باید آماده می شدم.همه جا ظرف حلوا و خرما بود،مهمونا هم رسیده بودن.صدای همهمه و ظرف و لیوان و فاتحه های زیر لبی توی خونه پر شده بود.نم نم بارونم با صدای خش خش مبهم کمرنگی پس زمینه ی این شلوغیا رو پر می کرد! سیاه ترین لباسم رو تنم کردم .سیاه ترین خط چشم، سیاه ترین ریمل و تیره ترین رژ لبمو زدم. اصلا دوست نداشتم به آیینه نگاه کنم....آخه نگام به خودم که می افتاد دست خودم نبود، گریم می گرفت.
پنجره رو باز کردم،بوی بارون و خاک و نم که تا همین چند وقت پیش بهم جون می داد حالا فضا رو سنگین تر کرده بود.
هنوز داشت بارون می اومد.معلوم نبود مراسم چند ساعت طول بکشه...
یاد چتری که هفته ی پیش واسم خریده بود افتادم،مثه دیوونه ها شروع کردم به گشتن بعد از نیم ساعت بالا پایین کردن خونه پیداش کردم ! چتر سفیدی که گل های صورتی بزرگی روشو پوشونده بود.بغلش کردم. نیم خیس بود و بوی عطر می داد...
بعد از کلی سلام و صلوات و تسلیت های رنگ و وارنگ سوار ماشین شدیم، همه جا بوی نم می داد.حس می کردم همه آدما خیس شدن.
سر تا پا سیاه پوشیده بودن، بعضی ها فقط به حفره ی خالی تو زمین که هر لحظه بیشتر شبیه به چاه مستطیلی آب می شد خیره شده بودن.صدای روضه ای که از بلندگوها پخش می شد بوی گذشته می داد....بوی نم....
صدای گریه ی زن ها و مردها با هم ترکیب عجیب و ترسناکی بود مثه وردهای جادویی آدم و گیج می کرد.جرات نداشتم به صورت کسی نگاه کنم.کفشا و چادرهای گلی و خاک آلود تنها چیزایی بودن که می دیدم و البته بدن بی حرکتی که با پارچه ای سفید و خیس پیچیده شده بود. باورم نمی شد دیگه کنارم نیست و الان دستشو روی شونم نذاشته ! توی دلم خالی شد...حس کردم تنهای تنها وسط دنیای باریک و بی انتهایی که دو تا دیوار از دو طرف هی بهم نزدیک تر می شن و فشار میارن گیر کردم و هیچ قدرتی ندارم...اما تو یه لحظه بوی عجیبی اومد،بوی گل های تازه...
چتر....چتر رو کی نگه داشته بود؟!!
بین اون همه چتر سیاه و آدم های سیاه پوش چتر سفیدمونو نگه داشته بود و بهم لبخند می زد...
دورم جمع شده بودن، صدای بهم خوردن قاشق توی لیوان حواسم و جمع تر کرد.افتاده بودم تو گودال پر از آب مستطیلی...
چترم باز بود،
درست بالای شونم...!
همه جا بوی نم می داد...
داستانک