بعد از چند شبانهروز بیخوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی باکری در یكی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون میگذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت.
چهرهاش زرد بود و چشمان قرمزش از بیخوابیها و شب بیداریهای ممتد حكایت میكرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچهها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او در حالیكه سرفه میكرد و خاكها را كنار میزد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاكهای لباسش را میتكاند خندید و گفت: «انگار عراقیها هم میدانند كه خواب به ما نیامده .
***
یكی از بچههای جانباز، یك دست از كتف نداشت. به سختی میشد باور كنی كه احساس نقص و كاستی و مشكل میكند. به اندازهی همهی آنهایی كه چهارستون بدنشان سالم بود، میدوید و كار میكرد. امكان نداشت بگذارد كه كسی مراعاتش را بكند. بچهها هم كه اینقدر او را سرحال میدیدند، به شوخی میگفتند: «الآن تو اینجایی، دستت را ببین كجا حیوانات دارند میخورند، و دعایت میكنند، میگویند چه ماهیچههایی، چه مچی، بهبه» و او هم كه در جواب درنمیماند، میگفت: «از كجا معلوم؟» شاید الآن گردن حوریها در بهشت باشد، خدا را چه دیدی؟
***
نام: رضا پناهی
تاریخ تولد: چهاردهم بهمن سال هزار و سیصد و چهل و هشت
صادره: کرج
تاریخ شهادت: بیست و هفتم بهمن سال هزار و سیصد و شصت و یک
مزار شهید: بی بی سکینه (مرد آباد کرج)
(عکس مطلب متعلق به این شهید بزرگوار است)
در دوران کودکی با وجود سن کم به همراه دوستان خود در زمینه تهیه و توزیع اعلامیه های ضد رژیم و سخنرانی های امام(ره) که از پاریس ارسال مینمود ،تلاش فراوانی میکرد . یعنی حدودا نه ساله بود که وارد عرصه انقلاب شد .
دوازده سال داشت که تصمیم گرفت برود جبهه . با رضایت کامل والدین به جبهه اعزام شد . سرانجام در یکی از گشت هایی که در منطقه داشتند از سوی دشمن به وسیله خمپاره 60 مورد هجوم قرار می گیرد و به دیدار دوست می شتابد .
خاطره ای از یکی از دوستان : از جلوی چادر رد میشدم . منظره جالبی دیدم . از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم .پسر بچه ای کم سن و سال جلوی چادر نشسته بود و داشت پوتین ها رو با حوصله واکس می زد.وقتی نزدیک رفتم گفت : سلام اخوی ! شما هم اومدی پوتین ها رو واکس بزنی ؟
ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچهها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او در حالیكه سرفه میكرد و خاكها را كنار میزد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاكهای لباسش را میتكاند خندید و گفت: «انگار عراقیها هم میدانند كه خواب به ما نیامده .
-گفتم : مزد میگیری؟
-(با صدای بلند خندید و گفت :) آره! مزدش صلواته. چرا معطلی ؟ پوتین هات رو در بیار ببینم ....
***
شهید مهدی زین الدین:
چندروزقبل از شهادتش،ازسردشت می رفتیم باختران(کرمانشاه فعلی)،
بین حرفهاش گفت:((بچه ها!من دویست روز روزه بدهکارم)).....تعجب کردیم.
گفت:((شش ساله که هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.))
وقتی خبر رسید شهید شده توی حسینیه انگار زلزله شد.
کسی نمیتوانست جلوی بچه ها را بگیرد.توی سر و سینه شان می زدند.
چندنفر بی حال شدند و روی دست بردندشان.
آخر مراسم عزاداری ،آقای صادقی گفت : شهید به من سپرده بود که 200 روز روزه قضا داره.کی حاضره براش این روزها رو بگیره؟
همه بلند شدند.نفری یک روز هم می گرفتند،می شد ده هزار روز.
***
یادی از شهید زین الدین
ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زنه. گفت: «پیش زن های دیگه م ام.» گفتم: «چی؟» گفت: «نمی دونستی؟!! چهار تا زن دارم!!» دیدم شوخی می کنه چیزی نگفتم. گفت: «جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.»
در قسمتی از این خاطرات اینگونه آمده است:
" ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زنه. گفت: «پیش زن های دیگه م ام.» گفتم: «چی؟» گفت: «نمی دونستی؟!! چهار تا زن دارم!!» دیدم شوخی می کنه چیزی نگفتم. گفت: «جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.» "