هر وقت میخواستم در ذهنم تصورش کنم نمیدانم ، چرا او را با عصایش تصور میکردم . شاید به خاطر این بود که دلم به حالش میسوخت .روزهای گذشته اش را که به یاد می آورم غصه ام میگیرد .
مردی با قدی متوسط وزندگی خوب و رفاهی مناسب ، با فرزندانی زیبا و مودب که همیشه ادب در کلام و رفتارشان کاملا مشهود بود . چشم و ابروی سیاهش که صورت نمکین او را دو چندان زیبا نشان میداد ، با تأثیری شگفت بر فرزندانش که آنها هم به ارث پدر تن داده بودند و همگی با چشم و ابروی مشکی تعریفی از نماد شخصیتهای داستان را برای بیننده تجسم میکردند . قد متوسط و اندام و قامتی که نه چاق بود نه لاغر؛ و لکنت زبانش که گفتارهای شیرینش را با بذله گویی هایش برای شنونده جذاب تر و شیرین تر میکرد .فامیل و اقوام او را مردی بذله گو و شوخ طبع میشناختند. سخنان طنز گونه اش خاطرات جالب و به یاد ماندنی برای دیگران به جا میگذاشت .
باهمه رفت و آمد داشت و همه او را دوست داشتند ، او همیشه به همسرش احترام میگذاشت ،همسرش زنی آرام و صبور بود ، حتی در لابه لای کلمات طنز آمیزش این احترام برای همه مفهوم بود .لکنت زبانش بیشتر روی حرف ( ر) بود و آن را ( ل ) تلفظ میکرد ، خیلی شیرین و با مزه خودش هم بر این گفته اش صحه می گذاشت .تکه کلامش این بود (گولت بذارن) یعنی [گورت بذارن ] و چون میدانست که (ر) را ( ل) تلفظ میکند سعی میکرد کلمه را با نمک تر بیان کند و از حرف (ر) بیشتر استفاده میکرد . تکه کلام زیبایی بود البته برای خودش .
در نیمه ی راه زندگیش در پس پرده ی بذله گويیهایش انگار زندگی با او شوخی بی شرمانه ای کرده بود . وقتی به خودش آ مد که زن دومی اختیار کرده بود و شیرازه ی زندگیش را متزلزل کرد .هیچ کس کارش را جدی نمیگرفت و نمی توانست در مورد آن نظر بدهد .کارش موجب تعجب همه شده بود و عجیب تر اینکه مادرش به خاطر احترام به عروسش با او درگیر شد ، وقتی او با همسر دومش به دیدن مادرش رفته بود مادرش خانه را ترک کرده بود .
اگر هر کس دیگری چنین کاری میکرد شاید میتوانستی دلایلی برایش بیان کنی ، اما کار او بیشتر شبیه شوخی ها وطنز هایش بسیار مزحک و مسخره به نظر میرسید . وقتی از زن دوم دو فرزند بچه دار شد همه به این باور که دیگر راه برگشتی نیست تن به کار او دادند حتی همسرش .در مقابل سؤالهای دیگران میگفت می خواستم برای فرزندان یتیم این زن پدر باشم .
همسرش بعد از شنیدن این حرف لبخندی تلخ زد و گفت «بچه های خودش را یتیم کرد تا آنها را از بی پدر بودن نجات دهد ».
خیلی جسارت و جرأت میخواهد که کسی بتواند عشق خالصش را تقدیم به دو نفر کند و در تمام مراحل زندگی عدالت را رعایت نماید . زمانه دست بردار نبود به دنبال هر چه باشی به آن میرسی ، وقتی همسرش در اوج جوانی سکته ی مغزی کرد و زمین گیر شد روزگار باز با او شوخی کرد ،چون دخترهای خودش که در شهرستانها ی دیگر ازدواج کرده بودند نمی توانستند از مادرشان مراقبت کنند ؛ برای همین دختر زن دوم که شباهت بی نظیری با دختر خودش داشت از همسر اولش مراقبت میکرد . وعجیب تر اینکه همسرش تحمل زن دوم را نداشت ولی از دیدن دخترش بسیار خوشحال میشد .
و اکنون مرد در لابه لای مراحل سخت ولی طنز آمیز زندگیش قدم به قدم پیش آمده بود و خط به خط موهایش را سفید کرد .و با سکته ای خفیف دست و پایش میلرزید وبا عصایش لنگان لنگان با تکه خاطرات زندگی درقالب ظنز های روزگار روز و شب را می گذراند و یادگاری از صحبت های شیرینش در افکارها بر جای گذاشت .