به نام خدا
هر سال نزدیکای ایام فاطمیه مادرم نذری داشت و برای احسان در راه خدا غذا می پخت و مهمونی می داد این نذر از وقتی که سلامتی اش رو بعد از چند سال به دست آورده بود به گردنش بود ماهم هر سال طبق معمول کارهارو انجام می دادیم و منتظر مهمونا می شدیم مادرم هیچ وقت هیچ کسی رو دعوت نمی کرد می گفت خدا خودش مهموناش رو می فرسته ما در رو باز می گذاشتیم و هر سال هم به تعداد غذاهایی که درست می کردیم مهمون می اومد ولی امسال بر خلاف گذشته ایام فاطمیه درست افتاده بود وسط عید وهمه دید و بازدید داشتن هیچ انتظاری نبود که غذاها رو دستمون بمونه از طرفی چون مادرم به حرفش اعتقاد داشت اجازه نمی داد ما غذا ها رو دم در ها پخش کنیم به خاطر همین نگرانی من هر لحظه بیشتر می شد روز موعد که رسید همه خسته از کار کردن خواستند برن بیرون یه هوایی بخورند مادرم به من گفت اگه می خوای تو هم برو من چون نمی خواستم دست تنها بمونه قبول نکردم و خونه موندم ولی بیشتر ترسم از این بود که مهمونا نیان به خاطر همین هی تو گوش مادرم می خوندم اگه مهمون نیومد اجازه بده غذاهارو پخش کنیم ولی مادرم باکمال آرامش در حالی که قرآن در دست داشت و صفحاتش رو ورق می زد به حرفام گوش می داد حرفی نمی زد نمی تونستم مثل مادرم آروم بنشینم بنابراین بلند شدم و دور حیاط یه چرخی زدم یه فکری به ذهنم رسید گفتم بهتره برم تو کوچه و هر خانمی رو که دیدم دعوت کنم بیاد خونمون اینطوری با یه تیر دونشون میزنم همینکارم کردم لباس پوشیدم رفتم کوچه هیچ کس نبود حتی پرنده ای هم پر نمی زد انگار کسی اونجا زندگی نمی کرد به چپ و راست نگاهی انداختم نا امید برگشتم به دم در که رسیدم یهو صدای پای چند نفر اومد از خوشحالی مادرم رو صدا زدم و اومدنشون رو خبر دادم مادرم بی اینکه عکس العملی نشون بده انگار منتظر همین صحنه بود به پیشوازشون رفت پشت سر اونها چند دسته دیگه اومدن که دقیقا به تعداد همون غذاهایی بود که حاضر کرده بودیم قبلا نمی دونستم چرا مادرم می گفت خدا مهموناشو می رسونه و نگران نیست از اینکه غذاهاش بمونه ولی تازه می فهمم که چقدر به خدا اعتماد داره چیزی که این روزا کمتر پیدا میشه.
داستانک