0

نا کس

 
shokoofeh
shokoofeh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 952
محل سکونت : البرز

نا کس

 

 

در سرزمینی فرمانروایی می زیست که بسیار ستمگر و نامرد بود و در هنگام خشم تصمیمات نادرستی میگرفت که حتی به قیمت جان نزدیکانش تمام می شد هنگام عصبانیت دستور می داد که افراد را جلوی سگ های خون خوار زنجیری اش بیاندارند تا او را پاره پاره کنند.

این فرمانروا غلامی داشت که خدمتکار با وفایی بود و همچنین این غلام بسیار زیرک بود از قضا روزی فرمانروا بر غلام خشم گرفت و در آن حالت دستور داد غلام را پیش سگ ها بیاندارند. نگهبانان هم غلام بیچاره را کشان کشان بردند و پیش سگ های وحشی انداختند و از آنجا دور شدند.

شامگاه فرمانروا از کرده خود پشیمان شد و به نگهبانان دستور داد ببینید که بر سر غلام بدبخت ما چه آمده است! نگهبانان اندکی بعد بازگشتند و با شگفتی گفتند: این غلام آدم نیست. فرشته است!! ای فرمانروا بیا و با چشم خویش معجزه خداوند را بنگر که چگونه غلام کنار سگ ها نشسته و بر دهان آنان مهر خاموشی زده است!

فرمانروا با ناباوری و کنجکاوی به همراه آنان بدیدن غلام شتافت. وقتی او را تندرست در کنار سگ های وحشی اش دید در شگفت ماند و پرسید ای غلام چگونه از گزند سگ های وحشی ما جان سالم بدر بردی؟!

غلام گفت: ای فرمانروا من به وقوع چنین روزی آگاه بودم به همین خاطر به سگ ها غذ‌‌‌‌‌‌‌ا میدادم و با آنان مهربان بودم و این حیوانات به پاس این خدمت اندک من درنده خویی خود راکنار گذاشتند و به من آسیبی نرساندند. اما ای فرمانروا من عمری غلام تو بودم و چه خدمت ها که به تو نکردم! این بود پاداش زحمات چندیدن ساله من؟! که به رنجشی مرا به کام مرگ فرستادی. ای فرمانروا سگ با چند لقمه ای که به او دادم قدرشناسی کرد و حق حرمت را نگاه داشت اما تو آنهمه خدمات مرا نادیده گرفتی.

سگ دوست شد و تو آشنا نه

سگ را حق حرمت و تو را نه

سگ صلح کند به استخوانی

نا کس نکند وفا به جانی


 
 
 

داستانک

 

 

 

قوم من ترنج را با پوست می خورند

 راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟

سه شنبه 10 اردیبهشت 1392  2:18 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها