0

راه نجات

 
shokoofeh
shokoofeh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 952
محل سکونت : البرز

راه نجات

 

دو تایی تصمیم گرفتن برای خوردن قهوه و کشیدن سیگار برن توی باغ و روی صندلی هایی که به تازگی اونجا تعبیه شده بودن بشینن. سام اهل نوشتن بود. پس همیشه باید قلم و کاغذ پیشش میبود تا اگه جرقه ای تو ذهنش زده شد شروع به نوشتن کنه.

مریم اما نه ! علاقه ای به نوشتن نداشت. ولی به خاطر علاقه ای که به سام داشت نوشته های اون رو با شوق و ذوق خاصی میخوند.

قهوه و سیگار و قلم و کاغذ رو برداشتند و رفتند توی باغ... مدتی با هم صحبت کردندو قهوه خوردند و سیگار کشیدند. بیشتر درباره ی اینکه چقدر خوشحالند از اینکه در کنار هم هستند صحبت کردن.

سام گفت : توی این دنیای خراب شده همیشه یه راه نجاتی هست و راه نجات من تویی

این آخرین جمله ای بود که بین اونها رد وبدل شد. معمولا آخرین جمله رو مریم میگفت. یعنی حرفی میزد که سام نمی تونست جوابی براش پیدا کنه و مکالمه تمام میشد. اما این بار سام بود که آخرین جمله رو گفت و مریم چیزی نگفت و صحبت تموم شد.

سام خوابش می اومد .سرش رو گذاشت روی میز . خوابید . عجیب بود ! خیلی سریع خوابش برد. معمولا تا دیر وقت بیدار می موند. هر روز که صحبت هاشون با همدیگه تموم میشد هرکدوم میرفتند توی اتاق های مخصوص جداگانه ای که برای تنهایی های خودشون بود و تا دیر وقت بیدار می موندندو بعد بر میگشتند توی اتاقشون. حتی سام بعضی وقتها تا صبح بیدار میموند و بر نمی گشت. اما امشب به محض اینکه سرش رو روی میز گذاشت ،خوابش برد.

مریم بلند شد و قلم و کاغذ سام رو برداشت . رفت کمی اونطرف تر زیر چراغی که با فاصله ی متوسطی از صندلی هایی که روش نشسته بودند قرار داشت ، نشست. پشتش به طرف سام بود و اون رو نمی دید. با خودش فکر کرد: «محیط باغ توی شب چقدر زیباست! اما اگه سام اینجا نبود خیلی ترسناک میشد. حتی وقتی خوابه بودنش برام چقدر آرامش میاره !»

قلم رو توی دستش گرفت و خواست که چیزی بنویسه. رابطه ی خوبی با نوشتن نداشت . اما اینبار می خواست که حتما یه چیزی بنویسه! شروع کرد به نوشتن :

« سام عزیز ! سلام. اکنون که این نوشته را میخوانی صبح شده است . دیشب بعد از انکه تو خوابیدی اتفاق عجیبی رخ داد. اکنون من مرده ام! من بعد از آنکه تو خوابیدی مردم! شاید برایت عجیب باشدکه چرا ؟! راست میگویی چرا من مردم ؟ من که سالم بودم! وقتی مردم دو زن از منتهای راست باغ به سمت من آمدند و دستم را گرفتند و با هم رفتیم . من هیچ مقاومتی نشان ندادم. خواستم از تو خداحافظی کنم اما دلم نیامد که بیدارت کنم! تا حالا دقت نکرده بودم، وقتی در خواب هستی چقدر دوست داشتنی میشوی.

سام عزیز ! از اینکه بی خبر رفتم معذرت میخواهم! اما چاره ای نداشتم . وقتی تو خوابیدی در منتهای راست باغ نوری روشن شد و برای من منظره ای زیبا نشان دادند که از خود بی خود شدم . خواستم به طرف آن منظره حرکت کنم اما نتوانستم. به من فهماندند که برای رسیدن به آنجا باید بمیرم!. برایم جدایی از تو بسیار سخت بود. اما چه کنم که انسان را گذشته ای است مبهم که وقتی ابهام از آن برداشته میشود و آن را با چشمان خود میبیند بی اختیار شوق بازگشت به آن در انسان موج میزند. منظره ای که نشان من دادند بی شک صورت ابهام زدایی شده ای از عقبه ی من بود که چون محبوبی مرا به خود جذب میکرد. شاید به من حق ندهی اما باید میرفتم! اکنون که این نوشته را میخوانی من میان آن نور و جایی که تو ایستاده ای مدام در حال آمد و شد هستم . اما تو نمیتوانی حضور مرا درک کنی . گاه میخواهم که تو را لمس کنم . میتوانم اما تو از درک آن عاجزی و این مرا می آزارد و تو را صدا میزنم و لی جوابم را نمیدهی. در مقابل چشمانت می ایستم و به انها زل میزنم و تو را در اغوش میکشم اما مرا درک نمی کنی. از اینکه تنها مانده ای غمگینم! سام عزیز مرا ببخش...»

مریم بیش از این نتوانست به نوشتن ادامه دهد. سیگاری روشن کرد و به منتهای راست باغ خیره شد . چیزی آنجا نبود. بعد از مدتی ناگهان متوجه شد که مدتی است به سام نگاه نکرده است ! برگشت به طرف صندلی هایی که روی ان نشسته بودند . اما....

اما سام آنجا نبود! وحشت همه ی وجودش را احاطه کرد. محیط باغ دیگر آن زیبایی سابق را نداشت. بیشتر شبیه دارالمجانینی بود که تعدادی دیوانه ی شبیه درخت را در زمین به صورت نیمه تن چال کرده بودند و هر کدام برای او شکلک در می آوردند و صداهای نا مانوسی او را آزار میداد.

او مطمئن بود که وقتی از روی صندلی ها بلند شد و به طرف چراغ آمد سام آنجا خوابیده بود و لی اکنون نیست. « مگر امکان دارد سام او را در آن باغ وحشتناک تنها گذاشته باشد؟! او که میدانست مریم چقدر از تنها ماندن در این باغ وحشت دارد.....» به همین ها فکر میکرد که همه ی وحشتی که او را احاطه کرده بود در قلبش متمرکز شد و او از ترس مرد! مریم از ترس مرد!

سام شب از خواب بیدار شده بود اما متوجه مریم که کمی آنطرف تر نشسته بود نشده بود .فکر میکرد او به سمت اتاق تنهاییش رفته است به همین خاطر خودش نیز رفته بود به طرف اتاق تنهاییش و تا صبح مشغول نوشتن بود.صبح که به اتاق خواب رفته بود مریم آنجا نبود. فکر کرد که شاید در اتاق خودش باشد اما آنجا هم نبود . همه جا را زیر و رو کرد ولی نبود! به سمت باغ آمد و رفت کنار صندلی هایی که دیشب روی آنها نشسته بودند. انطرف تر را نگاه کرد . مریم را دید که زیر چراغ روی زمین افتاده بود.

فکر کرد که خوابیده است . در دست مریم کاغذی بود . کاغذ را از دستش به زحمت بیرون آورد و خواند:

«سام عزیز! سلام......»

مات و مبهوت تن بی جان مریم را گرفت و بعد به منتهای راست باغ نگاه کرد . اما خبری نبود!

مدتی در حاالی که تن بی روح مریم در آغوشش بود ، در حالت بهت به سر برد. رنگش مثل گچ سفید شده بود. بعد بلند شد و جنازه را به طرف استخری که در منتهای راست باغ بود برد. روی زمین طنابی بود که برداشت و چند آجر بزرگ را توی یه گونی قرار داد و به طرف جسد آورد.مریم را ایستاده نگه داشت و خودش رو به جسد بست و بعد سر طناب رو به گونی که توش آجر بود بست. دستش رو توی جیبش کرد و کاغذی که دیشب آخرین نوشته اش رو در آن نوشته بود در آورد و در کنار استخر روی زمین انداخت. بعد خودش رو به همراه تن بی جان مریم به استخر پرتاب کردو با هم در کف استخر خوابیدند.

باد کاغذی را که روی زمین بود با خود میبرد. روی کاغذ نوشته بود :

«مریم عزیز ! سلام . دیشب که به سمت اتاقت رفته بودی و من در اتاق خودم در حال نوشتن بودم ، اتفاق عجیبی رخ داد . من مردم .....»


 
داستانک
 

 

قوم من ترنج را با پوست می خورند

 راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392  11:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها