجی سر هم می کنن که بگن ما بروز و باسوادیم. آخوندگفت نسل چهارم تلفن همراه! بعد آخوند درباره کربلا روضه می خواند و دل تو می شکند؛ این آخوند خوب گلابگیری می کند؛ وقتی اشک همه درامد، آخوند می گوید ما هم می توانیم شهید بشویم، حتی بدون اینکه بمیریم و بعد می گوید: اگر روزی 20 بار به یاد مرگ باشید، همانند شهید هستید.
امروز نتایج کنکور آمد، تو دانشگاه شریف قبول شدی و دوستت اصلا مجاز به انتخاب رشته نشده است. تو داری بال در می آوری دوستت از ناامیدی می خواهد خودش را نفله کند؛ دنیا برایش تنگ شده است! به سمت خانه می روید، مزار محله شلوغ است، دارند یک نفر را دفن می کنند؛ هر دو هفت قدم پشت تابوت راه می روید؛ اینها را از آخوند یاد گرفته اید؛ به یاد مرگ می افتید و آرامشی عمیق سرمستی تو و ناامیدی کنکوری دوستت را از بین می برد؛ به همین سادگی!
چه محله خوبی داشتی، سبک زندگی شما، سبک مردگی شما، مسجد داشتید، قبرستان داشتید، آخوند؛ و بزهکاری که چقدر کم بود. مثل آن محله ای که یک نفر وارد آن شد و از اخلاق و رفتار مردم و امنیت شهر خیلی خوشش آمد، گفت چه رازی در این شهر است؛ و وقتی وارد خانه یکی از آنها شد، دید مرده هایشان در کنار راهروی ورود به خانه خفته اند. تعجب کرد و پرسید این چه کاری است؟ گفتند مردم شهر ما نه دچار غفلت می شوند، نه دچار سرمستی و غرور و نه دچار یأس و ذلت و تسلیم، چون این هنر نمایشگاه عظیم فرهنگی قبرستان خانگی است.
چشم باز می کنی، رفته ای تهران، توی دانشگاه! تهران شهر عجیبی است، با خود می گویی پس مرده هایش را کجا می برند، متوجه می شوی که آنها را تبعید می کنند به بیرون شهر، دیگر کسی فرصت صله رحم با اموات ندارد.
یادت می آید وقتی در ایام کنکور، مسجدی شده بودی آخوند می گفت: «مستحب است که مرده را در نزدیکترین مزار دفن کنی» تهران اما نزدیک ترین مزار ندارد. یادت می آید که دیگر از مرگ یادت نمی آید، درمان استرس هایت را به جای رد شدن از کنار مزار، باید ببری توی بیمارستان و با قرص و دوا درمان کنی.
کم کم غفلت به دست و پایت می پیچد و رؤیاهای شیطانی در تو قد می کشند. آن قدر در دوست بازی طول می کشی که انحراف عاطفی ترا از ازدواج غافل می کند. خیلی دیر ازدواج می کنی، اگر بسازید و زندگی تان مثل آشنایی تان توی پارک یا خیابان یا چت یا دانشگاه از هم نپاشد، خیلی دیر، اشتباهی یا انتخابی، صاحب فرزند می شوید. چون فرزند مزاحم! است؛ یکی اش هم کافی است چه رسد به بیشتر از دو تا! بچه را می گذارید توی دامن مادر اجاره ای تا شیر نستله صهیونیستی به او بدهد و شما بروید دانشگاه یا باشگاه یا کار. بچه از مکمل های غذایی سریلاک! هم تغذیه می کند.
یادت می آید که آخوند می گفت: «من غم و مهر حسین از شیر مادر می گرفتم». حالا می بینی صهیونیستها هم سبک زندگی غربی را از شیر مادر فرزندان شروع می کنند. اما کم کم استرس شادیها و غمها و غفلت از یاد مرگ ترا دیگر می کند. انگار بچه ها یا باید مثل علی اصغر شیر شیطان را نخورند یا تیر بخورید یا از سبک زندگی یزیدی رها شوند! این آخرین کورسوی جملاتی بود که از آخوند محل تان به خاطرت مانده است. بعد از شالوده ریزی گوشت و استخوان بچه ها با محصولات نستله صهیونیستی، شرکت دیزنی به سراغ شالوده سازی عناصر تخیل و آرزوهای فرزند شما می آید. کارکترهای اصلی دیزنی همگی در خدمت ارزش های! ماسونی است. بعد بچه ات را به مهد کودک یا مرگ کودک می بری. سبک زندگی غربی می گوید بچه ها باید بفهمند که همان طور که شیر مادر نخوردند و خیالشان را قصه های شبانه پدر و مادر نساخته است، تکیه گاه روانی شان هم نمی تواند خانواده باشد و باید به تبعیدگاه صهیونیستها و مهد کودک یا «مرگ کودک» بروند؛ و انسان یعنی آوارگی در خیمه هایی که صهیونیست ها و غربی ها بی وطنی اش ساخته اند.
