0

فرار

 
shokoofeh
shokoofeh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 952
محل سکونت : البرز

فرار

 

 

يك روز بهاري، هوا گرم و دلچسب، پرنده ها مست و آواز خوان، دشت پر از جيك جيك گنجشك، وزش نسيمي خنك، ابرها آزاد تو آسمان مي چرخند. چنين روزي جان lي دهد براي فرار از جهنم دره اي كه بوي مرگ و زوال و تكرار مي دهد. دره اي سراسر شكنجه و ريزش بي مورد عمر. يك آن ، يك لحظه ، در يك چشم بهم زدن بالاخره فرار كرد و چقدراز اين بابت خوشحال است!‌ با بار رو دوشش دويد و خودش را قايم كرد پشت تكه سنگ بزرگي. نفسش بند آمده بود. فرار ترس هم دارد. شروعِ هر كاري توام با ترس و دلهره است. بار پشتش را انداخت زمين. كمرش تير مي كشيد. خسته بود. خسته از كار چند سال روزانه. عرق پيشاني اش را پاك كرد و نفس بلندي كشيد. يادش نمي آيد چنين نفس راحتي كشيده باشد:
- واي پدرم در آمد، لعنتي ها ، جان ما را مي خواهيد مك بزنيد؟
هوس كرد برود سروگوشي آب بدهد. پشت تكه سنگ ايستاد و سرك كشيد. همان دوصف هميشگي را مي ديد. صفي كه تا چشم بازكرد و ازخدا تا اينجا عمرگرفت ، همان بود كه هست. دوصف بزرگ و مرتب. يك صف با بار مي رفت و صف ديگر مي رفت تا بار بياورد آنهم از مزرعه اي كه معلوم نبود صاحبش كيست. يعني آنها نمي دانستند و اهميتي براي دانستن هم نمي دادند. فقط فكر تهيه آذوقه اشان بودند. كارشان همين بود. كمر باربرها خم بود. نگهبانهاي قلچماقي صف را مي پائيدند تا مبادا كسي كم كاري كند. نگهبانها دلهره ی باربرها داشتند يا خودِ بار!؟ از غفلت نگهبان استفاده كرد و زد به چاك. در رفت. هنگام دويدن خيس عرق شده بود. ترس خفه اش كرده بود. ديوانه وار مي دويد. برگشت. شل و ول، ولو شد رو چمن تازه. به تكه پاره هاي آزاد ابر خيره شد:
-آه چه زيباست آ! زندگي چقدر قشنگ است وقتي آزادي! آه ابر، آ سمان ، چرا تا بحال نديده بودمشان!
چند دسته پرنده‌، بال بال زنان مي رفتند. ذوق كرد و لبخند زد:
- سلام پرنده هاي آزاد ، من هم آزاد شدم آزاد. آزادي را شما كه آزاد هستيد مي فهميديد
دست تکان داد و جوابي نشنيد. بلند شد. گرماي آفتاب براش لذت بخش بود.چشمش به بارش افتاد. با اخم رفت به طرف بار و با لگد زد به بارش:
- لعنتي، همه ی عمر اسير تو هستيم. يكبار تو اسيرما باش
سر بلند كرد و زل زد به بي انتهائي دشت، به كوههاي دور دست كه نوكشان سفيد بود:
- آهاي . . . سلام زندگي . . . من آمدم
اشك تو چشمش حلقه زد. بغض كرد و دوباره برای دشت وسیع و کوه های سر به فلک کشیده دست تکان داد. باورش نمي شد كه براي هميشه آزاد است. رفت قدم بردارد كه يكهو سايه ی درشتی پهن شد رو سرش. سايه ازجايش كنده شد و رفت. مورچه ی جوان، كنار بارش، دانه ی گندم افتاده بود. پاي درشت رفت،‌ بي آنكه آسيبي به باربرها ، با بار رو دوش اشان برساند و له اشان كند. درست مثل مورچه ی جوان كه دستش به طرف دانه ی گندم دراز مانده بود
 
 
 
 
داستانک
 

 

قوم من ترنج را با پوست می خورند

 راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392  2:20 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها