راوي :همرزم شهيد
آخرين مرحله اي كه ايشان مجروح شدند و به فردوس آمدند از ناحيه پا مجروح بودند كه عصا هم در دست داشتند. در خانه نشسته بودم كه به خانه ما آمدند و بر خلاف هميشه كه مي نشستند و صحبت مي كرديم ولي ننشست خيلي با عجله گفت كه آمده ام براي خداحافظي! گفتم با همين پاي مجروح مي خواهي بروي؟ گفت: بله تلفن زده اند و در آنجا نياز هست بايد بروم! گفت: اما اين سري آمده ام كه با شما خداحافظي كنم شايد همديگر را نبينيم! گفتم: شما مي گفتي مي خواهيم برويم بجنگيم و پيروز شويم خدمت بكنيم به اسلام، پس چه شد؟ گفت: احتمال دارد اين سري شهيد بشوم اين سري فرق مي كند! دست به گردن يكديگر انداختيم و گريه كرديم و خداحافظي كرد و رفت، در نيمه هاي اسفند سال1360 من توفيق پيدا كردم به عنوان رزمنده به جبهه اعزام شوم روز 14 فروردين 1361 به شهر بستان رفتم، در مسجد بستان از بلندگو اعلام كردند آقاي محمد علي علمدار هر كجا هست بيايد، آقاي علمدار راننده شهيد صبوري بودند در همين وقت بود ديدم آقاي علمدار وارد مسجد شد تا چشمش به من افتاد شروع كرد به گريه كردن گفتم: چي شده؟ گفت: آقاي صبوري شهيد شده! گفتم كي؟ گفت ديروز! خيلي آنجا گريه كرديم چند روز بعد با برادران رفتيم براي ديدن دوستان در چزابه، اولِ شهر بستان فلكه طريق القدس از ماشين پياده شديم، شهيد محمد جوادي با ما بودند شهيد جوادي اصرار داشت اينجا عكس يادگاري بگيريم، نشستيم پاي تابلو عكس گرفتيم به محض اينكه عكس گرفتيم بلند شديم، شهيد جوادي گفت: اين آخرين عكس بود و اين آخرين ديدار! همانجا دست به گردنم انداخت و خداحافظي كرد و گفت: اولين كسي كه بعد از مهدي شهيد بشود منم و اولين كسي كه كنار شهيد صبوري دفن مي شود من هستم يكدفعه با توجه به اينكه در ذهنم بود روزي كه شهيد مهدي مي خواست برود به جبهه گفت اين سري برنمي گردم بعد از 40 روز كه در منطقه بودم نه در تشييع شهيد صبوري بودم و نه در تشييع شهيد جوادي، آمدم مزار شهداي فردوس ديدم كنار قبر شهيد صبوري شهيد جوادي دفن شده است.