برف سبک می بارید. دانه های سفید و پر برآب برف پشت پنجره چرخ می خوردند و این منظره برام همیشه دوست داشتنی است. برف که می بارد دلم هوای قدم زدن می کند. برف سفیدی محض که قاتل چرک و کثافت است. برف که می بارد انگار زمین را با تمام قد و قواره اش کفن کرده اند. سفیدی ای که آدم را نمی ترساند. نشسته بودم بغل شومینه و زل زده بودم به آتش. اتاق گرم بود و جان می داد برای یک خواب راحت. کتاب دستم بود و بیشتر دوست داشتم به آتش نگاه کنم که یکهو چیزی خورد به شیشه و صدا داد. سر چرخاندم. پرنده ی کوچکی بود. نیفتاد زمین و ماند همانجا پشت پنجره و نوک زد به شیشه. باز هم نوک زد. دلم سوخت. باز نوک زد. سریع از تو آشپزخانه یک مشت دانه برداشتم. پنجره را باز کردم. پرنده نترسید. فقط چند قدم رفت عقب تر و نگاهم کرد. من هم. برف را با کف دست کنار زدم و دانه ها را ریختم همانجا. پنجره را بستم تا راحت دانه هاش را بخورد. پرنده آمد جلو و سر خم کرد. نوک زد به دانه ها و همه را خورد. سیر که شد ، پر کشید و رفت تو آسمان پر برف گم شد. فردا بغل آتش داستان پرنده ای را می نوشتم که یخ بسته بود و مردم به دیدنش می رفتند و فکر می کنند از یخ درستش کردند که صدائی شنیدم. همان پرنده بود. تعجب کردم از اینکه دوباره برگشت. نوک زد به شیشه. فقط نگاهش کردم. زیر برف بالا و پائین می پرید. این دفعه نه یک مشت، که چند دانه تو کف دستم گرفتم و خالی کردم پشت پنجره. پرنده، نه ترسید ، نه چند قدم رفت عقب تر. ماند همانجا و دانه ها را خورد. تمام که شد پر کشید. پس فردا باز پید اش شد. نوک زد به شیشه. از بغل آتش تکان نخوردم. فقط نگاهش می کردم. باز منقار می زد به شیشه. نباید به من عادت کند. من هم همینطور. باید برود تو دل زندگی. مثل بقیه. همه رهگذرند. به رهگذرها نباید دل بست. نیم ساعت ماند و نوک زد به شیشه و خودش پر کشید و رفت. برف می بارید. همه جا سفید پوش شده بود و دوست داشتم قصه ام را ادامه بدهم. فردا و پس فرداهای دیگر شد و نیامد. تا یک هفته بعد که هوای صاف یکهو برفی شد و من کنار آتش نشستم پای قصه ام. همان پرنده یخی که همچنان برای مردم قصه ام جالب بود. درست بعد از یک هفته باز پیداش شد. نشست پشت پنجره و نوک زد به شیشه. باورم نمي شد که خودش باشد. دانه ندادم تا بخورد. نیم ساعت ماند . رفت و برگشت. چند ربار رفت و آمدش را تکرار کرد و نوک زد به شیشه. اهمیتی ندادم . يکهو شیرجه رفت رو به پائین. بطرف حیاط. سریع رفتم پشت پنجره تا بفهمم کجار رفته است و یا اینکه چه چیزی نظرش را جلب کرده است! دیدمش. نشسته بود تو باغچه، زیر درخت بید مجنون. نوک زد به زمینی که برفی نبود و خاکی بود. چند بار نوک زد و جابجا شد. باز هم نوک زد. دوباره جابجا شد و باز هم نوک زد. آها! گرفتش.این هم سهمی که باید زودتر ها می گرفت. یک کرم خاکی دراز و چاق و چله. به منقار گرفت و سربلند کرد. کرم را بلعید که یکهو چیزی پرید رو پرنده و به دندان کشیدش. گربه سیاه دوید طرف دیوار و نفهمیدم کجا گم شد.از آن روز به بعد پرنده ای نیامد نوک بزند به شیشه و پرنده یخی قصه ام ، همچنان برای مردم جالب است.
داستانک