0

سگ را با خودم می برم!!؟

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

سگ را با خودم می برم!!؟

شیوانا استاد معرفت با عده ای در کاروانی همسفر بود. یکی از همسفران او پسر جوان تنومند و قوی هیکلی بود که با پدرو مادر پیرش سفر می کرد و حرمت آنها را نگاه نمی داشت و دائم با صدای بلند و پرخاشگری با آنها صحبت می کرد و به آنها دشنام می داد.  هیچکس هم به خاطر هیکل و بی ادبی جوان جرات نصیحت او را نداشت.
در طول سفر آب ذخیره کاروان تمام شد و همه در سایه درختی متوقف شدند تا فکری برای تشنگی و تامین آب کاروان کنند. شیوانا که طاقتش بیشتر بود و مهارت مسیر یابی داشت، تصمیم گرفت پای پیاده به آنسوی تپه ای برود و چشمه ای بیابد.به همین خاطر سگی از سگ های نگهبان کاروان را انتخاب کرد تا با خود ببرد و  در مسیر تنها نباشد.

یکی از کاروانیان گفت:" ای استاد معرفت. پیشنهاد می کنم این جوان تنومند را با خود ببرید تا در صورت بروز خطر بتواند به شما کمک کند!" شیوانا تبسمی کرد و گفت:" این جوان نسبت به کسانی که او را به دنیا آورده اند و بزرگ کرده اند و به این تنومندی رسانده اند  اینقدر ناسپاس و بی ادب است! او چگونه می تواند هنگام حادثه به من که با او غریبه ام کمک کند!!؟ من ترجیح می دهم سگ را با خودم ببرم!!؟"
شیوانا این را گفت و به همراه سگ به سمت تپه به راه افتاد. غروب همان روز شیوانا موفق شد چشمه آبی پیدا کند و  و عده ای از روستائیان محلی را با مشک های پر از آب نزد  کاروان تشنه و درراه مانده بیاورد.

شنبه 29 آبان 1389  11:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها