0

کم

 
shokoofeh
shokoofeh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 952
محل سکونت : البرز

کم

 


فشار می آورند. این یک من گلی که روی سرم ریخته اند واین فکرهای مشوش ، که گریبان روان خسته ام را رها نمی کنند.چشمانم درون تیرگی مطلق اطرافم غرق شده اند وبه شدت داغ اند.جمجمه ام تیر می کشد.
سر انجام در کدام نقطه میتوان به آرامش حقیقی رسید؟ سرانجام در کدام مقصد و ماوا پناهی خواهیم یافت
به بزرگی خورشید که دوش به دوشمان، سایه به سایه مان ، در کنار رنج ها و درد ها و نیک سرشتی ها و پلیدی هایمان همراهمان باشد؟ته حلقم بوی خون می دهد و روی زبانم تلخ و خشک است.همین چند دقیقه پیش بود که به این حتمیت رسیدم.من از جرگه ی انسان هایی که روی خاک نفس می کشند جداشده ام اما چه خوب می شد اگر به جرگه ی کسانی که زمین آنها را بلعیده و نفس نمی کشند می پیوستم.من نفس می کشم اما به سختی. از میان توده ای گل وخاک،همراه با مورچه ها و موریانه های حریص برای لاشه ام.من،تنها بدون هیچ دغدغه ای با هواری ازفکرهای آشفته،زیر این یک من گل به آرامشی توام با وحشت رسیده ام.ازیک سو از آن همه انسان نما،آن همه گرگ نما گریخته ام و از یک سو این زیر،در این عمق،به جرم شخص دیگری دفن شده ام.من همواره به جرم دیگران دفن شده ام.همه ی عمرم در تلاش بودم که خود را از انسان نماهای اطرافم که گروه عمده اشان را پدر و مادر و اطرافیانم تشکیل می داده اند جدا کنم اما گویی گریز از این رسته به نوعی پیوستن دوباره به آنهابود .
فشار می آورند. این یک من گلی که رویم ریخته اند واین بلوک های سخت وسیمانی بالای سرم .کتف چپم بی حس شده است و گردنم به شدت درد می کند وتیر می کشد. بوی بخار وبوی دم کرد ه ی کافوروصابون، از بینی ام وارد می شود وتا مغز استخوانم نفوذ می کند. صدایم ته حلقم گیر می کند وبالا نمی آید.می دانم که این زیر دوام نخواهم آورد.چه رنج آور!من به جرم دیگری ،به جرم آن غسال یا آن پزشک این زیر دفن شده ام.چند دقیقه پیش قدیسه ی رویاهایم کنارم بود.دستهایش را گرفته بودم و در عمق چشمانش خیره شده بودم.هرگاه در چشمانش خیره می شدم ،گویی عصاره ای تلخ از همه ی رنج های بشر را از ابتدا تا کنون درون حلقم می ریختند.چشمهایش دست های خسته ی مرا می گرفت و از شهر انسان ها دور می کرد.
آه سرم درد می کند.نباید فکر کنم.نباید این ذهن خسته رابیدارکنم .حشره ای آرام روی پایم راه می رود وکم کم بالا می آید. از روی صورتم رد می شود. هنوز زنده ام پس این ها نمی توانند سهم خودشان را از من بکنند. من هنوز نفس می کشم. بدنم خیس است. نفسم خیس است. همه وجودم خیس ولزج شده است. حس می کنم در مایعی محصور شده ام و غوطه می خورم .این پایین برای من، برای منی که زندگیم در میان موجی از درد ها ورنج ها و پلیدی ها گذشته چه فرقی با آن بالا دارد؟ اگر این فکر های مشوش رهایم کنند،سال ها به راحتی خواهم خفت. درون بینی وحلقم طعم شور خون را حس
می کنم .میدانم که هیچ راهی برای گریز از این قفسی که قفس نیست، بال پرواز است و در آن محصور شده ام وجود ندارد. من تاوان جرم دیگری هستم. من کیفر جرم دیگری را می دهم .شاید اگر آن پزشک یا آن غسال می دید وتوجه
می کرد این چنین مرا محصور در این تنگنا که تنگنا نیست نمی کرد.اما گویی زندگی من با کیفر دادن عجین شده است. من آن قدر به سختی عادت کرده ا م که هیچ تفاوتی بین این زیر بودن یا آن بالا بودن احساس نمی کنم. مگر زندگی آن بالا، روی آن زمین سخت و زمخت وسنگی چه چیزی بیشتر از زندگی زیر زمین دارد ؟نمی دانم !افکارم مشوش و پریشان، چشم هایم گویی از حدقه در آمده اند. نمی دانم! می خواهم دست هایم را بالا بیاورم و روی چشم هایم بگذارم اما نمی توانم. نفس کشیدن برایم سخت شده است .می خواهم پایم را بالا بیاورم اما نمی شود .انگار شصت هایم را به هم بسته اند .همیشه به مرگ می اندیشیده ام. همیشه هراس از مرگ تمام وجود مرا فرا گرفته بوده است. همیشه به این اندیشیده ام که در نهایت من چگونه به استقبال مرگ می روم؟ یا او چگونه با استقبال من می آید؟ اما هرگز فکر نمی کردم که در این میان گرفتار شوم. من هرگز نمی توانم رهایی یابم. چه می گویم؟ این زیر گذشته از این که تنگ ونفس گیر است ،مجالی را فراهم آورده است که آسوده استراحت کنم .اگراین فکرهای مشوش بگذارند .هرگز نمی توانم رهایی یابم. چه می گویم؟ رهایی از قفسی که قفس نیست؟ آن بالا نیز به جرم پدر ومادرم تاوان می دادم .زندگی همواره برایم کوهی بوده است از سرب بر روی دوش خسته ام ومن انسانی زار وخسته ومریض. چه می شود کرد؟ چشم گشودن به روی پلیدی ها، به روی چیزهایی که فطرتا آنها را نمی توانی بپذیری، یک پدررمی خواهد ویک مادر. سهمت هیچ است. چه می گویم؟ دیگر جایی برای چرند گفتن نمانده است. نفس هایم به شماره افتاده اند. چرک گردنم سر باز کرده است ومایع چرب و لزجی کل صورتم را پوشانده است. نوک انگشتم می سوزد .دردش همه وجودم را گرفته است.دردی که باید پدرم احساس می کرد ونکرد. اگر آن روز که شکنجه اش می دادم و از درون احساس خنکی وسر خوشی داشتم زنده بود، حتما درد می کشید ومن لذتم صدبرابر می شد .اما نبود.لا اقل تا آخرش نبود. یک تن بی جان بود .او مرده بود وهمین زنده نبودنش درد مرا صد برابر می کرد.وقتی مرد،تنهای تنها بود.همه او را رها کرده بودند حتی فرشته ی گل آلود، پرستار همیشگی اش.او سل داشت.هر روز باید اتاقش را ضدعفونی می کردم و با لباس های مخصوصی به او غذا می دادم.در نهایت مرد.مثل سگ پیری که از درد هاری و کهولت سن، درون کثافت خودش غلت بزند و جان بدهد.او را پدر صدا می کردم اما در دلم هیچ گاه.درون من او یک سگ پیر بود.یک سگ پیرکه از هاری رنج می برد.ظهر یک روز سرد تابستانی بود که سگ پیر، بعد از سرفه های طولانی و عمیقش مرد.چه فکرهایی در آن لحظه در ذهنم می گذشت.یک چشمم به پیت بنزینی بود که گوشه ی حیاط بود و نگاه دیگرم به جسد بی جان سگ پیر.سگ پیر بی جان و عریان،بی پناه وتنها زیر دست جلادی مثل من بود.منی که پر بودم از نفرت و تنفر نسبت به همه .باید جسدش را می سوزاندم یا شاید هم باید تکه تکه اش می کردم و هرتکه اش را در گوشه ای از حیاط دفن می کردم.شاید باید قلبش را در می آوردم و می سوزاندم.همه ی این فکرها درون ذهنم می چرخید.
می خواستم او را درحال سوختن ببینم همان طور که او مرا درحال سوختن دید.اما اگر بنزین می ریختم به یک باره آتش
می گرفت و می سوخت.نه!او باید ذره ذره می سوخت چون من ذره ذره سوختم.من تکه تکه شدم.آری من هم سوختم و هم تکه تکه شدم.از طرفی او مرده بود و دردی را احساس نمی کرد اما برای این که از درون خنک شوم،برای این که وجودم سیراب شود،غرق بشود در لذت انتقام،باید ذره ذره این مراحل را به چشم می دیدم.انگشت سبابه اش را بالا آوردم.فندک را روشن کردم و زیرش گرفتم.صدای خر خری بلند شد.گویا او هنوز جان داشت اما دیگر چه تفاوتی می کرد وقتی من تصمیم خودم راگرفته بودم؟با دقت سوختن گوشت انگشتش را تماشا می کردم.صدای ناله هایش بلند شد.او هنوز نیمه جانی داشت.من لذت می بردم.پوست و چربی زیرش مثل آب درون سماور قل می زدند ومن غرق در لذت بودم.بوی نامطبوعی فضا را پر کرد.این کار وقت گیربود و از طرفی من هم زمان زیادی داشتم.او هیچ کس برایش نمانده بود.هیچ کس که بخواهد از او سراغی بگیرد یا در مراسم تدفینش شرکت کند.همه او را تنها گذاشتند.فقط من ماندم.به امید امروز.سال ها انتظار این روز را کشیده بودم.به انتظار روزی که خودم تن بی جانش را بسوزانم.بنزین را آوردم و کمی روی دستش ریختم.این دست به تن مرجان،فرشته ی گل آلود من خورده بود پس باید می سوخت. به بد ترین وجه ممکن باید
می سوخت.فندک را زیرش گرفتم.بوی نامطبوع گوشت و خون سوخته و چربی در حال غلیان همه اتاق را فرا گرفته بود و من این مناظر شور انگیز را با آنچه که درون ذهنم به یادگار داشتم در هم می آمیختم و عصاره ای لذت بخش از آن
می ساختم.صدای فریادهای سگ پیر بیشتر و بیشتر می شد اما رمق نداشت.خون از حلقش فوران می زد و سرش را به این سو و آن سوتکان می داد.شاید می خواست مرا ببیند اما او سال ها بود که نمی دید.
چشم هایش از حدقه در آمده بودند.می خندیدم وبه این سو و آن سو می رفتم،اما حتی یک لحظه هم چشم
از دست سگ پیر بر نمی داشتم.این دست ها به فرشته ی گل آلود خورده بود. به جای من.به جای منی که پسرش بودم پس باید می سوخت.به گوشه ی سالن بزرگی که کنار اتاقش بود رفتم. قرص هایم روی میز ویک پارچ آب خنک کنارشان بود.از هرکدامشان دو تا در آوردم وانداختم ته حلقم.با خوردنشان سر حال می آمدم.برای من،برای منی که تزلزل روحی و فکری هرلحظه از درون،مثل موریانه ای پیکره ام را می خورد وخراش می داد چاره ای جز متوسل شدن به قرص و افیون نبود.روی کاناپه ی روبروی آینه لم دادم.سرم را بالا گرفته بودم وبه سقف زل زده بودم.دست و پایم از شادی و سرخوشی رنج آوری که همه وجودم را مسخر خودش کرده بود،می لرزید.نفسم داغ بود و بوی متعفنی می داد. مثل همه ی فریادهایی که در همه ی عمرم خفه شدند، زیر گلویم گیر می کرد و بالا نمی آمد.عرق بی رمق و سردی روی پوست داغم راهش را باز می کرد وپایین می رفت.گردنم به شدت درد می کرد.سرم را تکانی دادم و به آینه نگاهی انداختم.چشم هایم مثل
میر غضب ها سرخ،موهایم پریشان و یقه ام به هم ریخته بود.کرواتم را شل کردم و از جایم برخاستم.پشت سرم فرشته گل آلود را دیدم.نگاهم می کرد اما وقتی برگشتم آنجا نبود. سر انجام در کدام نقطه می توان به آرامش حقیقی رسید؟مرجان رویایی خام بود.فرشته ای گل آلود درعمق وجودخسته ی من بود ،که بودنش،هم مرا می رنجاند و هم شاد می کرد.شاید از همان بدو تولدم جوهره ای سیاه و تلخ را از چشمان مقدس و جهنمی او،درحلق من چکانده بودند که این طور در آن دو گوی محو می شدم.هیچ گاه برایم مثل بقیه نبود.من از او هم مثل بقیه انسان های دور و برم تنفر داشتم اما فرق او این بود که در تک تک ذره های بدنم رسوخ کرده بود.احساس کردم مرجان هم ازاین شکنجه لذت می برد اما،اما او همیشه از زندگی با پدرم،آن سگ پیر راضی بود.لا اقل من این طور فکر می کردم.حتی وقتی پدرم همه ی زیبایی اورا گرفت باز هم از پدرم راضی بود.شاید نسبت به پدرم احساس دین می کرد چرا که پدرم او را نجات داده بود.او هیچ گاه مرا به پدرم ترجیح نداد وهمین مرا تاعمق وجودم می سوزاند.پدرم مرا مجبور کرده بود که او را مادرصدا بزنم ولی او فرشته ی گل آلود من بود.چقدر برایم درد آور بود.هنوز هم این درد را در مغز استخوان هایم احساس می کنم.هنوز هم معشوقه ام را در قالب مادرم می بینم .ومن این همه را مدیون پدری بودم که وقتی صفت سگ پیر را برایش انتخاب کردم برای سگ های پیر متاسف شدم.سر آخر باید این فریاد از این حنجره فوران می کرد.همه ی بنزین را روی بدنش خالی کردم.فندک را روشن کردم و رویش انداختم.تخت شعله ور شد و سگ پیر در حالی که خون از دهانش بیرون می زد و خر خر عمیقی
می کرد،درون آتشی که خودش ساخته بود می سوخت.شعله ها زبانه می کشیدند و من دیوانه وار می خندیدم.آتش به پرده ها و فرش و قفسه ی قوطی ها سرایت کرد و کم کم همه چیز را سوزاند وبا خاک یکسان کرد.من دیوانه وار می خندیدم وهر آنچه که جلویم بود را می شکستم.لذت و درد داغی جمجمه ام را مسخر کرده بود و این حس پایین می آمد و رعشه ای را در کل بدنم ایجاد می کرد.بوی گوشت پخته،بوی پرده و فرش سوخته همه جا را پر کرده بود.دود سیاه و غلیظی کل سالن را پوشانده بود ومن در این دود غرق بودم.غرق در لذت.بعد از ساعتی، اتاق در سیاهی مطلقی فرو رفت.داخل رفتم.استخوان های سگ پیر،لخت و بدون هیچ زائده ای،به طوری که به انسان این خیال دست می داد که گوشتش بخار شده باشد،مثل جلبک هایی که به سنگ می چسبند لای فنرهای تخت گیر کرده بودند. باید زیر یک من گل مثل جسم من دفن می شدند اما،اما آیا او لایق این بود که مشابه انسان های معمولی دفن شود ؟نه، او نباید دفن می شد . هیچ چیز نباید از او باقی می ماند. باید ازبین می رفت. صدای سگ های هار کل خانه را برداشته بود. صدایی که فکری را درذهن من زنده کرد. او باید خوراک سگ ها می شد .همین استخوان های سوخته باید زیر دندان سگ های وحشی دریده و جویده
می شدند. باید به گونه ای هیچ چیز از او باقی نمی ماند. پارچه ای روی زمین پهن کردم .
جمجمه اش را از لای فنر ها بیرون کشیدم و روی پارچه انداختم. دست هایم رنگ قهوه ای که مخلوطی از رنگ خون وگوشت واستخوان سوخته بود را به خود گرفته بود. جلو رفتم و جمجمه را جلوی صورتم آوردم. چه می شد کرد ؟همه چیز از فکری که در این جمجمه می گذشت نشات می گرفت.کلماتی درهم ریخته درون ذهنم می گذشت.آیا اوباخته بود؟آیا او در حقیقت سوخته بود؟نه، اوجان نداشت ومن تنها خودرا به سخره گرفته بودم.تنها راه رسیدن من به آرامش ،آرامشی پس از آن همه پدر زدگی،مادر زدگی ،برای من مرگ بود.اما هیچ گاه، حتی از ذهنم هم نگذشته بود که روزی درمیان برزخی زمینی، بین بالا وپایین اسیر خاک شوم.وحشتی بی انتها درون قلبم رسوخ کرد.اصلا این کارهای من چه
فایده ای داشت وقتی که او جان دربدن نداشت؟وقتی او ذره ای دیگر درد را احساس نمی کرد.من چگونه می توانستم از او انتقام همه ی عمرم ،انتقام زندگی برباد رفته ام، انتقام مادرم، مرجان وسال های سوخته ی زندگی مرجان را از اوبگیرم؟اصلا این کارهای من چه فایده ای داشت؟ آری همه ی کارهای من بیهوده بود.چشمانم تیر می کشیدند و این درد تا مغز استخوانم رسوخ می کرد.دیگر هیچ افیون یا هیچ دارویی نمی توانست آرام بخش باشد.صدای پارس سگها،صدای خر خر های سگ پیرو صدای فرشته گل آلود در اتاق می پیچید ومن مثل مرغ سر کنده، روی خون و پلاستیک ذوب شده قدم می زدم.شقیقه هایم را باکف دو دستم گرفته بودم. شاید اگر رهایشان کمی کردم هرآنچه که درون جمجمه ام
بود، روی زمین می ریخت.زانوهایم سست شد و روی تخت و استخوان های سوخته افتادم.همه ی کارهایم به شدت بیهوده بود اما،اما کمی تسکینم می داد.کمی از دردم می کاهید.از جایم برخاستم و همه ی استخوان ها را روی پارچه ریختم.صدای سگ ها بر خلاف همیشه این بار برایم لذت بخش شده بود.یادم می آید که از بچگی از این سگ ها وصدایشان وحشت داشتم.علت این وحشت من هم پدرم بود.بچه که بودم با مرجان کنار حوض بازی می کردیم. مرجان به سمت من دوید ومن او را هل دادم و سرش به لبه ی تیزی خورد وشکست.پدرم مرا برای تنبیه کشان کشان کنار سگ ها برد و فریاد می زد تا رعب و وحشت من صد برابر شود.او می خواست به جرم شکستن سر مرجان مرا خوراک سگ ها کند. سگ ها پارس می کردند و سعی داشتند زنجیرشان را پاره کنند.حالا باید خوراک همین سگ ها می شد.شاید هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که روزی به دست من چنین خفت بار بمیرد.زنده که بود، حتی بعد از این که چشم هایش از حدقه در آمدند، وحشت من از جای داغ هایش، جای مشت و لگدهایش بازدارنده ی موثری بود و گرنه سال ها پیش از این باید می مردوحالا باید خوراک همین سگ ها می شد. استخوان های بدون گوشت وتکیده را جلوی سگ ها انداختم و آنها به شدت به سمتشا ن حمله ور شدند.این سگ ها بسیار آرام بودند.یک هفته که زیر دست سگ پیر زندگی کردند،مثل او شدند.هار و وحشی و مریض.زندگی ام برای من همیشه وحشت بود و بس.همواره برایم تکرار آن لحظه ای بود که سگ پیر مرا کنار سگ ها می برد.همواره به دنبال آرامشی می گشته ام که دست مرا بگیرد و رهایی بخشم باشد اما،اما گاهی آنچه که در وجودت رسوب می کند مانع دیدن زیبایی ها می شود.همواره از ضعف بدنی و روحی رنج
می برده ام.کودک که بودم همیشه هم بازی هایم مرا کتک می زدندوحتی چندین بار به من تجاوز کردندو بعد ازچند سال چهره هایشان برایم همچون گرگ های هاری بود که در لجن زندگی می کنند و دوست نداشتم به هیچ کدامشان نزدیک شوم.درخانه می ماندم و به مادرم کمک می کردم.مادرم ،تنهای وحشی بود.من او را در دلم این گونه صدا می زدم.
آشپز خانه مان بوی نان و لجن می داد.کنار مادرم، وقتی که غذا می پخت می ماندم وبه دستهایش خیره می شدم.دستهایش خیلی می لرزید. چشمانش وق زده و قرمز،پوستش مثل رنگ مرده ها سفید و روی پیشانی اش همیشه ردی از عرق بود.جوان بود اما موهایش خاکستری شده بود.سگ پیر،تنهای وحشی را به این روز انداخته بود.فهمیده بود که هم بازی هایم مرا اذیت می کنند.یک روز ظرفی را که پر از روغن داغ بود دست من داد و در حالی که باچشمان سرخش در چشمان من زل زده بود، از من خواست تا بروم و روغن داغ را روی صورت گرگ ها بریزم.اکنون زمان این فرا رسیده بود که تنهای وحشی به کودکش درس زندگی بدهد.درس همان روزهای پر ازاندوهی که خودش از کودکی گذرانده بود.ظرف روغن گداخته را برداشتم و وارد کوچه شدم.غرور کودکی،کینه و جنونم مرا واداشت که همچون روغن در حال قلیان باشم.من درآن لحظه عصاره ای از خشم و نفرت بودم که هیچ چیز را در پیش رویم نمی دیدم جزبچه گرگ هایی وحشی که قصد جانم را دارند.یکی از این بچه گرگ ها که همیشه مرا کتک می زد و علاوه بر همه ی تلاطمات روحی ام،مشکلی بزرگ را پیش رویم گذاشته بود، جلو آمد.می خواست باز تحقیر و تمسخرم کند.می خواست پنچه به روی صورتم بکشد و
زخمی ام کند.روغن زرد و داغ را روی صورتش ریختم.به یک باره پوست صورتش سوخت و خون غلیظی از زیر آن بیرون زد.این منظره چندین سال بعد وقتی که سگ پیر روی صورت فرشته گل آلود اسید پاشید دوباره برای من تکرار شد.سگ پیر یک پیت سیاه رنگ دستش بود.دست دیگرش را به دیوار می کشید و دور حیاط قدم می زد. روی دو چشمش باند پیچی شده و قرمز بود.یک ماهی از کور شدنش می گذشت و او در طول این یک ماه همچون پلنگی زخمی به دنبال انتقام بود اما مثل همیشه راهی را انتخاب کرده بود در خور یک سگ پیر و وحشی.از فرشته گل آلود خواست که نزدیکش بیاید.فرشته گل آلود با شتاب به سمت او شتافت.هیچ گاه علت این همه علاقه ی فرشته گل آلود به مردی که چندین سال از خودش بزرگ تر بود رانفهمیدم.نمی دانم.به سرعت به سمت سگ پیر شتافت.سگ پیر دستی روی صورت فرشته گل آلود کشید بی شک از این که نمی توانست چشمان جان کاه فرشته گل آلود و آرامش بی حدی که در چهره اش بود را ببیند از درون
می سوخت.اسید را به یک باره روی صورتش خالی کرد.فرشته گل آلود دور تا دور حیاط می گشت و فریاد می کشید.سگ پیرمی خندید و من حتی با این که به کور بودن او یقین داشتم باز هم از پوزه ی کثیفش می ترسیدم و جرات نمی کردم به سمت فرشته گل آلود بروم.فرشته گل آلود صورتش از خون غلیظی سرخ شده بود و لایه لایه از پوستش کنده می شد.به خانه برگشتم.ظرف خالی از روغن دستم بود.تنهای وحشی با چشمانی وق زده به من نگاه می کرد و دیوانه وار
می خندید.من،مبهوت به او نگاه می کردم.گیج و گنگ بودم.جلوی چشمم خون بود و حرکات جنون آمیز تنهای وحشی و گوشم پر بود از صدای فریادهای آن بچه گرگ.بعد از چند لحظه سکوتم تبدیل شد به خنده هایی معصوم و شیطانی.تنهای وحشی مرا در آغوش کشید.گویا از درون احساس خنکی می کرد.گویی من انتقام کودکی ترحم انگیز او را نیز گرفته بودم.
من از او به شدت می ترسیدم و به اندازه ی یک مادر تنهای وحشی به او عشق می ورزیدم.تنهای وحشی به حقیقت وحشی بود.به هیچ وجه نمی شد غم یا هیچ حس دیگری را در چهره اش تشخیص داد.همیشه دندان هایش را روی هم فشار می داد یا ناخن هایش را می جوید.روی صورتش عرق سردی می نشست و سرخ می شد.چشمانش از حدقه بیرون می زدند و به گوشه ای خیره می شد.چهره ی او چه در حالت خوشی و چه در حالت غم همین بود و همین.خوب یادم می آید که چطور سر موضوعی با سگ پیرسر شاخ می شد.جیغ های سیاهی از ته حلقش می کشید و هرآنچه که سر راهش بود را می شکست . نزاع بین سگ پیر و تنهای وحشی ،از کودکی مثل من، رنجوری ساخت که به تنها نشستن و گرفتن گوش هایش برای نشنیدن فریادها و ناله ها و جیغ های دور و برش عادت کرده بود.وقتی فهمید که سگ پیر همه ی نگاه و توجهش جلب فرشته ی گل آلود است،مثل خروس های جنگی ای که به آنها خون داده باشی از کنترل خارج شد و همین بهانه ی خوبی بود برای عمویم که روز و شب کنار گوش سگ پیر زمزمه کند که تنهای وحشی دیگر نمی تواند آنچه که تو می خواهی باشد و فرشته گل آلود من جایگزین خوبیست برای پیری مثل او تا دلی جوان کند.عمویم همچون کفتاری بود که از ته مانده ی لاشه ی شکار تغذیه می کرد.زالویی که در گوشه ای می نشست و آرام خون شکارش را می مکید وتا منفعت خود را درقضیه ای نمی دید به هیچ وجه خودش را دخالت نمی داد.من درون خودم او را کفتار صدا می زدم.من به خوبی می دانستم که این همه اصرار کفتار به سگ پیر نمی تواند بی دلیل باشد.من به خوبی می دانستم که او به دنبال منفعت خود است اما هیچ گاه جرات نمی کردم درباره ی این موضوع با سگ پیر حرفی بزنم.تنهای وحشی هیچ راهی نداشت. یا باید
به وجود فرشته ی گل آلود در کنار سگ پیر تن می داد یا این که باید از خانه می رفت و او هیچ کس را نداشت.او به حقیقت تنها بود.اگر سگ پیر او را بیرون می انداخت او حتی سقفی شکسته هم نداشت که بخواهد زیرش بخوابد.گویا سگ پیر سال ها پیش با کفتار به جنوب رفته و او را سر یک قمار از چنگ برادرش در آورده است.برادرانش هم بعد از آن اورا به کل رها کرده بودند و طعمه را به چنگال سگ پیر سپرده بود ند.کفتار و سگ پیر هردو با برادر تنهای وحشی بازی کرده بودند و هردو هم سر همین دختر اما پدرم برده بود.من به خوبی می دانستم که هنوز هم کفتار آن واقعه را از یاد نبرده است.شبی که بچه ی سگ پیر و فرشته گل آلود پا به هستی گذاشت، من و تنهای وحشی ،گوشه ی اتاق کز کرده بودیم و از درون در حال متلاشی شدن بودیم.او به نحوی و من به نحوی دیگر.هردو اسیر بودیم و هر لحظه درونیاتمان و آنچه که خواستارش بودیم همچون کوهی از یخ جلویمان فرو می ریخت.حالا ما شده بودیم دو نان خور اضافه و فرشته ی گل آلود و کفتار پاگرفته بودند.کفتار منتظر بود.منتظر جرقه ای که به زودی قرار بود برایش اتفاق بیفتد و فرشته گل آلود... .او که بود؟هیچ کس از او چیزی نمی دانست.وقتی کودک بودم سگ پیر دست او را گرفت و به خانه امان آورد.هرچه می پرسیدم که او کیست جوابی نمی داد. فقط یادم می آید که روزی به مادرم سرکوفت می زد که مرجان از ننگ توست.
نمی دانم.بعضی وقت ها هم او را دخترم صدا می کرد اما مادرم همیشه از او متنفر بود. شاید از همان بدو تولدم
جوهره ای سیاه و تلخ را از چشمان مقدس و جهنمی او،درحلق من چکانده بودند که این طور در آن دو گوی محو
می شدم.من همواره خود را محتاج به او می دیدم. ذره ذره ی بدنم او را صدا می زد و من هیچ گاه نتوانستم به کام خود برسم.او همواره برای من همچون منظره ای شور انگیز و ماورایی ،همچون جهنمی سوزان یا کویری خشک و بی آب بود که هیچ گاه نمی توانستم به دلیل وجود سگی پیر به او نزدیک شوم.او هم مثل مادرم هیچ کس را نداشت و اگر تن به پذیرش خواسته های سگ پیر نمی داد باید آوارگی را تحمل می کرد.بچه اشان سر ماه مرد.پدرم خوب می دانست که کار کیست.به نوعی می شود گفت که نیاز به فکر زیادی نبود.ظهر یک تابستان سرد،تنهای وحشی را زیر مشت و لگد گرفت.تنهای وحشی فقط می خندید.نمی دانم شاید هم گریه می کرد من فقط یک سری صدای محو و تار از دور
می شنیدم.کفتار از راه رسید و دست سگ پیر را گرفت.اکنون زمان آن رسیده بود که کفتار به هدفش برسد.او را به گوشه ای کشاند و سعی کرد از عصبانیتش بکاهد.من آرام به سمت تنهای وحشی رفتم.گوشه ای نشسته بود و دست هایش را دور زانو هایش قفل کرده بود و فقط می لرزید و می خندید.مرا که دید خنده اش قطع شد.چشم های سیاه و سرخش
دو دو می زدند.او مادرم بود.تنهای وحشی.جلویش زانو زدم و دستش را گرفتم.او معنای واقعی تنهایی بود.تنها کسی که او را آرام می کرد من بودم.صدای گریه های فرشته ی گل آلود به وضوح به گوش می رسید.سایه ی او همه ی وجود مرا خورد.چگونه می توانستم بپذیرم که معشوقه ام از پدرم صاحب فرزندی شده است؟حالا فقط تنهای وحشی برای من باقی مانده بود.صدای فحش ها و فریادهای سگ پیر لحظه به لحظه نزدیک تر می شد.وارد اتاق شد.تنهای وحشی خودش را جمع و جور کرد وپلک هایش را محکم روی هم فشار داد. من هم از جایم بر خاستم و دور شدم.سگ پیرچمدانی را دست تنهای وحشی داد و او را از خانه بیرون کرد.من با چشمان خودم دیدم که کفتار کمی آن سوتر موزیانه می خندید.او به
آن چه که می خواست رسیده بود.کینه ی او از سگ پیر چندین برابر من و تنهای وحشی بود و حالا انتقام خود را از اوگرفته بود.انتقامی که بعدها سگ پیر متوجه آن شد.تنهای وحشی رفت ومن ماندم ومن.وحشتی بی انتها بر همه ی وحشت هایم افزوده شد.دیگر تنهای وحشی نبود که بخواهد از من در مقابل سگ پیر حمایت کند و من، یکه و تنها باید در این لجن زار پر از کفتار زندگی می کردم.باید با داغ فرشته ی گل آلود به تنهایی می سوختم وهیچ چیز برای من سهمگین تر از تنهایی نبود.من مانده بودم و سگ پیری که فرشته ی گل آلودم را مسخر خودش کرده بود.بااو می خندید،با او می گشت و تفریح می کرد و سدی مرتفع را بین من و او ایجاد کرده بود.من باید او را مادر صدا می کردم و همین اسکلت وجودی مرا تخریب می کرد.دیگر وقتش رسیده بود که کاری کنم.آن قدر رنجور ،ضعیف و ترسو بودم که فکر کشتن او حتی از ذهنم نیز نمی گذشت اما ،اما می شد کاری کرد.می شد او را از خیره شدن در چشمان فرشته ی گل آلود محروم کرد.
می شد به او لطمه ای جبران ناپذیر زد.شب ها تادیر وقت بیدار می ماندم و فکر می کردم.باید راهی پیدا می کردم.
من حتی جرات نمی کردم به محوطه ی زندگی آن دو نزدیک شوم اما بالاخره که چه؟باید روزی رهایی می یافتم.سگ پیراز حس جنون آمیز من نسبت به فرشته گل آلود مطلع بود به همین دلیل همه ی وسایل مرا به اتاقی که از یک سو به توالت ها واز سویی دیگر به لانه ی سگ ها منتهی می شد برده بود و ممنوع کرده بود که بدون اجازه او از اتاق خارج شوم.او اتصال مرا با زندگی اش به کلی قطع کرده بود و از سویی از من یک فرد ترسو و رنجور و ضعیف ساخته بود که به هیچ وجه
نمی توانست برعلیه استکبار و ظلمش طغیان کند.من از کوچکترین چشم غره اش شب ها خوابم نمی برد.یادم نمی رود که وقتی بچه بودم چطور مرا به خاطر کوچک ترین اشتباهی زیر کتک می گرفت.گاه به این که واقعا فرزند او باشم شک
می کردم و حرف های پرت و پلایی که از مادرم می شنیدم ،کمی مرا در شکم استوار تر می کرد.او موفق شده بود و من به هیچ وجه دسترسی به زندگی او نداشتم.در حقیقت من مشابه همان سگی بودم که کنار حیاط بود.یک موجود پست
بی ارزش.یک انگل.نان خور زیادی.شب ها از ترس صدای سگ های وحشی و روزها از ترس صدای سگ پیر،از ترس عصبانیت های وحشیانه اش ،خواب راحت نداشتم.شبی سگ پیر مست به خانه آمد.حتی فرشته گل آلود هم از او ترسیده بود.صدای فریادهایش سگ ها را هم ترسانده بود. به یک باره چراغ اتاق سگ پیر خاموش شد.حالا وقتش رسیده بود.باید او را از دیدن چشم های فرشته ی گل آلود،چشم هایی که فقط متعلق به من بودند،چشم هایی که عصاره ی تلخشان را فقط من چشیده بودم محروم می کردم.فرشته ای که نبودش زندگی مرا سلب کرده بود.چاقو را برداشتم و آرام بالای سرش رفتم.دستم را روی گردنش گذاشتم.او نباید مرا می دید.او نباید می فهمید که چه کسی این بلا را سرش آورده اما یک لحظه چشمانش را باز کرد ومن به یک باره چاقو را وارد هردو چشمش کردم و گریختم. او حالا دیگر نمی توانست
فرشته ی گل آلود مرا ببیند.او هم مثل من شده بود.نداشتن چشم سدی بود بین او و فرشته ی گل آلود. او مرا دیده بود و شاید زمان آن رسیده بود که به دستش کشته شوم و دور انداخته شوم.اما او این کار را نکرد و انتقامی در خور یک سگ پیر برگزید.یک ماه بعد روی صورت فرشته ی گل آلود اسید پاشید.او بر این باور بود که اگر او نمی تواند فرشته گل آلود را ببیند پس هیچ کس دیگر هم نباید ببیند.او زیبایی فرشته گل آلود را از بین برد.چشمان جهنمی او را سوزاند.
فرشته ی گل آلود، همچون عجوزه ای پتیاره شده بود اما،اما آیا او هنوز هم فرشته گل آلود من بود؟
انسان اسیر باید فقط بیندیسشد .کاری از او ساخته نیست.یادم می آید این جمله را زن عمویم مکررا بیان می کرد.سل او را اسیر و پایبند کرده بود و او به هیچ وجه راه گریزی از آن نمی یافت.گویا در همان سفری که سگ پیر و کفتار به جنوب رفته اند کفتار هم زن عمو را به زنی گرفته اما برای همیشه داغ تنهای وحشی بر دل او مانده است.زن عمو تا یادم می آید پیر بود.پیر و فرتوت با موهایی خاکستری و دهانی پر از خون.همیشه مثل جنازه ای روی تخت افتاده بود و خر خر کنان نفس می کشید و به سختی با اطرافیانش صحبت می کرد.هیچ کس نمی توانست وارد اتاقش بشود. فقط پرستارش با لباس مخصوصی می رفت و غذایش را می داد.گاهی اوقات هم سگ پیر یا کفتار می رفتند.زن عمو زندگی خود را وابسته به زندگی کفتار می دید.از پلیدی و بدجنسی او آگاه بود اما به هیچ وجه نمی توانست او را ترک کند.کفتار بعد بیماری زن عمو کسی را به زنی نگرفت و زن عمو به این خیال بود که او مردی وفادار است و از او برای خودش بتی ساخته بود.شب همان روزی که کفتار و تنهای وحشی وبچه اشان پا به خانه گذاشتند،زن عمو از اسارت بیرون آمد.این واقعه پتکی بود بر سر سگ پیر که کفتار را بشناسد.بعد از آن پای کفتار از خانه ما بریده شد و من ماندم و عجوزه ای به نام
فرشته ی گل آلود و سگ پیر.سگ پیر روز به روز به خاطر بیماری سل خورده تر می شد و فرشته گل آلود با چهره ای هولناک، آرام و صبور از او مراقبت می کرد.حالا دیگر سگ پیر، خانه نشین شده بود ومن می توانستم به فرشته ی گل آلودم برسم.گرچه هیچ زیبایی و وقاری برایش باقی نمانده بود اما این هیچ چیز را برای من تغییر نداده بود.همه ی تلاشم را کردم تا یک روز بروم و حرف هایم را به او زنم هرچند بی فایده باشد اما،ظهر یک تابستان سرد جنازه اش را پشت دیوار حیاط خلوت پیدا کردم در حالی که خون دلمه بسته و غلیظی از مچ دستش فوران می کرد و چشم هایش به زمین خیره شده بود.
*****
فشار می آورند. این یک من گلی که روی سرم ریخته اند واین فکرهای مشوش، که گریبان روان خسته ام را رها
نمی کنند.چه مجالی بهتر از این برای منی که خو د را پشت دیواری از هول و هراس و محدودیت،پشت کوهی از اجبار ها و خواستن ها و نخواستن ها گم کرده ام.کاش می شد از جای برخاست و فریاد کشید.من آرزوی یک فریاد عمیق از ته دلم را به گور برده ام و اکنون این زیر جز خلائی بی انتها برای آرام گرفتن چیز دیگری وجود ندارد.من همه ی سال های زندگی خود را در نشئه ای بی پایان از افیونی به نام رنج بسر برده ام.رنجی که مدام بر تلخی اش افزوده می شد و مرا تشنه تا لب چشمه ساری می برد و تشنه به همان کویری که بودم باز می گرداند.من آنقدر نیازمند جرعه ای آرامش بودم که برای یافتن آن لب به هرجامی می زدم اما افسوس که در اطرافم سدی بی انتها می دیدم که مرا ازهر عملی باز می داشت.من رنجور و ضعیف و بی مغز و محتوا همچون تکه ای لجن که به سنگی چسبیده باشد زندگی گیج خود را سپری کرده ام.دیگر جایی برای چرند گفتن نمانده است.من در همه ی زندگی ام محتاج یک طغیان بودم. در ابتدا طغیانی نسبت به خودم.من باید تیغ بر می کشیدم و همه ی پلیدی هایی که از کودکی در من نقش بسته بود را گردن می زدم و سال ها در کنار خون و گردن های بریده شده آسوده زندگی می کردم اما چه می شود کرد؟نفس هایم به شماره افتاده اند.حشره ای روی پایم راه
می رود.گویا می خواهند سهم خود را ببرند اما من...
 
 
 
داستانک

 

قوم من ترنج را با پوست می خورند

 راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392  11:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها