0

خرد ایرانی

 
shokoofeh
shokoofeh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 952
محل سکونت : البرز

خرد ایرانی

 

پرفسور روزبه با یک مرد و خانمی که من نمی شناختم،توی اتاق نشیمن به سمت ایوان روی راحتی لم داده بودند و به زبان خارجی گرم صحبت بودند، پیدا بود که هر دو خارجی و از دوستان ش هستند. پرفسور سه روز پیش از من خواهش کرد شب پنجشنبه به خانه اش بروم. گفتم کار مهمی دارم اما اصرار داشتکه حتما بروم.دو روز اخر هفته شاید شنبه هم مجبور شوم بمانم.نگفت چرا - باید می رفتم، همین.
من و پرفسور تا زمانی که دیپلمه شدیم هم کلاسی بودیم، بعد کنکور زد و او باستان شناسی پذیرفته شد و من خبرنگاری خواندم. او فردی حساس و فوق العاده محتاط و منظم، کاری که شروع می کرد هرگز کسی خبر داشته باشد، جز من و کسانی که همراهش بودیم،با ورودم پرفسور از جا بر خواست به گرمی دستم را فشرد و گفت اقای پرفسور باخ، خانم دکتر الیس، و رو به انها دوست و همکارم شهروز پرفسور باخ پیپ می کشید گاهگاهی سرفه می کرد که ناشی از دود بود.ریش حنایی رنگش حین صحبت جالب عقب و جلو می رفت . پس از پرس و جو در احوالات معمولی گفتگوی انها که با ورود من که نیمه تمام مانده بود از سر گرفته شد،خرد در شاهنامه ،پرفسور روزبه شدیدا عاشق ایران و شاهنامه بود. احاطه اش بر ادبیات کهن چنان بود که باخ و خانم الیس همه ی میدان سخن وری را به او داده بودند، اهنگی که کلمات ش بر ان سوار بود سرعت لازم را برای در ک بهتر و تحلیل گفته های ش به ما می داد.باخ و الیس خرد ایرانی را به حکمت سقراط در غرب تعمیم می دادند. زمانی که افلاطون با اندیشه های خرد ورزی ایرانیان اشنا شد ، اندیشه ی افلاطونی بر گرفته از خرد ایرانی که غایت و نهایت جامعه ی مدنی یا همان شهرستان نیکویی اوستایی... خانم الیس گفت« عدالت اجتمایی و روح عدالت از ایران به جهانیان عرضه شده است ، ایرانیان قبل از همه بر غرایز خود غلبه کردند، مسلط شدند در برابر اندیشه ی اهریمنی ، اندیشه ی اهورایی را افریدند»
پرفسور روزبه رشته ی کلام را به دست گرفت و گفت« این مردمان زیر دست نواز و تاریخ سازان شکوهمند، آن هنگام که در اوج قدرت بودند {اگر قدرتی که پرهیز کاری را دهمراهی کند وجود نداشته باشد مقام و شرف انسانی لکه دار می شود} پرفسور از نوروز نامه و هزار و یک شب شهادت گرفت و نهایتا از فلسفه ی نیک اندیشی و اهریمنی زرتشت . گویی در خلسه ان سخنان ژرف و شگرف را بیان می کرد . تک تک هجاهایش شنونده را به وجد می اورد و سرا پا گوش، در دنیای راستی ها و نفی ناراستی ها غوطه می خورد و سپس به جایی در دور دست خیره می شد . من ان حالات و روحیات را نیک فهمیده بودم. می دانستم که اورا باید در همان اقیانوس ژرفناک رهایش کرد و هرگز سخنی یا حرکتی که او را از ان رویای حقیقی و جاودان برهاند.قرار ما کتیبه ی بیستون ، بزرگترین کتیبه ی جهان، سنگ نبشته ی هخامنشی بود. در اسمان خاکستری سرمه ای بامدادان هنوز زهده چشمک می زد که ما چهار نفری همدان خواب گرفته را ترک کردیم. افتاب در اسمان جان نگرفته بود که به معبد اناهیتا یا به قول محلی ها گچ کن رسیدیم. صبحانه را در کنار ستونی که هنوز نور بی جان نور افکنی بر ان می تابید خوردیم. باخ به قول خودش این چندمین بار است که عظمت اناهیتا را می بیند ، گفت «هر گاه در خود غور می خورم به عظمت خدای باران می اندیشم و حکمت بخشش در اندیشه ی شما ، از پله های باریک و دراز به سطح حرابه ای که جای جایش را سوراخ کرده بودند گذشتیم،ستون های ساروجی که سمت خیابان به شکل ناشیانه ای روی دیوار معبد در فاصله ای چند متری ردیف شده بودند . نرسیده به امامزاده ابراهیم جای دیدنی نمانده بود بیشتر به پارک بازی شبیه بود برای کودکان و محل تفریح مناسبی برای دحتران و پسران جوان.
ظهر شده بود که به بیستون رسیدیم از مقابل سربازان منظم و توانمندان ان دوران و امیدوار به اینده گذشتیم، ان سوتر ها سیاه چادر هایعشایر در پهنه ی دشت زیر سندان سوزان افتاب هر عابر خسته ای را به سوی خود می کشید. شاید جرعه ی دوغی سرد و گوارا خستگی را از تن بیرون کند. گودکانشان بی محابا از گرمای دشت کودکانه می خندیدندو در فاصله ی دور تر و عبور از یک جاده ی فرعی روبروی مان نبشته ای بر فراز کوه و سر فراز از جفای روزگار به خط میخی و زبان ارامی طنین لطیف و مهربان کورش می گفت و نویسنده چکش به دست با قلم اهنگینش بر دل سنگ می نوشت« بشود که شادی از اهورا فرو رسد» موجی از رحمت و بخشندگی در وجودم تبلور کرد - « من داریوش ،شاه شاهان ،شاه بزرگ، شاه پازس،...»پرفسور باخ با صدای بلند می خواند دوربینی بر چشمانش گذاشته بود و می خواند.در صدایش موجی ناشناخته مرموز،نه اشتیاق، نه تنفر، چون طلب مغفرت برای مرده ای که نمی شناسی اش.روزبه در حالت خلسه به کوه ، به بیستون می نگریستبعخ می خواند «...پسر گورش کمبوجیه از دود مان ما در این جا شاه بود...»الیس تبسمی بر لب داشت شاید ریشخند باخ می خواند روزبه گریه می کرد ...
صفحه ی تلویزیون سیاه و سفید و چهره ی صدام حسین در جمع فرمانده هان ارشد ارتش و تعدادی دیگر پیمان نامه ای را پاره کردو زیر پایش انداختو به عربی چیزی گفت هیچ نفهمیدم جز خشم و نفرت در سخنانش و چشمانش. صبح روز بعد روزنامه ها نوشتند صدام قرار داد ایران و عراق را پاره کرده است... صدام نبوکد نصر یا بخت النصر، خودش گفته بود.
روزبه روی بلندی نشسته زمزمه مرد «ایران همان ایران است این خاک همان خاک است و بیستون همچنان ایستاده،...
داریوش شاه گوید تو که از این پس شاه می شوی از دروغ بپرهیز و دروغگو را مجازات کن...
پرفسور باخ در مقابل چشمان حیرت زده ی الیس می خواند و لبخند دلنشینی چهره ی روزبه را پوشانده است...
شگفت انگیز است سپاه ایران و چه با عظمت است ارتش ایران. این را الیس گفت
روزبه در جوابش گفت چه با عدالت است روح ژرف نگر و بزرگ ایرانی .... داریوش به راستی که تسخیر کننده ی دلهاست نه ویرانگرشهر ها...
سپاه داریوش عاری از هر خشونتی رو به جلو هرگز به یک سپاه جنگی نمی مانست بلکه پیامبر صلح و دوستی است...
صدای غرشی وحشتناک به خودم می اورد باخ نوشته ها را رها می کند به اسمان می نگرد، الیس پس تر به ان سوی جاده رفته است.روزبه همچنان روی صخره مانده ... غرش هواپیمای جنگی از نوع سوخو است انفجاری مهیب و مهی سنگین تر استشمام میوه ای گندیده ... باخ در حال سرفه گفت«خردل است بروید به بلندی...»
الیس هم از همان گاز نوش جان کرده بود دستم را به سنگی گرفتم از صخره بالا بروم - هر چه کنید این جا ایران است و بیستون پا بر جا- روزبه ...

خستگی مفرطی در تمام عضله هایم احساس می کردم پلک هایم سنگین بودند ...
«به خواست اهورا مزدا این کشور از دشمن نمی هراسد اهورامزدا این کشور را بپاید، از خشکسالی و از دروغ، به این کشور نیاید نه دشمن ، نه دروغ ، نه...
دستی شانه ام را تکان داد دست هایم سنگین بود. به زحمت چشمانم را گشودم مات بود چند بار پلک زدم سرمی بالای سرم بود غذایم می داد...
پرفسور حین سرفه صدایم می زند بریده بریده صدا می زد...
گفتم «کجا هستیم ما؟»
- «بی ما رستا ن »
- « چرا؟ »
به باخ خیره شد که تخت کنارم دراز کشیده بود، ملحفه ی سفید رنگی رویش را پوشانده بود. صورتش تاول زده بود، مثل کیسه ی خون، گلویش خس خس می کرد مثلوی من نگاهم کرد . خیره اش شدم قطره ی اشکی در مژ ه هایش غلتید...
بیستون سیاه چادر ها ... ریزش گاز سهمناک بر سر ما و عشایر ها... الیس انجا نبود باخ نگاهم میکرد خس خس گلویش حرف زدنش را سخت کرده بود.
با لهجه ی مخلوط گفت « شهروز جان بسیار شرمنده ام»
روزبه گریه می کرد تابحال چنین ندیده بودمش، پرستاری با نوک انگشت چشمان باخ را بست.

این داستان در مجموعه ی همه چیز به خاطر قتل اهو بود . سال 1386منتشر شده است و ان چیزی که این جا خواندید چکیده ای از داستان می باشد
 
 
 
داستانک

 

قوم من ترنج را با پوست می خورند

 راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392  11:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها