0

درآمدی بر امواج سه گانه فمينيسم

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

درآمدی بر امواج سه گانه فمينيسم



چکیده :

در بررسي چيستي و اهداف فمينيسم، توجه به چگونگي شکل گيري، علل و پيامدها و دوره ها و حوادث تاريخي و سياسي بسيار با اهميت است. اولين زمينه هاي فمينيسم يک نوع واکنش است. واکنشي که زنان غربي نسبت به شرايط فرهنگي موجود در دوره هاي مختلف از خود نشان دادند. اما در ادامه مسير، فمنيسم عرصه اي براي ظهور و بروز بسياري از اهداف نظام قدرتي و سرمايه داري يا اليگارشي زرسالار يهودي در غرب گرديد، و به تدريج از شکل ابتدايي خويش خارج شد.



مقدمه :

فمينيسم را مي توان به سه موج تقسيم نمود، که همچنان موج سوم آن امتداد دارد. در بررسي شکل گيري موج اول فمينيسم، در نگاه اول برخورد سنت گرايي و تجدد گرايي در اوايل قرن 19 بسيار شاخص جلوه مي کند. درآن زمان زندگي اجتماعي و فرهنگي مردم تحت سلطه شيوه هاي سنتي بود. در تمامي پيکره بندي اجتماع و در روابط ميان زنان و مردان وضعيت سنتي پذيرفته شده بود، زنان نقش مادري و اقتدار از سوي مرد و اطاعت از او را طبيعي مي دانستند.

در اين ميانه تجددگرايي (روشنگري)، کم کم به عنوان يک ايدئولوژي جديد فرهنگي در پيکره جامعه رسوخ کرد. و کليه ارکان حيات فردي، اجتماعي و اقتصادي و حتي سياسي را تحت تاثير خود قرار داد. بد نيست در اينجا و در آغاز تبيين زمينه هاي ظهور موج اول فمينيسم به تبيين شرايط اعتقادي و مذهبي آن روزگاران بپردازيم. اروپا و امريکا در آن زمان تحت سلطه کليساي کاتوليک بود که رهبري آن همواره بر اصول اعتقادي مسيح پافشاري مي کرد. و با عنوان نمودن بندگي نوع بشر در درگاه الهي و به تصوير کشيدن بهشت موعود و اخروي و حيات پس از مرگ انسان ها را به ستايش پروردگار و اجتناب از گناهان تشويق مي نمود.لکن پروتستانتيزم به آخرت گرايي پشت و به حيات دنيوي رو نمود.

در واقع پروتستانيتيزم و روشنگري دو واقعه بزرگ و دو مرحله پشت سر يکديگر بودند که کليه باورها و انديشه هاي انسان غربي را در ارتباط با دنيا، جهان و زندگي ازبنياد تغيير مي دادند. در واقع اين دو واقعه در صدد ايجاد جهاني غير ديني و کاملا زميني و دنيايي بودند. از اين طريق انسان را از پرستش خالق خود جدا مي نمود. انسان را وا مي داشت که «خود» را بپرستد.



عصر روشنگری :

«قبل از آشنايي جوامع اروپايي با فلسفه روشنگري، در ذهن انسان هاي اين جوامع سوالات بي پاسخ چنداني وجود نداشت. درباره اينکه انسان کيست، زندگي چه مفهومي دارد، چگونگي دستيابي انسان به حقايق و اينکه چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است، به طور کلي در کليه اين مطالب نظريات چندان متفاوتي وجود نداشت. دين پاسخگوي اين گونه سوالات بود و زعامت مردم بر عهده کساني بود که صلاحيت ديني داشتند.

و در راس ارزش هايي که توسط دين به انسان آموزش داده مي شد نيز گذرا و بي ارزش بودن دنيا، وجود حيات جاويد پس از مرگ و ضرورت تلاش انسان براي دستيابي به آن ـ ايمان به آخرت ـ قرار داشت. اما روندي که با پروتستانتيزم آغاز شد و با روشنگري ادامه يافت، نفوذ دين (مسيحيت) را از ميان برداشت. در چنين شرايطي تلاش هاي جديد براي پاسخ به سوالاتي که در بالا مطرح شد، آغاز گرديد. لذا ايدئولوژي ها اين گونه پديد آمد.

آنچه در اينجا جالب است يک وجه مشترک بين تمامي ايدئولوژي هايي است که از آنها سخن گفتيم(ليبراليزم، سوسياليزم، محافظه کاري، ملي گرايي، فاشيزم) و آن نظر غيرديني آنها در ارتباط با چيستي انسان، زندگي و دنيا بود. به بيان ديگر همه آنها از بهشتي که دين به مثابه ارزشي پايه به انسان نشان مي داد، روي گردانيده، تحقق بهشتي زميني يا بهشتي دنيايي را وعده مي دادند. و اين که انسان پس از مرگ با چه مسائلي روبرو خواهد بود، را ناديده انگاشته و تنها به زندگي دنيايي و رخدادهاي آن علاقه نشان مي دادند.»

جالب توجه است که برخلاف اسلام و مسيحيت که اعتقاد به آخرت، بهشت و جهنم ازارکان اصلي است، در دين يهود، ايمان به آخرت وجود ندارد. در آيين يهود، ميل به دستيابي به «بهشت دنيايي» و با بيان ساده «وابستگي شديد به دنيا» موج مي زند. آيين يهود از گذشته هاي دور، بهشتي زميني را همواره در متون خود متذکر مي شود، همين امر موجب گرديد تا پروتستان ها و روشنفکرها (تجددگراها) بسيار تحت تاثير عهد عتيق قرار گرفته و به سراغ دستيابي به بهشت دنيايي بروند. در واقع در اين رويکرد جديد،اقتدار و سلسله مراتب آييني و مذهبي حذف مي گرديد. فردگرايي اصول کار شد و در اين ميانه توجه به فرد و در حيات او ( و نهوابسته به آيين و مذهب) در اولويت قرار گرفت.

مارتين لوتر به عنوان يکي از مهم ترين رهبران پروتستانيتيزم تمايلات بسيار شديدي به دين عبراني (يهودي) داشت. او با سنت هاي کليساي کاتوليک مخالفت داشت و به عهد عتيق تمايل پيدا کرده بود. و زبان عبري را فراگرفته بود. «در دانشنامه يهود» در ارتباط با موضوع چنين آمده است: «حرکت اصلاحي مسيحي در حد بسيار وسيعي از ادبيات و فلسفه يهودي تاثير پذيرفته بود. به طوري که به آن از جانب رقبا و مخالفين اين رفورم و حرکت به عنوان «يهودي گري» نگاه مي شد... گروههاي مختلف پروتستان به فرمان تورات به عباراتي از جمله آيين شابات که از نظر کليساي کاتوليک مطرود و منسوخ اعلام شده بود، پرداختند و به عهد عتيق (تورات) بيش از عهد جديد (انجيل) وابسته شدند. [...] تاثير پذيري لوتر و همفکران او از عهد عتيق، به طور طبيعي موجب بروز تغييرات در فهم ديني کليساي کاتوليک گرديد [....]» در عهد عتيق يک نمونه هم از ايمان به آخرت (آخرت گرائي) وجود ندارد.

باور به بهشت و جهنم وجود ندارد. «هر چه هست» در همين دنياست. در واقع پروتستانتيسم يهودي، با آموزه هايي که در باب روحهاي برابر انسانها داشت، کمک بسيار شاياني به شکل گيري موج اول فمنيسم نمود. در آيين اينگونه مطرح مي گرديد که انسانها اعم از زن و مرد داراي روح هاي برابر هستند. و نيازمند تبعيت از قانون آئيني و کليسايي نمي باشند. اعتقاد به نور دروني، باعث مي شد، تا انسانها از هدايت بيروني بي نياز گردند و همه انسانها با يکديگر به لحاظ روحي برابرتلقي گردند. از اين رو ديگر تسلط گروهي خاص از مردم بر مردم ديگر، چه مرد بر زن و چه روحانيون بر مردم عادي معنا پيدا نمي کرد.

همچنين پروتستانيتيسم باتاکيد بر فرديت، برابري انسان ها و نيز سنت اعتراض، راه را براعتراض گري زنان هموار مي کرد. در اين ميانه و در فاصله قرن هفدهم تا قرن نوزدهم انديشمندان و فلاسفه درباره وضعيت اجتماعي و فکري انسانها، خصوصا زنان، آراي مختلفي دادند که همگي در سايه انديشه پروتستانيتسم و روشنگري يا مطرح مي گرديد. به عنوان نمونه، ژان ژاک روسو معتقد بودکه زنان به دليل خصوصيات احساسي قوي تر، به لحاظ خردورزي از مردان فرودست ترند.

اما زن مي تواند قلب مرد را تکان دهد بنابراين مهم ترين نکته اي که روسو بدان معتقد است اين است که «وظيفه زن خشنود ساختن مرد است.» اين طرز تفکر يک نوع نگرش ابزاري به زن بود. اما همه انديشمندان با وي موافق نبودند. گروهي نيز معتقد بودند که زنان موجوداتي معنوي تر، آرام تر و عفيف تر از مردان اند.بنابراين حضور زنان در عرصه اجتماعي مي تواند محيط اجتماع را آرام تر، ارزشي تر و معنوي تر نمايد. «رومانتيسم» در قرن نوزدهم چنين باوري داشت. بسياري ديگر براين باوربودند که زنان به لحاظ فکري کاستي هاي بسياري دارند و اين کاستي ها بايد برطرف شود. واين امر از طريق کسب دانش و آموزش زنان امکان پذير مي شود.

«ديدرو» عقيده داشت مهم ترين عامل کاستي در زنان جامعه است. تاکيد فلاسفه برلزوم حضورزنان دراجتماع و تلاش بر آموزش آنان و رفع کاستي هايشان بود که باعث گرديد،اندک اندک زنان نيز به برابري حقوقي با مردان و در نتيجه به برابري انساني ميان زن و مرد، پافشاري کنند. عده اي اززنان نيز در اين راه به سردمداران کسب حقوق برابر با مردان شدند. مادام رولان، المپ دوگوژ و مادموازل دوگورنه از آنجمله اند که نقش کليدي در جهت مباحث آموزش زنان داشتند.

در انگلستان کاترين مک اولي در سال 1790 اعلام کرد:« جامعه مسئول کاستي هاي شخصيتي و نقاط ضعف زنان است.» يکي از مهمترين تلاشهاي زنان در مورد طرح موارد حقوقي، کتاب «دفاع از حقوق زنان» اثر مري وولستون کرافت، نخستين بيانيه فمنيسي بود که گاه از آن به نام انجيل فمنيسم يادمي شود. تفکر فرد گرائي و پروتستانيزمي بسيار بر او تاثير گذاشته بود. اين موضوع که هر انساني حق تعيين سرنوشت خود را دارد. خواه زن و يا مرد يک اصل بنيادين در تفکر اوست. او معتقد است که همه ي انسانها موجوداتي ذاتا خردورز هستند که وارث برخي حقوقند. که از آن جمله حق برابر انسانها نسبت به آزادي است.

وولستون کرافت، ستايشگر خرد، مهمترين رکن روشنگري بود: «خرد قدرت پيشرفت است. يا به بيان بهتر، قدرت تشخيص حقيقت است. هر فرد از اين نظر في نفسه يک جهان است.» به بيان او خرد جنسييتي ندارد. معرفت جنسيت ندارد، و ذهن نيز جنسيت ندارد. اين شيوه تفکر يهودي کماکان بر سير تحولات انديشه مربوط به زنان ادامه داشت. از آثار ديگري که در اين باب مرقوم شده است.

مي توان به کتاب «تقاضاي نيمي از نوع بشر» (1825) اثر آنا ولر با موضوع حق مشارکت زنان در حيات سياسي و اجتماعي به مثابه مردان و کتاب «ملاحظاتي در باب حقوق واقعي زنان» اثر هانا مِدر کراکر با موضوع برابري قواي فکري زن و مرد وکتاب «زن در سده نوزدهم» اثر مارگرت فولر با اين محور که زن در جوامع مي خواهد طبيعتي باشد که رشد مي کند، ذهني باشد که قدرت دارد و روحي باشد که آزادانه و بدون مانع زندگي مي کند.

در واقع او به ايجاد امکان تحقق نفس براي زنان مانند مردان اشاره مي کند. سوسياليزم نيز يکي ديگر از زمينه هاي ظهور و بروز فمينيسم بود. شارل فوريه سوسياليست فرانسوي، اولين کسي بود که واژه فمينيسم را ابداع کرد.



تاثيرات نظام اقتصادي سرمايه داري بر جنبش هاي زنان :

در فاصله سال هاي 1825 ـ 1750 باانقلاب صنعتي و گسترش روابط سرمايه داري به تدريج تغييرات عظيمي در جنبش هاي زنان ايجاد گرديد. بااستفاده از نيروي بخار، نظام توليد کارخانه اي بر سر کارآمد و سيستم توليد خانگي جاي خود را توليدات کارخانه اي سپرد. اولين صنايعي که پا به عرصه توليد گذاشتند. صنايع نساجي (ريسندگي و بافندگي) در جهت توليد پوشاک بودند. در شرايطي که توليد کالاهاي روزمره و مصرفي از قلمرو خانه و خانواده خارج وبه عهده کارخانه جات گذاشته کارگران رکن اول هرکارخانه شدند و از اين رو کار در خارج از خانه به فعاليتي براي دستمزد تبديل گرديد. بيش از اين زنان در توليدکالاها و در حيات جامعه، به طرق سنتي نقش داشتند اما جدايي که ميان خانواده و جهان توليد به وجود آمد، موجب شد تا از اين پس زنان صرفا خانه دار باشند و مردان نان آور به حساب آيند.

از طرفي در برخي از طبقات اجتماع که مرفه تر بودند، و معيشت خانواده دچار مشکل نبود،زن در خانه مي ماند تابه زيبايي و خوش لباسي خود برسد و در طبقه کارگر وفقير زن هم مانند مرد در بيرون از خانه مشغول به کار شد تا مخارج زندگي تامين گردد. اندک اندک نوعي بحران معنويت در ميان زنان به وجود آمد. زنان در طبقات مرفه و متوسط به دليل آنکه صرفا مصرف کننده بودند و کاري جز بچه داري به عهده آنان گذاشته نمي شد، به تدريج احساس نمودند که زندگي هر روزبرايشان بي معناتر مي گردد.

و اين موضوع مقدمه بسياري از جنبش ها و اعتراضات در ميان زنان بود. نظام اقتصادي سرمايه داري بي توجه به وضعيت زنان راه خود را مي پيمود، افزايش کارخانه ها و خطوط توليد هر روز اهميت کشاورزي و کار و توليد خانگي را کمرنگ تر مي نمود و باعث مي گرديد تا هر روز به تعداد بيشتري کارگر مزدبگير نياز پيدا بشود. همچنين با پيشرفت تکنولوژي و نياز به سودآوري و رقابت در عرصه سرمايه داري،خطوط توليد، رفته رفته انسجام بيشتري پيدا کنند و کارها دقيق تر شود و رفته رفته ماشين آلات جاي نيروي عضلات انسان را بگيرند و اغلب نياز به مهارت خاص و بدني در کارگران کمرنگ مي شد. ازاين رو امکان استخدام نيروهايي با مهارت کمتر ولي دستمزد پائين تر، رفته رفته فراهم مي گرديد.

به تدريج هرچه ارزش کار خانگي و کشاورزي و خصوصا مهارت هاي بدني و خاص از بين مي رفت بر انبوه بيکاران داوطلب کار نيز افزوده مي شد. بنابراين زنان گزينه هاي بهتري تلقي مي شدند زيرا هم رامتر و هم خوش خوتر بودند و هم دست مزد کمتري نسبت به مردان طلب مي کردند.با شروع جنگ جهاني اول در قرن نوزدهم و بيستم، هرچه مردان بيشتر به سمت ميادين جنگ جذب مي شدند، جا و فضاي کاري در جامعه بيشتر براي زنان فراهم مي گرديد. حتي پس از جنگ نيز با شروع نوسازي و افزايش ظرفيت صنعتي نياز به کارگران غيرماهر و با دستمزد پائين، ميدان براي حضور زنان بيشتر و بيشتر فراهم گرديد. که البته اين حضور در طي دوره ها و شرايط مختلف اقتصادي کمرنگ و پررنگ مي گرديد.

در اوايل قرن بيستم با ظهور مشاغل خدماتي، فروشندگي، دفتري و همچنين اختراع ماشين تايپ، حضور زنان در اين عرصه رشد چشمگيري داشت. مشاغلي چون پرستاري، مددکاري اجتماعي، کتابداري و غيره نيز در اين رشد تاثير بسزايي داشتند. رفته رفته با تخصصي شدن مشاغل و رشد تخصص ها نياز به آموزش در سطوح ابتدايي و متوسطه نيز براي دختران و پسران در دستور کار قرار گرفت. البته ابتدا آموزش هاي به دختران در چند شاخه نقاشي و زبان و دوخت و دوز و آواز محدود بود ليکن احساس نياز به اينکه حرفه آموزگاري را نيز بايد به خانم ها سپرد، موجب شد تا آموزشبه دختران جدي تر تلقي گردد. ورود زنان به عرصه آموزش عالي موجب شد تا آنان بخواهند و طلب کنند که در رشته هاي گسترده تري تحصيل نمايند.

در قرن نوزدهم اندک اندک زنان به حرفه هاي پزشکي و حقوق نيز روي آوردند. از اين رو مي توان سرمايه داري را اساس و بنيان تغييران و تحولات اساسي در جريان حضور زنان در عرصه اجتماع دانست و کمرنگ شدن اهميت حضور زنان در خانه نيز يکي از همين باورهاي جنجال برانگيز ميان زنان بود. در واقع حضور زنان در محيط کار و در سطح اجتماع به معناي تغييرات بسيار بزرگ در سبک زندگي و موقعيت فردي و اجتماعي آنان بود.

اگر جاي زنان در خانه و در صنايع خانگي بود، هزاران زن کارگر در محيطهاي کارگري چه مي کردند؟ و اگر زن به اجتماع تعلق داشت چرا برخي از زنان مي بايست همچنان در خانه مي ماندند؟ همچنين شرايط حضور زنان در محيط هاي اجتماعي موجب مي گرديد تا رفتارهاي متفاوت با قبل از خود بروز دهند. اين رفتارها، نوع پوشش، برخورد و حتي آرايش ظاهري آنان را نيز درگير مي نمود. زنان ساده پوش و وساده رفتار ديروز اکنون ناچار بودند خود را مطلوب و مورد پسند جلوه دهند.



ارتباط سرمايه داري و يهود :

«اما رابطه ميان زنان و اقتصاد سرمايه داري به اشتغال و ثروت و تحصيل محدود نمي شود. زنان در واقع مخاطبان خاصي براي سرمايه داري هستند. پيام هاي مصرف گرايي بيش از هر گروهي در جامعه، زنان را مخاطب مي سازد. اين پيام ها به تعبير بودريار رابطه زنان را با خودشان بر اساس مصرف شکل مي دهند. از زنان خواسته مي شود به فکر زيبايي، جذابيت و غيره باشند، يعني بايد از مدلي زنانه پيروي کنند که بر اساس نشانه ها شکل مي گيرد نه بر مبنايي واقعي.

از زنان خواسته مي شود از خود خرسند باشند تا بتوانند ديگري (يعني مرد) را خرسند کنند. يکي از بارزترين صورت هاي اين مصرف گرايي براي «موردپسند» قرار گرفتن، تشويق به کاربرد لوازم آرايشي است. با ايجاد مدل ها و الگوهايي که بودريار به آن ها اشاره مي کند، به تعبير گرير زنان به نوعي نفرت و ترس از جسم خود مي رسند که با لوازم آرايشي و پنهان ساختن واقعيات آن را سرکوب مي کنند. به تعبيري چپ گرايانه تر يا درواقع مارکسيستي تر از تفسير بودريار، سرمايه داري از زنان به عنوان وسيله اي براي گسترش مصرف،که لازمه کارکرد آن است بهره مي برد و با تشويق زنان به «زيباپرستي» صنعت آرايش را رشد مي دهد.

ريد مي گويد با توسعه سرمايه داري و بسط ماشين توليد و نياز به بازار مصرف، زنان که نيمي از جمعيت را تشکيل مي دادند به توده مناسبي تبديل شدند که «سودبران زيبايي» مي توانستند از آنان به نفع خود استفاده کنند. سرمايه داري، حوزه «مد» را که در فرهنگ هاي ماقبل سرمايه داري مختص اعيان و طبقات ممتاز جامعه و ابزار «تمايز» طبقاتي آن ها بود به کل جمعيت مؤنث بسط داد. و از اين طريق توانست بازاري دائمي و مطمئن براي يک شاخه از صنعت که بوستلو آن را «صنعت سليقه» مي بود.

دولت هاي مدرن نيز بر شکل گيري فمينيسم تأثيرات بسيار زيادي داشتند. اين دولت ها از يک سو با شعارهايي نظير آزادي هاي مدني و اجتماعي زمينه هاي بسيار زيادي را براي قرار دادن زنان در موقعيت هاي پر تعارض فراهم مي کردند و از سوي ديگر امکان بيان و ابراز اين خواست ها را نيز فراهم مي نمودند. در قرن نوزدهم، در امريکا، زنان از بخش عمده اي از حقوق فردي نظير حق مالکيت ارث و حقوق سياسي محروم بودند: در دوران ماقبل صنعتي اين وضع رواج داشت ليکن موجب اعتراض نمي شد.

اما در دوران صنعتي زماني که زنان خود نسبتاً به استقلال نسبي دست يافته بودند، اين موضوع که حتي بر دستمزد خود نيز تسلطي نداشته باشند و شوهر بتواند دستمزد نقدي همسر يا دختر کارگرش را بردارد، تبديل به موضوعي پيچيده گرديد. دردولت امريکا نيز نيمه نخست سده نوزدهم قوانيني براي اشتغال زنان وجود داشت که آنان را از بعضي مشاغل خطرناک و يا نيازمند نيروي بدني شديد، منع مي نمود و يا ساعات کاري آنان را محدود مي نمود. و اين موضوع نيز براي زناني که در عرصه اجتماعي حضور يافته بودند بسيار ثقيل تلقي مي گرديد. يکي از ويژگي هاي اساسي دولت ليبرال تضمين آزادي هاي فردي بود. آزادي بيان يا آزادي تشکيل انجمن يا آزادي مطبوعات.

آزادي بيان به اين معنا بود که افراد مي توانند با دوستانشان، بستگانشان، همسايگانشان و حتي با افراد کاملاً بيگانه صحبت کنند. آزادي مطبوعات نه تنها به معناي امکان چاپ روزنامه و مجله بلکه به اين معنا بود که آن ها مي توانستند نظرات خود را به چاپ برسانند،مي توانسنند دست نوشته يا جزوه اي را چاپ کنند و آن را در کنار خيابان توزيع کنند يا با پست براي ديگران بفرستند، مي توانسنند کتاب بنويسند و بفروشند. آزادي تشکيل سازمان و انجمن يا پيوستن به سازمان ها و مؤسسات و انجمن ها به اين معنا بود که افراد مي توانستند با اشخاص هم فکر خود تشکيلاتي بسازند يا گرد هم آيند و با حمل نشانه هايي در يک رژه، تظاهرات دور ساختمان شهرداري، نوشتن عرض حال براي حکومت ديگران را نيز از نظرات خود مطلع سازند.

زنان مي توانستند از همه اين امکانات به اشکال مختلف استفاده کنند. آن ها مي توانستند از بدرفتاري شوهران و کودکان يا گراني و کمبود مواد غذايي يا مشکلات اجتماعييا کمي دستمزد يا نداشتن حق رأي سخن بگويند. مي توانستند کتاب و مجله درباره آشپزي يا خانه داري و بچه داري يا حقوق اقتصادي و سياسي زنان چاپ کنند يا جزواتي درباره وضعيت بد امکانات محلي يا مشکلات شهر يا وضع رقت بار سياه پوستان يا مسائل خاص زنان منتشر سازند. مي توانستند دور هم جمع شوند و گل دوزي و خياطي و آشپزي کنند، کارهاي عام المنفعه انجام دهند، به کليسا بروند، از حقوق ضعفا طرفداري کنند، به مخالفت با بردگي بپردازند يا انجمن دفاع از حقوق کار يا حقوق سياسي زنان تشکيل دهند.

به اين ترتيب، دولت مدرن مبتني بر رژيم ليبرال–دموکراتيک با وجودي که زنان را از حوزه جامعه سياسي حذف کرده بود و بسياري از حقوق را براي زنان به رسميت نمي شناخت، از يک سو به دليل عام بودن مفاهيم مدرن حاکم بر آن نظير برابري، آزادي، و حقوق انسان ها و تضاد اين عام گرايي با وضعيت خاص براي زنان دچار تناقض دروني بود، و از سوي ديگر، با به رسميت شناختن عملي بخشي از حقوق و آزادي هاي سياسي و مدني براي زنان، راه را براي ورود زنان به جامعه مدني هموار مي کرد.



موج دوم فمنيسم :

دوره بعد از جنگ جهاني اول، مرحله تحکيم اقتصاد جهاني سرمايه داري صنعتي و دگرگوني در ساختار قدرت آن بود. افول بريتانيا که از دهه 1870 آغاز شده بود با وقوع جنگ اول ادامه يافت و به تدريج ايالات متحده توانست توانايي هاي خود را افزايش دهد و پس از يک دوره از فقدان قدرت، در يک دوره کوتاه مدت بيست ساله بعداز جنگ جهاني دوم به موقعيتي شبيه به موقعيت بريتانيا در بخش اعظم سده نوزدهم دست يابد. با پايان جنگ دوم جهاني، تسلط امريکا بر نظام جهاني سرمايه داري تثبيت شد.

طي دهه هاي 1920 تا 1970 حضور زنان در نيروي کار رشد تصاعدي داشت. به طور مثال، در طول دهه 1920، تعداد زنان شاغل افزايش پيدا کرد و تعداد زناني که در اين دهه وارد نيروي کار شدند دو برابر دهه قبل از آن بود و نسبت حضور زنان در نيروي کار به حدود 20 تا 25 درصد در کل نيروي کار رسيد و در دهه 1930 نيز در همين حدود ماند. جنگ جهاني دوم زمينه مناسبي براي حضور زنان در نيروي کار ايجاد کرد. در سال 1942 کميسيون نيروي کارجنگ اعلام کرد که به چهار ميليون نيروي کار نياز است.

بخشي از اين نيرو نخست از ميان بيکاران تأمين شد. اما از سال 1943 بسيج زنان به کار، به امري اجتناب ناپذير تبديل گشت. رسانه هاي گروهي زنان را تشويق به کار در بيرون در خانه و کمک به اقتصاد جنگي مي کردند. در طول جنگ 6 ميليون زن شاغل شدند. از جمله، 5/2 ميليون زن جذب صنايع و 2 ميليون زن نيز جذب مشاغل دفتري گرديدند. جنگ باعث شد راه ورود زنان به رشته هاي مختلف علمي در دانشگاهها گشوده شود.

در سال هاي دهه 1950 و اوايل دهه 1960، در آثارو تأليفات مختلف تحليل هايي از موقعيت نابرابر اقتصادي، اجتماعي و سياسي زنان ارائه شده بود که از جمله مي توان به مقاله هلن هکر با عنوان «زنان به عنوان يک گروه اقليت» و مقاله آليس رسي با عنوان «نابرابري ميان دو جنس» اشاره کرد. انتشار کتاب بتي فريدن با عنوان جاذبه معنوي زنان در سال 1963 و همراه با آن فعال شدن کميسيون هاي فدرال و ايالتي مأمور بررسي وضعيت زنان و گزارش هاي آن از موقعيت نامطلوب زنان در آمريکا به نحوي «راه را براي گفت و گو در مورد مسئله جايگاه و حقوق زنان در جامعه امريکا گشود». اوايل دهه 1960 به دستور رييس جمهور امريکا، کميسيون هايي در سطح فدرال و سپس در سطح ايالات براي بررسي موقعيت زنان تشکيل شد و انتشار گزارش هاي آن باعث آگاهي عمومي از وضعيت زنان گرديد. به علاوه اين کميسيون ها باعث آگاهي وفعال شدن گروه هايانبوهي از زناني شدند.

