قیچی می شود،
حلقه حلقه ی منحنی گیسویم،با دستان ظریفی که هر شب قبل از خواب اسباب نوازشی لذت بخش بودند. گیسویی که بی خبر از همه جا از شوق دیدارش، رقص درخشانی براه انداخته بود.
با شانه ای که بر سر تمامی قربانی هایش می کشید باقی مانده ی حلقه ی منحنی گیسوانم را بالا کشید و قیچی شدم در لحظه ای و شرم و سادگی بود که بر شانه هایم فرو می ریخت و ریتم یکنواخت قیچی مرا با آرامشی غیرواقعی به سرنوشتی تلخ می سپرد....
همان قیچی که در گذشته های دور در دستانش سبب شیفتگی ام به او شده بود...
نرم نرم ، چیک چیک قطع می شدند تکّه هایی که حلقه بودند وجود منحنی ام را که آرام به اجبار اصرار جاذبه تا پاهایش در هوا تلو تلو خوران فرود می آمدند...
نشسته بر صندلی ،وجودی از تکه های بریده ام،به جا مانده تا محکوم باشد در خیرگی نگاه هرروزه ی آیینه ای که خود را در انعکاس غریبه ای به تماشا می نشست...
هیچگاه تصویرش هم نبود مردی که روزی عاشق دست هایش شده بودم ،با همان دست ها ، قیچی بوده است سرنوشت گیسوان قربانی ها را یکی یکی، قبل از تکه شدن روح و جسمشان از برای ارضای حضوری متزلزل و تهی ...
قیچی می شد، باقی مانده ی وجودی که می لرزید از ابتدای حضورش .
سرما بود بر دستانی که باز و بست می شدند در حلقه های قیچی و سرد بود تک تک لحظات همراه با ریتم بهم خوردن دو قطعه ی فولاد که بهم می خوردند ، درست پشت گردنم و تکّه می کردند ته مانده های حلقه ی منحنی وجودم را که آرام بر زمین فرود می آمدند. ریتم آرام قیچی بود که تحمّل واپسین حس را که ترس نام داشت ساده تر کرده بود ،در خلصه ای آمیخته با بوی دود عودی افقی که خاکسترش را همچون تکه های من به نوبت به جاذبه می سپرد.
مسرور زیر لب سرود پبروزی را زمزمه بود و من
نآرام ...
قیچی می شدم....
داستانک