بعد از شالوده شکنی روانی و «مرگ خانوادگی» کودک در مهد کودک، نوبت به تزریق مدیریت شیطانی در زندگی می شود؛ که آن هم با بازیهای رایانه ای آمریکایی و تمرین لایف استایل غربی شروع می شود.
بعد کودک را می بریم ادبستان، غافل از اینکه صهیونیست ها و طراحان سبک زندگی غربی قبلا این کودک را ادب! کرده اند؛ چیزی که از اول تا ششم و سپس تا سال دوازدهم برای کودک می ماند، مشتی اطلاعات دینی و بی دینی است که در ذهن دانش آموزان تلنبار می شود تا سر امتحان و کنکور بتوانند تست بزنند.
بعد می روند دانشگاه و همان اختلاط و دوست بازی و انحراف عاطفی و گاهی هم درس خواندن و احیاناً تقلب. کم کم والدین شناسنامه ای پیر می شوند و بچه ها حالا دیگر با نسل پنجم موبایل ویدیو کال می کنند. بعید است بتوان از این تحفه غرب چشم پوشید. یادت می آید آن سال ها آخوند محله توی وبلاگش نوشته بود: «گاردین: ؛ روزنامه دِایج استرالیا: ؛ ژنرال جیمز هاست کارترایت: و ...».
بالاخره فرزند شناسنامه ای شما توی چتروم اینترنت پرتابل پرسرعت نسل جدید تلفن همراه، دیوانه یک فرزند شناسنامه ای یک خانواده دیگر می شود و این دو فرزندِ سبک زندگی غربی، قاطیچه ای از فِرست لایف و سِکِند لایف را التقاط می کنند.
خانم، روشنفکر و فمینست تشریف دارند! شب زفاف زنگ می زند به پلیس 110 که شوهرم قصد تجاوز به مرا دارد! فردا دوستان فیس بوکی اش راه پیمایی مجازی در حمایت از وی راه می اندازند. فمینیست خانم، نفقه و این چیزها را قبول ندارد؛ او کاملا مستقل است؛ بعدها خودش می گوید که نژاد یک سگ آمریکایی رو به انقراض بوده است و او داوطلبانه رحمش را برای نجات نسل آن سگ در اختیار لابراتوار حفاظت از ژنتیک حیوانات پنسیلوانیا قرار داده است؛ پرانتز بسته. روشنفکربانو، از شش جهت مستقل است و از هر دو جهان آزاد! چطور می خواهی با 1370 سکه، او را طلاق بدهی؟ در حال حاضر مخارج آرایشش و پیتزا و کاپوچینو اش را با اجاره رحم به یک روشنفکر وطنی اداره می کند؛ او تاجر ... هنرپیشه های غربی است. او چند سی سی از ... آن هنرپیشه را در مزایده ای برنده شده است و آن را در رحم اجاره ای روشنفکربانوها، کِشت می کند.
اجاره رحم اما پرداخت نمی شود و مرافعه را به قاضی تحکیم فیس بوکی می برند. و این بچه می شود نوه شما و بلافاصله نوستالوژی شیر نستله و غذای کمکی سریلاک صهیونیستی به یادتان می آید. بچه را می دهند به مادر اجاره ای و مهد کودک و ... .
درست در روزی که نوه اجاره ای می رود به «مرگ کودک»، فرزندت که دلش برای شما خیلی تنگ شده است، با نسل جدید تلفن همراه، ویدیوکال می کند و شما همدیگر را می بینید و از دلتنگی به در می آیید؛ و بعد از چند دقیقه، آژانس زنگ می زند؛ می گوید پسرتان مرا فرستاده است دنبال شما و از شما می خواهد که آماده شوید برای سفری طولانی؛ به کجا؟ به شوخی می گوید به برزخ! تو آماده می شوی. راننده تو را به کهریزک می برد؛ تابلو خانه سالمندان که می بینی، فرزند شناسنامه ای ات با نسل جدید تلفن همراه، تماس تصویری می گیرد و روز نخست ورود فرزند اجاره ای به مهد کودک را با تو به تشریک شادی می گذارد. تو به فکر فرو می روی؛ همزمانی ورود نوه ات به «مرگ کودک» با ورود خودت به «برزخ صهیونیستی سالمندان»!
به یاد راننده تاکسی می افتی، می رویم برزخ! غربی ها قبل از مرگ دنیایی، برزخی برای دل کندن از دنیا برای سالمندان (به قول ما بزرگ خانواده) درست کرده اند!
پس از 30 سال مادرت را در خواب می بینی، او از تو رو بر می گرداند می گوید ترا عاق کردم؛ عاق بعداز مرگ. راستی یک سال است که به بهشت زهرا نرفته ای ... . به جای آن دهها بار به خاطر استرسی که به راحتی در قبرستان محل دفن می کردی، به پزشک مراجعه کرده ای. شاید دیگر نتوانی با پای خودت به بهشت زهرا و سر قبر پدر بروی. آخر به قدر یک سفر قندهار وقت و رمق می خواهد.