نزدیک ظهر بود . هیچ کس نمی جنگید با ما ، جز خورشید با تابیدن بی امان.ناموسم را کنار سنگرم گذاشتم. بند کتانی قرمزم را شل کردم . خاک و تکه سنگی که توی کتانی پای راستم رفته بود خالی کردم. جلوی کتانیم، نزدیک انگشت بزرگ پایم پاره شده.بود .سوت خمپاره ای را شنیدم – خمپارهای که راهش را گم کرد بود چند متر آن طرف تر بی آنکه صدای پایش را بشنوم نشست ارام پیشم. حتی امان نداد چهرش راببینم و... خودش نه اما تیکه های تنش که داغ بودند گیر کردند به تنم ، یکی به بالای چشم راستم و دیگری هم به رانم. چه ناشی هستند این عراقی ها از خدا بی خبر .خوابم میاد . انگاری صد سال است که نخوابیدم.
دلم برای مادرم تنگ شده است . کاش اینجا بود .3 ماه است که ندیدمش و نشنیدمش .خوابیدن روی بازوی مادرم صفای دیگری دارد.دارد کم کم سردم میشود. ناموسم هنوز کنار سنگر است.
ناموس : تفنگ