.... میخواست مثل همیشه راستش را بگوید اما ایندفعه با دفعات قبل فرق داشت راست گفتنش یعنی اعدام برادرش . خودش را جمع و جور کرد سیگارش را نصفه با گوشه میز خاموش کرد و دستها را زیر بغل قرار داد و به نیمکت تکیه کرده بود او بود و صورت معصوم برادرش یار و غمخوارش همه عشق و زندگییش غرق خاطراتش بود که صدایی امد . منصور صاحبقرانی ؟
.... خودم هستم
.... برو تو
سرباز اینو گفت و از انتهای راهرو خارج شد سالن بر بود از زن و مردهایی که یا شاکی بودن یا متهم یه سرییا با دسبند به سربازها وصل شده بودند یه سری داشتن گریه میکردن منصور به زحمت خودش از تو جمعیت بیرون کشید نزدیک در بازبرس واستاد یه لحظه زل زد به دستگیره و انگار اصلا دلش نمیخواست بره تو اگه اتفاقی که دیده بود رو به افسر نگهبان میگفت دیگه هیچوقت مسعود و نمیدید برادر کوچولویی که تنها ۱۹ سال بیشتر نداشت دستهاشو از جیبش در اورد و دستگیره رو چرخوند یکی دو بار چرخوند مثل اینکه خراب بود ولی بالاخره به فشاری که به در اورد باز شد در که باز شد گوشه اتاق مسعود قفل شده به دست سرباز ذر حالیکه سرش بایین بود نشسته بود مسعود هر وقت سرشو بایین مینداخت یعنی یه کار اشتباه کرده برادر خوب میشناختش از وقتی تو ۷ سالگی بابا و مامانش رو تو تصادف از دست داد منصور بزرگش کرد ...
منصور سلامی کرد و رفت نشست سمت دیگه اتاق افسر سرشو بالا نیاورد و مغول نوشتن بود جواب سلامشو داد
سعید حتی جرات و روی بلند شدن نداشت ......