راوي :همرزم شهيد
خاطره اي از شهيد ضرغام درخشان
آسمان خالي از پرنده نمي شد. يعني لحظه اي نبود كه هواپيمايي از دشمن به دنبال شكاري نباشد. يدك كش ما هم شتر سفيد بود با بار عاج! پيداتر از خودش، خودش بود. براي استتار آن را هم به گل نشانديم و هم گل مالي كرديم. در همين گيراگير هواپيما به سمت ما شيرجه رفت. پابه فرار گذاشتم كه در راه پوتين از پايم بيرون آمد. پابرهنه به سمت سنگر دويدم، لحظاتي بعد وضعيت عادي شد و ما به طرف يدك كش برگشتيم. چون يك لنگه پوتين نداشتم، آخر از همه حركت مي كردم. ترسم از اين بود كه بچه ها متوجه شوند و آبرويم برود. در همين فكر بودم كه صداي يكي از بچه ها بلند شد.
ـ اين پوتين از كيه؟
ضرغام بود. خدا به داد برس كه الان بساط خنده ي بچه ها جور مي شود. بلافاصله روي زمين نشستم تا متوجه نشوند. ضرغام يكي يكي پوتين بچه ها را نگاه كرد تا به من رسيد.
ـ چرا نشسته اي؟
ـ پايم درد مي كند، شما بريد من يواش يواش مي آيم.
اما نه، اين ترفند كارساز نبود. كار از كار گذشته بود و ضرغام پاي برهنه مرا ديده بود. جوراب سوراخ راز مرا زودتر از وقت فاش كرده بود. اين جا بود كه ريسه ي خنده ي درخشان همه را متوجه آخر ستون كرد. اين موضوع تا پايان روز، بلكه تا چند روز ديگر اسباب خنده ي بچه ها بود.
راوي: عبدالكريم خدري