0

ندای رهایی

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

ندای رهایی

 

ندای رهایی

انتظار

 

اگر می دانستم که در کدامین جمعه معطر در هوای بارانی چشم های منتظر قدم می زنی؟

اگر می دانستم کی به لاله های اسیر مرداب سر می زنی؟

اگر می دانستم ...

تمام روزها را جز آن جمعه از تقویم زندگیم جدا می کردم .

باور کن نمی دانم کدام جمعه خواهی آمد وگرنه برای رسیدن به آن جمعه عقربه های ساعت را مجبور می کردم که تندتر حرکت کنند تا من حتی برای یک ثانیه هم که شده چشمان نورانیت را تماشا کنم .

سال هاست که هر صبح جمعه پنجره ها را به امید دیدارت می گشایم .

سال هاست که در باغچه گل انتظار کاشته ام .

مادرم می گوید باید دعا کنم . اما چقدر! این همه سال کافی نیست؟!

باور کن نمی دانم کدام جمعه خواهی آمد وگرنه برای رسیدن به آن جمعه عقربه های ساعت را مجبور می کردم که تندتر حرکت کنند تا من حتی برای یک ثانیه هم که شده چشمان نورانیت را تماشا کنم . سال هاست که هر صبح جمعه پنجره ها را به امید دیدارت می گشایم

باور کن گاهی از خودم گریه ام می گیرد . آرزو می کنم جای کبوترها باشم پرواز کنم به سوی مزار غریب فاطمه (س) و التماس کنم تا از خدا بخواهد تو زودتر بیایی . باور کن گاهی نمی دانم کجا به انتظارت بمانم وقتی خیلی دلتنگ می شوم می روم شاهچراغ می ایستم . دستم را در میان ضریحش گره می کنم و می گویم: دیگر خسته شدم، خسته شدم از بس در هر لغتنامه انتظار را معنی کرده اند، تو کی می آیی و انتظار را از لغتنامه ها پاک می کنی؟

چرا نمی آیی مگر چقدر فرصت دارم که زندگی کنم؟ مگر چقدر فرصت دارم در انتظارت بمانم؟ دست هایم خسته است می ترسم ... می ترسم وقتی بیایی که من آنقدر به پوچی رسیده باشم که به ندای رهایی ات لبیک نگویم . می ترسم وقتی بیایی که آمدنت را حس نکنم و اینگونه باورت نداشته باشم .

نه! من دلم می خواهد تو وقتی بیایی که هنوز چشم هایم عاشقانه پنجره را می پاید.

 
شنبه 14 اردیبهشت 1392  6:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها