0

باران خستگی

 
shokoofeh
shokoofeh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 952
محل سکونت : البرز

باران خستگی

 

صدای باران هنوز یاد گذشته ها را در ذهن زنده میکرد.همه ی اتفاق ها برای محمد زمانی که باران میبارید،رخ میداد.
گِل های باغچه یاد کله شقی اش در روز ازدواجش با مهتاب انداخت.یاد کثیف شدن لباس عروسی مهتاب انداخت.لباسی که با هزار مکافات،با بی پولی اجاره کرده بودند و ازدواجی که هیچ رضایتی از طرف خانواده ها نبود.
همان شب هم باران میبارید.بارانی که محمد آن را نشانه ی خوشبختی میدانست.صدای شادی و جیغ زنان بلند بود ولی به اندازه ی صدای غرش ابرها نمی رسید و همین صدا بود که محمد آن را خوشبختی میدانست.
محمد لبخندی زد ویاد گریه های مهتاب افتاد و آن اتفاقی که برای آن میخواست بیفتد.لباس سفید مهتاب توسط محمد کاملا گِلی شده بود.مهتاب هم از همین موضوع دلگیر بود وتمام شب را زیر آن لباس عروسی گریه میکرد.مادر مهتاب هی پاپِی میشد و آن را نشانه ی نارضایتی مهتاب میدانست.نصف آن شب را صرف متلک انداختن به محمد کرد و بعد مجلس را ترک کرد.همه ی این مصیبتها و نارضایتی ها از مشکلات خونیشان آب میخورد.آن شب مهتاب از اینکه محمد برای بهم نخوردن عروسی به التماس افتاده بود خندش گرفته بودو با نگاه محمد چهره اش را عبوس میکرد.با این کارش آن شب جواب محکمی به بی مزه گری محمد و گِل مالیدنش داد.
همه ی آن شب تا همین جا در ذهنش زنده شد و بقیه ی خاطره با صدای جیغ سعید سوخت.از روی پله ها ی حیاط بلند شد.صدا از کوچه ی پشتی می آمد وبا سرعت دوید.صدای پاهایش در میان صدای باران گم میشد.صدایی که در روز تولد فرزندش فقط عذابش میداد.بارانی که از درد مهتاب بر سرش میبارید.آنها مدتها بود که از درد بی فرزندی ناله میکردند ومطب ها را تک به تک برایش می گشتند.محمد بیشتر برای مهتاب میخواست تا خودش،میخواست او از تنهایی در بیاید.محمد به درد تنهایی مهتاب نمی رسید.راننده کامیون بودو هر روز جایی بود.این موضوع عذابش میداد.اکثر پزشک ها بارداری مهتاب را اخطار داده بودند.ولی مهتاب گوشش به این حرفها نبود و جفت پاهایش در یک کفش بود.کفشی که تا آخر عمرش پاهایش را در آن نگهداشت.هیچ وقت صدای هق هق مهتاب از گوشش بیرون نرفت.صدای جیغی که با گریه ادغام شده بود.صدایی که مثل پتک بر سر محمد میزد.مهتاب حتی چشمانش را باز نکرد بچه اش را ببیند و همان طور تا آخر خوابید.بچه ای که برایش هزاران بار التماس دکترها کرده بود و هزاران بار دعا کرده بود.این همه تلاش برای بچه ای ندیده،محمد را زجر میداد.بچه ای که تمام درد های مهتاب را در خود نشان داده بود.پیر پسری که زودتر از بقیه ی مردم دردها و مرض ها را می چشید.بچه نیز تا ماه ها درون شیشه هایی که به گفته ی پزشک برایش خوب بود،زندانی بود.
محمد نفس نفس میزد خیلی با سرعت دویده بود تا به مبدا صدا برسد.پیش یک دیوار توده ای از بچه ها دیده میشدند که محمد را عصبانی میکرد
سعید گریه میکرد.ماشین اسباب بازی اش در دست بچه ای و نخ اش در دست سعید بود.طوری نخ راطلب میکرد که گویی طناب عمرش است.

محمدبا دیدن گریه ی سعید از خودش متنفر شد.به آرامی راه رفت و با گریه،بچه های ریز و درشت را کنار زد.دست سعید را گرفت و کشید،ماشین از یادش در آمد.سعید هنوز با نگاهش نخ را گرفته بود،میدانست دیگر نمی تواند چیزی بگوید این چندمین ماشینش بود و آخرین نخ ماشینش و این باران لعنتی.سعید به روی زمین کشیده میشد ولی کلمه ای حرف نمیزد.همه ی مردم به او خیره شده بودند.در کنار دیوار مهتاب ایستاده بود که محمد را می پایید.
محمد برگشت و خواست دوباره سعید را ببیند.اما سعیدی نبود و هیچ بچه ای نبود و تنها صدای جیغ می آمد.صدای جیغ مهتاب ها،صدای جیغ سعید ها.

رادیو در گوشه ای فریاد میزد:خرمشهر آزاد شد

محمد خنده ی تلخی کرد و اندیشید:

کدام خرمشهر؟

برای چه کسی آزاد شد؟

برای تنها اَخته ی شهر؟

اشک در چشمانش جمع شد و یاد دستان کوچک سعید افتاد و آن سماجت در گرفتن نخ ماشینش.

دیگر نمیتوانست فکر کند و فقط فریاد میزد.

آرام آرام راه میرفت و با بدنش دیوار را نوازش میکرد،این سوالها را از خودش میپرسید و و خرابه های اطرافش را نگاه میکرد.

به ماشین سعید و به نگاه مهتاب و آسمانی که هنوز بی رنگین کمان گریه میکرد
 
 
 
داستانک

 

قوم من ترنج را با پوست می خورند

 راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟

پنج شنبه 12 اردیبهشت 1392  11:19 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها