مهستی گنجوی-رباعی
دوشینه شبم بود شبیه یلدا
آن مونس غمگسار نامد عمدا
شب تا به سحر ز دیده دُر میسفتم
میگفتم رب لاتذرنی فردا
گنجور
قوم من ترنج را با پوست می خورند
راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