0

برف

 
shokoofeh
shokoofeh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 952
محل سکونت : البرز

برف

 

صبح امروز وقتی از خواب بیدار شدم بر پرده ی اتاقم که چند روزیست جلوی من و زیباییهای جهان بیرونم را سد کرده بود چنگ زدم و آن را با حرکتی یکباره و سریع کنار کشیدم.جاری شدن نور در اتاق تاریکم که به ندامتگاهی شبیه شده بود روح خسته و چکش خورده از روزگارم را بیدار کرد.چه درخشش زیبایی! اشعه خورشید صحنه ی رژه ی کرم های شب تاب را در ذهن نقاشی می کرد.رژه ی کرمهای شب تاب در شبی کاملا تاریک که ماه به هم آغوشی خورشید رفته باشد.یک استکان از آن نور نوشیدم و مستِ مست دعوت کارون را اجابت کردم،او مرا به تماشای خویش فرا خوانده بود. شال و کلاه پوشیدم و بدون تو و شانه به شانه ی خیالت و سایه ی بزرگتر از خودم،سه نفری ساحل کارون را قدم می زدیم.کاش خودت هم کنارم بودی تا برایت از زیبایی سحر آمیز آنجا میگفتم.کاش بودی تا از بخار نفسهایم در آن هوای سرد برایت برف درست می کردم و اما من عمیقا می دانم تو آن برفها را گلوله می کردی،به سر و رویم می زدی و چند قدم آن ورتر مرا با انگشت اشاره ات به دنیا نشان می دادی و قاه قاه به من و روزگارم می خندیدی، صحنه ای که تصورش مرا تا سر حد مرگ عذاب می دهد آغوشی ست که آن طرف رودخانه برایت باز شده و خنده هایی که از سر شوق برای او می کنی،به سوی او می دوی،از پل معلق کارون عبور می کنی و به او می رسی و او هم برای تو می خندد.این صحنه برای تو از عسل شیرینتر و برای من از زهر تلخ تر خواهد بود.دو باره به اتاقم برمی گردم.پرده ی اتاقم را به حالت اولش بر میگردانم.خیال تو و این صحنه ی مرگ آور را با یک استکان چای کهنه می کُشم،شال و کلاهم را در می آورم.کت و شلوار می پوشم و روز بعدی زندگیم آغاز می شود....

 

داستانک

قوم من ترنج را با پوست می خورند

 راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟

پنج شنبه 12 اردیبهشت 1392  12:00 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها