0

مادر تو بودی،من بودم

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

مادر تو بودی،من بودم

مادر جان من هر روز خواب میبینم که با شهیدان هستم.مادر جان نمی دانی چه خواب هایی میبینم، یک شب خوابیده بودم(خواب دیدم) که مادر تو بودی،من بودم و بهروز حسینی و مادرش. یک جایی را میکندیم که دیدیم که یک طلایی بیرون آمده و من خیال کردم که آن جواهر است و رفتم آن را بگیرم دیدیم یک پتوی سپاهی روی آن است،آن را کنار زدم دیدم دو عدد عکس امام حسین(ع) بود.اما او قبر امام بود،اینقدر برق میزد که همه مان گریه میکردیم و بعد آنجا را تمیز کردیم و من گفتم این هفته نماز جمعه را پیش قبر امام حسین(ع) می خوانیم و بعد بچه ها من را بیدار کردن و شب دیگری که خواب دیدم که با دکتر بهشتی بودم،مادر دکتر اینقدر مظلوم بود، مادر هرجا میرفت من هم با او میرفتم

 

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

شنبه 17 فروردین 1392  12:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها