پاسخ به: (✿◕ ‿ ◕) مشاعره وارونه (◕ ‿ ◕✿)
دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دست اجل بسی جگرها خون شد
ماه كنعاني من مسند مصر آن تو شد وقت آنست كه بدرود كني زندان را
باآنکه ز ما هیچ زمان یاد نکردی ***** آنکه نرفتی دمی از یاد ،کجایی
مي نمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب
گیرم که وصال دوست در خواهم یافت
این عمر گذشته را کجا دریابم
درين بود درويش شوريده رنگ كه شيري در آمد شغالي به چنگ
مرا باید که جان و تن نماند و گر هر دو بماند من نماند
دردم از يارست و درمان نيز هم دل فداي او شد و جان نيز هم
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
کوه را او دوست میدارد که خود مانند کوه پای در دامن بود سر در گریبان شهریار
هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
در خرابات مغان نور خدا مي بينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي بينم