Email:SEPIDEH@kayhannews.ir
تو را غايب ناميدهاند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينکه «حاضر» نباشي.
«غيبت» به معناي «حاضر نبودن»، تهمت ناروايي است که به تو زدهاند و آنان که بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نميدانند، آمدنت که در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را ميخوانند، ظهورت را از خدا ميطلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر ميشوي، همه انگشت حيرت به دندان ميگزند با تعجب ميگويند که تو را پيش از اين هم ديدهاند. و راست ميگويند، چرا که تو در ميان مائي، زيرا امام مائي، جمعه که از راه ميرسد، صاحبدلان «دل» از دست ميدهند و قرار ازکف مينهند و قافله دلهاي بيقرار روي به قبله ميکنند و آمدنت را به انتظار مينشينند...
و اينک اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينهاي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه ميکنيم.
تو را دوست دارم
تو آبيتر از آسماني، تو را دوست دارم
گل آويز اين بوستاني، تو را دوست دارم
چو عطر هوسناک گلهاي وحشي در اين دشت
هميشه رواني، رواني، تو را دوست دارم
تو با لحظههاي قشنگ سحر ميزني موج
به دريايي از زندگاني، تو را دوست دارم
از آن سوي ديوارهاي بلند جنوبي
مرا همدل و همزباني، تو را دوست دارم
دعا ميکنم تا بيايي به ويرانه من
گل مهرباني نشاني، تو را دوست دارم
همين قدر ميدانم از تو که مانند خورشيد
جلودار اين کارواني، تو را دوست دارم
تو زيباترينهاي احساس را ميشناسي
تو اين باغ را باغباني، تو را دوست دارم
سيميندخت وحيدي
بهار نيست
آمد بهار و حيف که ما را بهار نيست
وين جرعهها به کام دلم خوشگوار نيست
گفتم بهار آمد و پر شد جهان ز گل
ديدم نيامدي تو و گفتم بهار نيست
***
يک کرشمه
خوشا آن زمان که برآيد به يک کرشمه دو کار
يکي ظهور امام و يکي شروع بهار
روزگار تو
چشمها خسته ماندهاند، خسته از انتظار تو
چشمهها خشک و تشنهاند، تشنه چشمهسار تو
آه اي آشناي ما، اين غريبي دگر بس است
خوش بود روزگار ما، گر رسد روزگار تو
ما همينيم عاشقيم، عاشق و مست چشم تو
ما همينيم بيخوديم، بي خود و بيقرار تو
صبح بيتو چقدر شب! شام با تو چقدر صبح!
اي همه صبحهاي تو، خجل از شام تار تو
نيمه شب که ميشوم، با تو در عالم نياز
ميبرم بوسهاي از آن، گونه گل نگار تو
کاش بوديم مثل آن، کفتران هواي تو
کاش بوديم لالهاي در دل لالهزار تو
سيدحبيب حبيبپور