پس از انتشار گزارش ها انتظار مي رفت دولت براي بهبود موقعيت زنان وارد عمل شود. در اين شرايط، در سال 1965 کميسيون "برابري فرصت هاي شغلي" که مأمور اجراي مفاد قانون ضد تبعيض–از جمله تبعيض مبتني بر جنسيت –بود، از اجراي مفاد مربوط به جنس در بند هفتم قانون حقوق مدني سر باز زد و کميسيون هاي ايالتي نيز با اين استدلال که درست نيست يک نهاد حکومتي بر نهاد ديگر اعمال فشار کند، از واداشتن کميسيون فرصت ها، به اجراي اين ماده خودداري کردند.

به رغم تلاش زنان عضو کميسيون هاي فدرال و ايالتي زنان، مقامات فدرال نيز نپذيرفتند که با صدور قطعنامه اي از زنان در برابر کميسيون فرصت ها، دفاع کنند. در نتيجه، گروهي از زنان فعال در اين زمينه به رهبري بتي فريدن در يک جلسه غيررسمي نخست تصميم گرفتند قطعنامه اي تهيه کنند؛ ولي با رد شدن قطعنامه تصميم گرفتند سازمان ملي زنان يا «نا» را براي پيشبرد حقوق زنان و دفاع از برابري آن ها تشکيل دهند.اين اقدام سرآغاز شکل گيري يکي از جريان هاي اصلي در موج دوم جنبش فمينيسم يعني جناح ليبرال–اصلاح طلب ( يا به تعبيري محافظه کار ) بود که عمدتاً در پي جذب اجتماعي و سياسي زنان در همه نهادها در شرايط مساوي با مردان بود: حق زنان براي مشارکت در نظام سياسي، احزاب و نهادهاي سياسي، دسترسي به همه حرفه ها و مشاغل، دسترسي به آموزش برابر و حق رأي برابر. در شکل گيري جناح راديکال،دو يا سه رويداد، تعيين کننده بود.

در درون جنبش دانشجويي دهه 1960 دختران دانشجو نيز فعال بودند، اما از آنان بيشتر در حاشيه جنبش استفاده مي شد آن ها در رهبري جنبش نقشي نداشتند، تصميم گيري ها بدون حضور آن ها صورت مي گرفت، در سياست گذاري ها نقش چنداني نداشتند، و بيشتر مجري سياست ها و تصميمات بودند. در ماه اوت 1967 در «کنفرانس ملي براي سياست جديد» در شيکاگو زنان قطعنامه اي تنظيم کردند که در آن به مسئله زنان به عنوان يکي از مسائلي که در « سياست جديد» بايد به آن توجه مي شد، پرداخته شده بود. قطعنامه مورد بحث قرار نگرفت و در عوض، رييس جلسه از فردي خواست راجع به سرخ پوستان صحبت کند.

در اين جا پنج دختر به تريبون حمله کردند و از رييس جلسه توضيح خواستند. رييس هم به يکي از آن ها گفت، «آرام دختر کوچولو. چيزهايي مهم تر از مشکلات زنان وجود دارد که ما بايد به آن ها بپردازيم.» اين برخورد تحقيرآميز که در عين حال نشان مي داد حتي در گروه هاي راديکال تا چه حد نسبت به زنان عدم همدلي وجود دارد، دختر جوان يعني شولاميت فايرستون را به يکي از راديکال ترين نظريه پردازان جنبش زنان تبديل کرد.

او به همراه زني ديگر از شيکاگو و چند زن ديگر يک گروه راديکال فمينيستي را تشکيل دادند. در سال 1968 نيز دختران دانشجو در دانشگاه کلمبيا نسبت به اين موقعيت حاشيه اي خود در درون جنبش دانشجويي اعتراض کردند و در کنوانسيون «دانشجويان طرفدار جامعه دموکراتيک » قطعنامه اي در باب «آزادي زنان» تهيه کردند که با تحقير وتمسخر شديد پسران دانشجوي چپ گرا روبرو شد. در نتيجه دختران تصميم گرفتند مستقل از جنبش کلي دانشجويي در راه آزادي زنان مبارزه کنند و گروه «آزادي بخش زنان» را تشکيل دادند که نخستين نماينده جناح رهايي بخش يا راديکال–و کم و بيش چپ–موج دوم فمينيسم محسوب مي شود.

رويداد سوم که سرآغاز شکل گيري جناح فمينيستي کاملاً راديکال بود، اقدام والري سولاناس در شليک به اندي وارول به عنوان اعتراض به «خيانت پيشگي» مردان بود. اين اقدام سولاناس را به قهرمان فمينيسم راديکال تبديل کرد و تي گريس اتکينسن با تأثيرپذيري از اين اقدام، «انجمن نابودسازي مردان» يا اسکام را تشکيل داد که در رسانه ها انعکاس وسيعي يافت. اين سازمان بر دو قطبي بودن کامل جامعه يعني زنان در برابر مردان تأکيد داشت وبر آن بود که شکافي که زنان و مردان را از هم جدا مي کند پرشدني نيست. با وجودي که اين سازمان کم و بيش براي دختران جوان هيپي جاذبه داشت، اما شواهدي دال بر آن وجود ندارد که واقعاً در راه نابودسازي مردان اقدامي از سوي آن صورت گرفته باشد.

به اين ترتيب، در موج دوم فمينيسم در فاصله زماني نسبتاً کوتاهي دو جريان، يکي ليبرال (اصلاح طلب) و ديگري راديکال (رهايي بخش) شکل گرفتند که پايگاه هاي اجتماعي آن ها در گروه هايي با تجارب نسبتاً متفاوت اجتماعي و سياسي بود. اين دو جريان تفاوتهايي اساسي با يكديگر داشتند، فمنيسم ليبرال رسيدن زنان به حقوق برابر را دنبال مي نمود و ديگري،فمنيسم راديكال،رهايي زنان را در عرصه هاي مختلف اجتماعي طلب مي نمود.



فمينيسم ليبرال :

فمينيسم هاي ليبرال اصولاً طالب برابري با مردان بودند و لزوماً تفاوت هاي ميان دو جنس را نفي نمي کردند. اما تأکيدشان بر شباهت انسان ها به هم بيشتر از تفاوتهايشان است. آنان معتقد بودند که زنان و مردان ذاتاً برابرند و اين فرودستي پيش روي زنان ماحصل برخوردهاي مردانه است. فمينيسم هاي ليبرال مي خواستند تا با حذف زنان از جريانات سياسي اقتصادي اجتماعي جامعه امريکا مبارزه کنند.

متن بيانيه اهداف سازمان ملي زنان بدين شرح است: "ما مردان و زناني که از اين طريق، خود را سازمان ملي زنان(NOW) مي ناميم، معتقديم که زمان آن فرا رسيده است که يک جنبش جديد به سمت برابري کامل زنان در امريکا و مشارکت کاملاً برابر دو جنس [ زن و مرد ] به عنوان بخشي از انقلاب جهان گستر حقوق بشر که اکنون در درون و فراتر از مرزهاي ملي جريان دارد شکل گيرد. هدف سازمان ملي زنان اقدام براي بازگرداندن زنان به مشارکت کامل در جريان اصلي جامعه امريکا است تا همه امتيازات و مسئوليت هاي ناشي از آن را در مشارکت کامل با مردان به انجام رسانند.

سازمان ملي زنان به اين اصل باور دارد که زنان در وهله نخست و مهم تر از هر چيز انسان هستند و بايد مانند بقيه اشخاص در جامعه ما فرصت آن را داشته باشند که توانايي هاي انساني خود را به کمال تحقق بخشند. ما معتقديم زنان مي توانند با پذيرش کامل چالش ها و مسئوليت هايي که با همه اشخاص ديگر در جامعه در آن سهيمند، به عنوان بخشي از جريان اصلي تصميم گيري در زندگي سياسي، اقتصادي و اجتماعي امريکا به اين برابري نائل شوند. تأکيد از من است.

خواسته هاي اصلي فمينيسم ليبرال که در نخستين کنفرانس سازمان ملي زنان در سال 1967 تدوين گرديد و به تصويب رسيد بدين شرح است:

1. افزودن اصلاحيه برابري حقوق زن و مرد، به قانون اساسي

2. اجراي قانون منع تبعيض جنسي در اشتغال(اشتغال يكسان و برابر)

3. حقوق مرخصي براي مادران شاغل و [ استفاده زنان از ] مزاياي تأمين اجتماعي

4. کاهش ماليات براي هزينه هاي نگه داري از کودکان و خانه براي والدين شاغل

5. ايجاد مراکز روزانه نگه داري از کودکان

6. آموزش برابر و مختلط

7. حق زنان براي کنترل باروري.(آزادي سقط جنين).

بتي فريدن و ساير فمينيست هاي ليبرال بر آن بودند که زنان بايد از تعلق خود به خانه بکاهند و با اين باور که خانه جايگاه مناسبي براي زنان است مقابله کنند. فمينيسم هاي ليبرال قوانين حمايتي را به زيان زنان و دستاويزي براي به حاشيه کشاندن آنان مي دانستند. مثلاً روبرو شدن با مسأله اي همچون بارداري و زايمان عملاً زنان را از جامعه حذف مي نمود. پس آنان اصرار داشتند که زنان بتوانند براي زايمان مرخصي استحقاقي بگيرند و پس از آن بدون خطر اخراج به سرکار باز گردند. همچنين ايجاد امکانات براي نگه داري کودکان در خانه و يا در مراکز عمومي نگه داري کودکان را براي مادران ضروري مي دانستند زيرا کودکان را مانع بزرگي براي حضور زنان در عرصه عمومي تلقي مي کردند.

نکته بعدي در مورد حق کنترل زنان بر بارداري بود :

فريدن معتقد بود که «مادري تنها وقتي به يک عمل انساني لذت آفرين و مسوولانه تبديل مي شود. که زنان بتوانند با آگاهي و مسؤوليت انساني کامل تصميم بگيرند مادر باشند»به نظر او اين حق زن –و فقط زن –است که بخواهد يا نخواهد بچه دار شود.



سازمان هاي مربوط به زنان در فمنيسم ليبرال :

1 –سازمان ملي زنان يا «نا» نخستين، بزرگترين و شناخته شده ترين سازمان زنان بود که در سال 1966 تشکيل شد. اين سازمان معمولاً به عنوان نماينده اصلي جناح ليبرال موج دوم فمينيسم شناخته مي شود. با وجودي که بتي فريدن رهبر و بنيانگذار اصلي « نا » فاقد پيشينه کار سازماني و تشکيلاتي بود، اما «نا » ساختار رسمي تشکيلاتي داشت. و داراي يک ستاد اصل در نيويورک و 350 شاخه در سطح کشور (در شهرهاي بزرگ، شهرهاي کوچک و ايالات) بود. اين شاخه ها بين 25 تا 100 عضو و گاه چند صد عضو داشتند.

2 –ليگ اقدام براي عدالت در مورد زنان يا «ويل»40 در سال 1969 در کيلولند اوهايو به رهبري دکتر اليزابت بوير تأسيس شد. و بعد گسترش يافت در سال 1970 در 34 ايالت عضو فعال داشت و بعد از ناو شناخته شده ترين گروه حقوق زنان محسوب مي شود.

3 –از ديگر سازمانهاي فعال در زمينه حقوقي، سازمان « حقوق بشر براي زنان » بود.که در سال 1968 در واشنگتن تشکيل شد. اين گروه در اصل از شش زن تشکيل مي شد که سه تن از آنان حقوقدان بودند. اصلي ترين فعاليت اين گروه ارائه مشاوره و کمک هاي حقوقي براي مبارزه با تبعيض جنسي بود و به زناني که حقوق مشروعشان ناديده گرفته مي شد ياري مي رساند.

4 - «انجمن سياسي ملي زنان » در سال 1971 در واشنگتن و با کمک بتي فريدان و از طريق برقراري تماس تلفني با حدود 200 زن که احتمال مي رفت نسبت به مسئله علاقمند باشند تأسيس شد. اين انجمن در زماني تأسيس شد که رهبران سازمان ملي زنان که خود عمدتاً سازماني غيرسياسي–در معناي محدود آن –بود به اين نتيجه رسيدند که اگر جنبش زنان سياسي نشود از ميان خواهد رفت.

5 –سازمان سياسي ديگر « حزب فمينيست » بود که در سال 1971 در نيويورک تشکيل شد. و تا سال 1972 توانست 85 شعبه در سطح مختلف ملي و ايالتي تشکيل دهد. هدف آن فشار به احزاب سياسي براي اتخاذ ديدگاههاي فمينيستي و انتخاب کانديداهاي طرفدار حقوق زنان ( اعم از زن يا مرد ) بود. سازمانهاي فوق اهم سازمانهاي فمنيسم راديكال به شمار مي رفتند.

6 –فمينيسم راديکال: جناح راديکال جنبش شامل گروه هاي آزادي بخش زنان بود. فعالان اين جناح بيشتر زنان جوان تر و راديکال تري بودند که اکثراً در جنبش هاي دانجشويي، چپ نو، حقوق مدني و صلح فعال بودند. اين جناح از آن جهت راديکال تلقي مي شود که تنها راه حل مشکل نابرابري جنسي را تغييري انقلابي مي دانست و در صدد بود با سازوکارهايي چون « افزايش آگاهي » در ميان زنان، آن ها را با ستمي که بر ايشان مي شود و راه رفع آن آشنا سازند.

فمينيسم رهايي بخش يا راديکال به شدت تحت تأثير راديکاليسم جنبش ها و انديشه هاي اجتماعي و سياسي راديکال دهه 1960 قرار داشت. از يک سو، اين جنبش ها در کل، فضاي گفتاري راديکالي را تشکيل مي دادند که کم و بيش راديکاليسم و انقلابي گري را توجيه مي کرد. از سوي ديگر، بسياري از فمينيست هاي راديکال در آن جنبش ها فعاليت داشتند و به لحاظ گفتاري و شيوه مبارزاتي تحت تأثير آن ها قرار گرفته بودند و آن ها را به جنبش زنان منتقل کردند.

فعالان راديکال جنبش زنان که اکثراً کمتر از سي سال سن داشتند، چه به عنوان مشارکت کننده و چه به عنوان ناظر پروژه هاي اجتماعي دهه شصت «آموزش سياسي» ديده بودند. در واقع، فمينيسم راديکال راه حل مشکل زنان را در برابري آنان با مردان نمي ديد بلکه به بياني، خود « مردان » به معناي يک گروه ستمگر و حتي گاهي تک تک آن ها به عنوان موجوداتي واقعي–مشکل شناخته مي شدند. اين فمينيست ها عموماً مارکسيست يا سوسياليست بودند و اعتقاد داشتند که زنان زماني رها مي شوند که نظام اقتصاد سرمايه داري همراه با استثمار آن از زنان در خانه و کارخانه برانداخته شود.

آن ها تأکيد بر مفهوم بندي زنان به عنوان يک طبقه را نادرست مي دانستند و بر آن بودند که نبايد زنان طبقه کارگر خود را جدااز کارگران مرد حس کنند و بايد با جنبش کارگري متحد بمانند. شايد بتوان « بيانيه فمينيست هاي راديکال نيويورک » ( 1970 ) را چکيده اي از برداشت هاي بنيادي اين جريان دانست: "فمينيسم راديکال ستم بر زنان را به عنوان ستم بنيادي مي شناسد که زنان در آن بر اساس جنسيتشان به عنوان طبقه فروتر طبقه بندي شده اند. هدف فمينيسم راديکال تشکل سياسي براي برانداختن نظام طبقاتي جنسي است.

ما به عنوان فمينيست هاي راديکال برآنيم که در مبارزه اي بر سر قدرت با مردان درگير شده ايم و مرد تا جايي که با امتيازات متفوق نقش مردان به خود هويت مي بخشد و آن را اعمال مي کند، کارگزار ستم بر ما است. ما تشخيص مي دهيم که آزادي زنان به معناي آزادي مردان از نقش مخرب ستمگري است و در اين شرايط دچار اين توهم نمي شويم که مردان نهايتاً بدون مبارزه از اين آزادي استقبال مي کنند. فمينيسم راديکال سياسي است. زيرا تشخيص مي دهد که گروهي از افراد ( مردان ) نهادهايي را در جامعه براي حفظ قدرت خود تأسيس کرده اند. " اولاً در اين برداشت زنان به عنوان يک طبقه ( فرودست و تحت ستم ) در برابر مردان ( طبقه مسلط و ستمگر ) قرارمي گيرند ؛ دوم اين که اين ستم نوع اصلي و بنيادي ستم در همه جوامع است ؛ سوم رهايي زنان به معناي برانداختن اين نظم طبقاتي است که رهايي کل جامعه را نيز دربردارد ؛ چهارم اين ستم از طريق نهادهايي صورت مي گيرد که بايد با آن ها مبارزه شود.

در بيانيه « جوراب قرمزها » آمده است: « زنان يک طبقه تحت ستم هستند. ستم بر ما تمام عيار است و همه ابعاد زندگي ما را تحت تأثير قرار مي دهد. ما به عنوان ابژه هاي جنسي، عوامل زاد و ولد، خدمه خانگي، و نيروي کار ارزان استثمار مي شويم. ما را موجودات فرودستي تلقي مي کنند که تنها هدف آن ها بهبود زندگي مردان است » . اين ستم مشترک بنيان تأکيد بر «خواهري» به عنوان يکي از مفاهيم بنيادي در جنبش زنان است. در عين حال، « خواهري » يک راهبرد عملي است: اگر قرار باشد زنان از طريق مردان زندگي خود را نگذرانند، مردان بايد نقش انحصاري خود در زندگي زنان را از دست بدهند. راه آن نيز ايجاد « پيوند واقعي » ميان زنان است. شعار « خواهري قدرتمند است » به زنان « شهامت و غرور » مي بخشد.

خواهري به معناي « همبستگي جنس مؤنث، احترام به زنان به عنوان زن، حمايت زنان از همه زنان است » و در عين حال که باعث اعتماد به نفس زنان مي شود، زمينه وحدت زنان را در مقابل مردان فراهم مي کند. مفهوم بسيار اساسي در گفتار فمينيسم راديکال « پدرسالاري » است. همين مفهوم است که هميشگي بودن ستم بر زنان و پذيرش کم و بيش اين ستم از سوي زنان يا حتي حس نکردن آن را توضيح مي دهد و همان گونه که هميلتن اشاره مي کند نقطه گسست اصلي فمينيسم راديکال از راديکاليسم فمينيستي ( يا فمينيسم مارکسيستي –سوسياليستي ) است. ادرين ريچ نيز با تأکيد بر ابعاد فرهنگي پدرسالاري، در تعريف آن مي نويسد: پدرسالاري... يک نظام خانوادگي –اجتماعي، ايدئولوژيک و سياسي است که در آن مردان –با استفاده از زور و فشار مستقيم يا با به کارگيري مناسک و مراسم، قانون و زبان، آداب و سنن، آداب معاشرت، آموزش، و تقسيم کار، تعيين مي کنند که زنان چه نقشي را مي توانند يا نمي توانند ايفا کنند و در درون اين نظام زنان در همه جا تحت انقياد مردان قرار مي گيرند. اين ضرورتاً به معناي آن نيست که هيچ زني قدرت ندارد يا اين که همه زنان در يک فرهنگ خاص از اختيارات و قدرت خاصي برخوردار نيستند.

در ادامه خط استدلالي فمينيست هاي راديکال اما شايد در ابعادي راديکال تر، برخي از فمينيست ها –به ويژه در اواخر دهه 1970 –هويت زنان را بر اين اساس که زنان در کل، خارج از « جامعه » ( به عنوان بر ساخته اي مردانه ) قرار داشته اند، مورد ستايش قرار مي دهند و برآنند که همه دستاوردهاي « انساني » در واقع، ساخته مردان هستند و بايد کنار گذاشته شوند: زنان بايد همه چيز را دوباره اختراع کنند و هر چه را مردان ساخته اند ناديده گيرند، زيرا همه آن ها « احمقانه، فريبکارانه، ستمگرانه » هستند.

چشم انداز فمينيسم راديکال با تأکيد آن بر مفهوم « پدرسالاري و « عموميت » آن در همه عرصه هاي حيات، هم عرصه مبارزه و هم موضوع آن را براي فمينيست هاي راديکال تعيين مي کند. اگرپدرسالاري ساختي بنيادي است که در همه سطوح زندگي جاري است بايد با آن در همه جا مبارزه کرد. به بيان آليس رسي، فمينيسم « با همه اجزاي زندگي برخورد نقادانه دارد ». مسئله فقط ورود زنان به برخي نهادها و تعديل برخي ديگر از آن ها نيست. پدرسالاري يعني نظامي فراگير که محور اصلي آن به انقياد کشاندن زنان است. هر آنچه به اين انقياد کمک مي کند بخشي از اين نظام محسوب مي شود. پس زبان، فلسفه، علم، مذهب، اخلاق، نهادهاي اجتماعي و سياسي، همه و همه هم عرصه مبارزه و هم موضوع تغيير انقلابي هستند. گاه به نظر مي رسد از ديد فمينيست هاي راديکال، تاريخ نوع بشر چيزي نيست جز داستان مکرر يک توطئه فراگير عليه زنان. گاه در راديکال ترين شکل فمينيسم کهمعمولاً تجلي آن را « انجمن نابودسازي مردان » مي دانند، يکي از محورهاي مبارزه نابود ساختن مردان است. اگر پدرسالاري محصول مردان است و نوعي تعين زيست شناختي بر آن حاکم است، نابود ساختن آن جز با نابود ساختن کارگزارش ممکن نخواهد بود.

اين فمينيست ها مي گويند مردان « مسئول جنگ، سرکوب فرديت، اقتدار، تعصب، و... » هستند و « حقارت، ضعف و... » ويژگي هاي ذاتي آنان است که آن را به ديگران فرا مي افکنند. والري سولاناس تأکيد دارد که « زنان بايد حکومت را براندازند، نظام پولي را ملغي کنند، اتوماسيون کامل را برقرار کنند، و کل جنس مذکر را از ميان ببرند ». از جمله نهادهايي که راديکال ها بر تغيير بنيادي آن تأکيد دارند، خانواده و ازدواج است. فمينيست هاي راديکال ( تا حد زيادي تحت تأثير گفتارهاي راديکال چپ، چپ نو، و فرهنگ متقابل دهه هاي 1960 و 1970 ) با نهاد خانواده مخالفند و بر آنند که ازدواج نهادي است که انقياد مستمر زنان را به لحاظ اقتصادي، مالي، حقوقي، سياسي و عاطفي تضمين مي کند. خانواده هسته اي « قالبي فرهنگي » است که مردان از طريق آن مي خواهند نقش خود را تعيين کنند زيرا خانواده را « مايملک » خود مي دانند.

اين مردان هستند که از روابط قدرت در درون خانواده سود مي برند و خانواده براي آن ها منشأ « رضايت رواني » است و در مقابل، براي زنان به منزله داشتن منزلتي پايين است. خانواده هم علت و هم معلول « کم ارج کردن زنان » است. به نظر فمينيست هاي راديکال « خشونت در خانه... جهان تاريک و بررسي نشده جنايت است ». در نتيجه، طلاق امري مثبت تلقي مي شود. البته طلاق راه فردي رهايي از نهاد ازدواج است و راهي راديکال محسوب نمي شود. راه اصلي براي رهايي زنان از هر نوع رابطه سلطه آميز با مردان جدايي طلبي است. از آن جا که در برداشت فمينيست هاي راديکال همه چيز تحت سلطه مردان است و همه ويژگي هاي مردانه « ذاتاً » شرارت بار هستند، زنان تنها از طريق قطع رابطه يا به حداقل رساندن رابطه با مردان و محدود ساختن روابط اجتماعي به روابط با زنان در داخل کمون هاي زنانه مي توانند از تأثيرات جهان مردانه با همه نهادها، روابط و بنيان هاي فرهنگي و معرفتي پدرسالارانه اش رها شوند و به خودآگاهي کامل دست پيداکنند.

« مادري » در معناي اجتماعي آن نيز از جمله نقش هايي است که برخي از فمينيست هاي راديکال خواهان تغيير آن هستند. به اعتقاد آنان، درست است که وضعيت فيزيولوژيک زنان به آنان قدرت باروري و تغذيه نوزاد را در ماه هاي اوليه زندگي مي دهد، اما «هيچ دليل ذاتي وجود ندارد که مادر زيست شناختي و اجتماعي يکي باشند.» اولاً مسئوليت ها در فرايند رشد کودک مي تواند به عهده افراد مختلف –و نه فقط مادر زيست شناختي –باشد. از ديد برخي از فمينيست هاي راديکال حتي عشق هم به عنوان نهادي که « آسيب پذيري، وابستگي، تعصب، امکان درد و رنج را افزايش مي دهد و مانع از تکامل پتانسيل انساني به طور کامل مي شود » محکوم است.

هم فايرستون و هم اتکينسن صراحتاً بر لزوم حذف « نهاد عشق » تأکيد داشتند. يکي از مسائل مورد تأکيد در ميان فمينيست هاي راديکال مانند فمينيست هاي ليبرال، حق زن بر کنترل جسم خود بوده است. زنان در مورد داشتن يا نداشتن فرزند حق انتخاب دارند و بايد بتوانند قدرت کنترل مواليد خود را به طور فردي داشته باشند و در نتيجه هر نوع اعمال کنترل اجتماعي تحت سلطه مردان را نفي مي کنند. به علاوه، فمينيست هاي راديکال بر آنند که زنان حق پايان دادن به بارداري خود يا سقط جنين را دارند و اين امري شخصي و مربوط به خود زن است و نه دولت.

شولاميت فايرستون که ريشه نابرابري ميان زن و مرد را در نابرابري اساسي زيست شناختي ميان ايندو در نتيجه قدرت باروري زن مي داند، بر آن است که اساساً زنان بايد بالکل از اين وضعيت « غيرانساني » رها شوند. به بيان ديگر، او مي خواهد تداوم نسل از طريق زنان با تکيه بر پيشرفت هاي فن آورانه به فرايندي فني تبديل شود و کودکان از طريق فرايندهاي آزمايشگاهي به وجود بيايند تا اين « امر طبيعي » اما « غيرانساني » که موجب فرودستي تاريخي زنان شده است، براي هميشه حذف شود و اين « نخستين تقاضا در يک انقلاب فمينيستي » است. در ميان فمينيست هاي راديکال، لباس زنانه و مردانه به عنوان عامل نمادين تفکيک جنسي نفي مي شود و اين انتظار از زنان که ظريف، زيبا، و « خانم » باشند، به چالش کشيده مي شود.

فمينيست هاي راديکال با استفاده زنان از لباس هايي که باعث فشار جسمي و روحي خاصي مي شوند مبارزه مي کردند و « آرايش » را به عنوان عاملي براي تبديل زنان به ابژه هايي جنسي آن چنان که مردان مي خواهند تقبيح مي کردند. به آتش کشيدن و به سطل زباله افکندن اين گونه لباس ها و لوازم آرايش از نخستين اقدامات راديکال ها در تظاهرات عليه مراسم انتخاب ملکه زيبايي امريکا در سال 1968 آغاز شد و به جايي رسيد که فمينيست هاي راديکال بر اساس « بدلباسي » و «زشتي» شناسايي شوند. يکي از عرصه هاي مهم مبارزه از نظر فمينيست هاي راديکال زبان بوده است. فمينيست هاي انگليسي زبان بر مردمدارانه بودن زبان انگليسي تأکيد دارند.

واردا وان با تأکيد بر جانبدارانه و مردمدار بودن زبان انگليسي، آن را manglishمي خواند. زباني که در آن، واژه هايي که به کل انسان ها مربوط است جنبه مذکر دارد ( مانند manpowerيا mankind) و ضمير مذکر و مؤنث در آن جدا مي شود و ضمير مذکر اولويت دارد و در هر جا که منظور نوع بشر باشد از ضمير مذکر استفاده مي شود ؛ زباني که در خطاب به زنان ميان زنان مجرد و متأهل ( با کاربرد اصطلاحات Missو Mrs) وضعيت تأهل آن ها را تعيين مي کند اما در مورد مردان ( با کاربرد اصطلاح عام Mr. ) چنين اطلاعاتي را نمي دهد و در واقع اين نوع اطلاعات را در مورد مردان « نامربوط » مي داند. بر همين اساس، مبارزات « زباني » فمينيست ها شکل گرفت.

فمينيست ها از کاربرد واژه هايي چون mankindيا manpowerاجتناب مي کنند و به جاي اصطلاحاتي چون chairmanاز chirperson( به عنوان اصطلاح عام ) يا chairwoman( در مورد زنان ) استفاده مي کنند. فمينيست ها براي حذف وضعيت تأهل از اصطلاحات مربوط به زنان (دوشيزه و بانو Miss, Mrs) اصطلاح جديد مِز (Ms) را ابداع کردند که همانند « آقا » فاقد چنين اطلاعاتي است. فمينيست هاي راديکال از «ساحره ها» به عنوان پيشتازان مبارزات زنان تجليل مي کنند و جادوگري و سحر را به عنوان «گفتارهاي ضد مردانه» و نقطه مقابل «خردورزي مردانه» مطرح مي کنند و از اين که در علاوه، تأکيد مي شود که تصويرسازي هاي غيرانساني از جادوگران نادرست است و آنان در واقع «عاقله زنان»، مددکاران و ياوران جامعه بوده اند. زبان پدرسالارانه در نام هاي خانوادگي نيز جاري است.

اين نام ها نه تنها از « پدران » به ارث مي رسند و با شوهران ادامه مي يابند، بلکه بسياري از نام هاي خانوادگي در زبان انگليسي از نظر ترکيب واژگاني نيز « مردانه » هستند. در جهت مبارزه با اين وضعيت، فمينيست ها بر حفظ نام خانوادگي خود در زمان تأهل تأکيد دارند تا از اين نظر وابسته به همسرانشان نشوند.



سازمان دهي و تشکيلات :

هزاران شعبه و گروه به طور همزمان فعاليت مي کردند و تنها از طريق انتشارات علني و غيرعلني و دوستي هاي شخصي و مسافراني که به مناطق مختلف سفر مي کردند با يکديگر ارتباط داشتند. بيشتر تمرکز جنبش و توجه رسانه ها معطوف به برخي از گروه هاي پر سروصداتر و بسيج گر افزايش آگاهي بود که از سال 1968 رو به رشد گذاشتند. با توجه به اين که تعداد گروه هاي فمينيست راديکال در دهه 1960 و اوايل دهه 1970 بسيار زياد است، در اين جا اشاره اي به چند گروه معروف تر در اين جناح مي شود که هدف شان بيشتر مبارزاتي بود و بر بسيج و عمليات جنجال آفرين براي جلب افکار عمومي اتکا داشتند. معمولاً از پنج گروه اوليه که در شهرهاي شيکاگو، گينزول و نيويورک تشکيل شدند.

در پاسخ به بيانيه زنان شرکت کننده در کنفرانس « دانشجويان طرفدار جامعه دموکراتيک » در سال 1967 کهخواستار نبرد زنان در راه فرديت خود شدند، چند گروه فمينيستي از جمله « نان و گل سرخ » در بوستن و « گروه رهايي زنان » در برکلي شکل گرفتند. نخستين گروه رهايي زنان که بدون ارتباط با چپ نو شکل گرفت « پروژه اقدام راديکال زنان » يا رپ بود که هدف اصلي خود را ارتقاي. در کنوانسيون ملي سياست جديد در شيکاگو در سال 1967 شولاميت فايرستون و پاملا الن گروه « زنان راديکال نيويورک » را تأسيس کردند که بعداً به چند گروه منشعب شد.

تي گريس اتکينسن رييس شعبه نيويورک سازمان ملي زنان در سال 1968 « انجمن نابود ساختن مردان » يا « اسکام » را تشکيل داد و با ارائه نظريه « ارتش آمازوني زنان » اعلام کرد که زنان بايد کاملاً از مردان جدا شوند. « جوراب قرمزها » يکي از گروه هاي راديکالي بود که بعد از روبرو شدن با استهزاي شديد مردان در جريان يکي از تظاهرات فمينيست ها، از « زنان راديکال نيويورک » منشعب شد.

يکي از راديکال ترين گروه هاي فمينيستي که ابتکار تشکيل آن را نيز اتکينسن داشت، گروه موسوم به « فمينيست ها: سازمان سياسي براي نابود ساختن نقش هاي مبتني بر جنس » در نيويورک بود که در آغاز نام آن « جنبش 17 اکتبر » بود و از سازمان ملي زنان انشعاب کرده بود. « توطئه دوزخي تروريستي بين المللي زنان » يا « ويچ » ( به معناي ساحره ) يکي از گروه هاي فعالي بود که بيشتر توجهش معطوف به اقدامات تبليغاتي پر سروصدامانند راه پيمايي با لباس ساحره ها و جاروي دسته دار و نمايش هاي چريکي بود.

فمينيسم موج دوم پس از يک دوره چند ساله از اوج فعاليت در سطح جنبش ( حدوداً از سال 1968 تا سال 1973 ) وارد نوعي دوره تعليق نسبي همراه با تداوم جنبش در عين کاهش چشمگير در فعاليت هاي جمعي بارز غير نهادينه آن شد. اين وضعيت بر اساس برخي تحليل ها تاکنون ادامه دارد و بر اساس برخي ديگر تا پايان دهه هفتاد ادامه يافت و از آن پس مرحله اي ديگر از سياست بسيج گرايانه و نظريه پردازي فمينيستي شکل گرفت تحت عنوان « موج سوم » فمينيسم.



فمينيسم ليبرال از نيمه دهه 1960 تا نيمه دهه 1970 توانست قوانيني را که تبعيض عليه زنان را غير قانوني اعلام مي کرد، به تصويب رساند. تصويب بند هفتم قانون مدني درباره وضع تبعيض جنسي در مشاغل، دستورالعمل اجرايي رئيس جمهور در مورد آن، بخشنامه هاي خاص وزارت کار در اين زمينه، تأييد اصلاحيه حقوق برابر در سطح کنگره ( که البته با به حد نصاب نرسيدن تعداد ايالات تصويب کننده جنبه قانوني و اجرايي نيافت )، لغو قوانين منع سقط جنين در برخي از ايالات ( هفده ايالت تا سال 1972 )، حکم ديوان عالي کشور درباره خصوصي بودن تصميم در مورد پايان دادن به بارداري به عنوان يک حق مدني، تفسير در قوانين طلاق در ايالات به نفع زنان، موظف شدن شهرداري ها به يافتن زنان صاحب صلاحيت براي تصدي سست هاي اجرايي، موظف شدن مدارس به تجديد نظر در تقسيم دروس بر مبناي جنسيت و... در نتيجه اجراي ( نسبي ) اين قوانين، وضعيت زنان –به ويژه زنان شاغل و دانشجو –تا حدي دگرگون شد.

در سال 1985، دختران 53 درصد از کل دانشجويان کالج ها را تشکيل مي دادند. بين سالهاي 1960 تا دهه 1980 نسبت زناني که به دانشگاه مي رفتند از 12 درصد به 25 درصد مي رسيد. در درون دستگاهها و نهادهاي دولتي نيز زنان تا حدي از نظر دستيابي به رده هاي بالاي شغلي در موقعيت بهتري قرار گرفتند. بعضاً زنان به مقام فرماندهي رسيدند، وارد آکادمي نظامي شدند، قوانين مربوط به اخراج زنان باردار لغو شد، در مقابل 35 درصد از مشاغل که تا قبل از دهه 1970 به روي زنان باز بود 80 درصد مشاغل ارتشي به روي آنان گشوده شد. در سال 1981 نخستين قاضي زن منصوب شد. فمينيسم راديکال نيز در طول مبارزات خود در نيمه دهه 1970 به موفقيت هاي محدودي در زمينه فرهنگي در جهت مبارزه با کليسه هاي جنسيتي فرهنگ پدرسالارانه دست يافت. از جمله دستاوردهاي آن مي توان به حرکت تدريجي به سمت استفاده از زباني که کمتر مبتني بر جنسيت باشد و نيز دگرگونيهايي در محتواي کليشه اي برنامه هاي رسانه هاي گروهي يا کتابهاي درسي و... اشاره کرد.

به تدريج فمينيسم در کل با انتقاداتي از درون جنبش و از ميان کساني که خود را طرفدار رهايي برابري زنان مي دانستند، اما عملکردها و شيوه هاي مورد استفاده فمينيست ها را نامناسب مي دانستند، نيز روبرو شد. بسياري از کساني که اهدافي چون دستمزد برابر، ايجاد مراکز نگهدارياز کودکان و حقوق برابر نسبت به قانون را مي پذيرفتند. «پرخاشجويي مصالحه ناپذير کساني که خود را جنگجويان آزادي مي دانند خوش نمي داشتند.» بسياري از اينکه فمينيست ها نسبت به ساير زنان « خشن » هستند، انتقاد مي کردند.

آنها بر اين نکته تأکيد داشتند که آنان « خواهران » خانه دار خود را تحقير مي کنند و متوجه نيستند که زنان خانه دار در بسياري از موارد، نحوه زندگي خود و کارهاي خانه از پختن غذا تا سوزن دوزي، لذت مي برند. بسياري استدلال مي کردند که مردان نيز کارهاي خسته کننده اي دارند و به کمال نفس نمي رسند. فمينيست ها متهم به تبعيض عليه مردان شده بودند. به اين ترتيب، به تدريج فمينيسم با ترديد و انتقاداتي از جانب کساني که با آن احساس همدلي داشته مواجه شد. زنان ضد فمينيست و مردان محافظه کار براي جلب افکار عمومي و صحبت کردن عليه فمينيست ها فعال شدند. دو محور مبارزه ضد فمينيستي، مبارزه عليه آزادي سقط جنين و اصلاحيه حقوق برابر بود.

در سال 1973 سازمان « حق ملي براي حيات» (National Right to life) خود را تقويت کرد. و با ابتکار زني به نام فيليس شلفلي (phylis schlafly) « اصلاحيه حقوق برابر را متوقف کنيد » شکل گرفت Stop ERA. در سال 1974 بنياد هريتج (Heritage Fundation) تشکيل شد که بعداً به تشکيل « اکثريت اخلاقي » (Maral Majority) کمک کرد و اين دو کانون تمرکز زنان مخالف فمينيسم بودند. شلفلي و ساير زنان در جنبش ضد فمينيستي تأکيد مي کردند که اصلاحيه، خانواده را تضعيف و زنان را آسيب پذير مي سازد، حق نفقة زنان را در زمان تأهل و پس از طلاق از بين مي برد، ازدواج هاي هم جنس گرايان را قانوني مي کند، زنان را وادار به رفتن به نظام وظيفه مي کند و بنيان هاي حقوقي و فرهنگي ازدواج و خانواده سنتي را نابود مي سازد.

ظهور سرمايه داري مدرن، تحت عنوان « پسابورژوايي يا « پساسرمايه داري » (Postcapitalism) تأثيرات بسيار زيادي بر جنبش هاي زنان در شکل گيري موج شوم فمينيسم داشت. رشد فناوري در اين نظام موجب شده بود تا بخش عمده اي از توليدات صنعتي به تشوهاي پيرامون و در حال توسعه منتقل گردد و بخش باقي مانده توليدات نيز، نياز چنداني به نيروي کار به شکل سابق را نداشته باشد. و تعدادنيروهاي يقه سفيد و دفتري در فاصله سالهاي 1970 و 1980 از 59 درصد به 7/65 درصد افزايش پيدا کند.

ايجاد خود اشتغالي در بنگاههاي کوچک و شناور شدن ساعات کار موجب تغييرات زيادي در وضعيت زنان گرديد. تورم و رکود در اوايل 1970 موجب جذب بسياري از زنان به بازار کار شد. زيرا زنان بيش از مردان شرايط نامطلوب کاراي مي پذيرفتند. اين تحولات به طور کلي موجب شد تا زنان به دلايل مختلف، فرصتهاي بهتري براي اشتغال داشته باشند. آگاهي هاي زنان نيز نسبت به تبعيض هاي شغلي افزايش يافته بود و آنان کمتر در مقابل تبعيضات عمل مي کردند. حمايت هاي دولتي نيز بعضاً در وضعيت زنان مؤثر بود.

در سال 1993 کلينتون قانون مرخصي خانوادگي و پزشکي را که به زنان 12 هفته مرخصي سالانه بدون حقوق مي دهد، امضا کرد و در نطق سالانه خود در سال 1998 بر لزوم ايجاد مراکز نگهداري از کودکان در همه محلات تأکيد نمود. همچنين در مورد آزادي سقط جنين نيز با وجود آنکه ريگان و بوش پدر با آن مخالفت نموده بودند، ليکن، ديوان عالي کشور و برنامه هاي انتخاباتي کلينتون در سال 1989 مراکز درماني عامل سقط جنين را تحريم ننمودند. همچنين در اين زمان حق کنترل بارداري و پايان دادن به رسميت شناخته شده بود. در فمينيسم موج سوم تلاش بسياري براي پاسخ گويي به معضل تفاوت شده است. از يک سو مسأله تفاوت ميان زنان و مردان بخثي جدي است و از سويي ديگر، تفاوت در ميان خود زنان نيز در اين موج در ابعاد مختلف بررسي مي گردد. تفاوتهايي در گرايش ها و آراء و حتي سطوح زندگي و خواستها موجب تفاوت درخواستها و نحوه مبارزه گشته بود.

فمينيسم موج سوم به طور کلي تصويري پيچيده تر و مغشوش تر از دو موج پيش از خود دارد. به طور کلي خواسته هاي فمينيسم موج سوم، کماکان مطالبي همچون خواست برابري زنان در عرصه هاي اجتماعي و مشخصي، در احزاب و جامعه سياسي، اصلاحيه حقوق برابر، رفع محدوديت هاي پايان دادن به بارداري، دفاع از هم جنس گرايان پايان دادن به خشونت عليه زنان و... را دنبال مي نمود. پيگيري حضور در عرصه هاي سياسي و اقتصادي و نظامي نيز همچنان در سر لوحه کارها قرار داشت.

تا جايي که در سال 1990 يک زن به مقام شهرداري واشنگتن رسيد. و برنامه ريزي هايي که فمينيست ها پيگيري مي نمايند تا بتوانند براي سال 2008 يک زن را به مقام رياست جمهوري ايالات متحده برسانند در فمينيسم موج سوم، انواع مختلفي از فمينيسم ظهور و بروز پيدا کرد، به اختصار مي توان به 3 دسته آنها به طور کلي اشاره نمود:

1 –فمينيسم سياه يا زن مداري که شامل يا زن مداري که شامل مقاومت زنان رنگين پوست در مقابل (womanism) تمام زنان سفيدپوست امريکايي مي شود. و بر استيفاي حقوق زنان سياه پوست تأکيد دارد.

2 –اکو فمينيسم که ترکيبي از (Feminism Political Ecology) اهداف فمينيستي و اهداف محيط زيستي است و ارتباط زنان و محيط زيست را پيوند مي دهد.

3- فمينيسم صلح طلب که گروههاي فمينيستي بودندکه بر صلح در جهان تأکيد داشتند و با جنگ مخالفت مي نمودند. به طور کلي فمينيسم موج سوم در عرصه سياست دچار تنوع و تکثر شده است و از اين رو به جاي صحبت کردن از جنبش فمينيسم بايد از جنبش هاي فمينيسم صحبت نمود. در اين دوره زنان به دليل تفاوتهاي بسيار زيادي که در عرصه هاي مختلف داشتند. خواسته هاي متفاوتي نيز دارند. اين موج از فمينيسم تا هم اکنون نيز ادامه دارد. و خصوصيت بارز آن ÷ذيرفتن همين تفاوت در رفتار و خواسته هاست. از طرفي اين موج به دليل همين تفاوتها، به سوي توليد نظرات پيش رفته است و در هر عرصه اي وارد مناظرات آکادميک شده است.



نتیجه :

فمينيسم از شعار تا واقعيت

جنبش زنان در حدود دو قرن فراز و فرود و مبارزه امروز به مرحله ي خاصي رسيده است و توانسته است تا حدي به خواسته هاي خود دست پيدا کند و بعضي از مطلوبات خود را نيز هنوز بدست نياورده است. اما به راستي آنچه فمينيسم بدست آورده است چيست؟ پاسخ به اين سؤال را مي توان در چهره امروز جامعه امريکا جست و جو نمود، در اين بخش به صورت کاملاً گذرا و، به بيان واقعيات موجود در جامعه امريکا، پس از دو قرن تلاش جامعه فمينيسم مي پردازيم. طرح مسائل جنسي به طور آزادانه و آموزش زود هنگام آن در مدارس که فمينيست ها ساليان سال در پي آن بودند و نبود آن را دليل اصلي ضعف و کم رويي و نابلدي زنان مي دانستند موجب شده است تا حدود 40 درصد دختران هر روز و 29 درصد به طور هفتگي مورد آزار جنسي قرار بگيرند بيش از دو سوم اين مزاحمت ها در انظار عمومي صورت ميگيرد و حدود 90 درصد آنان مورد رفتار و کردار تحريک آميز جنسي قرار دارند.(1)

فمينيسم در امريکا تا سال 2003 جلد اول و حدود 75 درصد نوجوانان امريکايي قبل از پايان تحصيلات متوسطه رابطه جنسي دارند در نيويورک بيش از 54 هزار نوجوان بين سن 15 تا 19 سالگي هر سال باردار مي شوند.(2) در واقع اين پافشاري فمينيست ها که از جامعه مردان مي خواهد که برخورد جنسيتي با آنان نشود و به آنان به مثابه مردان احترام گذاشته شود، در واقع در جامعه امريکا تبديل به دغدغه اصلي زنان و دختران شده است. در جامعه اي که پورنوگرافي (Pornography–هرزه نگاري –زشت نگاري –شهوت نگاري اين اصطلاح ريشه يوناني دارد و به معناي نوشتن درباره روسپي هاست.

امروزه به هر نوع نمايش تصويري يا کتبي گفته مي شود که مستهجن است يا فقط به قصد انگيزش جنسي بيننده يا خواننده توليد مي شود.) رواج يافته است، چگونه مي توان از مردان انتظار داشت که نيروهاي جنسيتي خود را در کنترل بگيرند و آزار و اذيت زنان دست بردارند، در جنبش هاي مختلف فمينيسم زن را آزار و برابر تصور مي کنند و مي خواهند از هر قيد و بندي که به دست و پاي زن شده است، رها شود.(3) اما واقعاً آيا اين قيدها، قيد ديگري را بوجود نياورده است؟ توجه به هرزه نگاري البته، نکات بسيار جالب توجهي را برايمان روشن مي سازد،

درگذشته، مردم نسبت به عيان سازي هرزه نگاري بسيار حساس بودند و واکنش نشان مي دادند. آنچنانکه در سال 1830 هنگامي که نمايش هرناني ((Hernaniاثر ويکتورهوگو در سالن کمدي فرانسه به صحنه آمد نزديک بود شورش شد، اما حدود 170 سال بعد وقتي اليزابت برکلي در فيلم شوگرلز (Showgirls) تمام لباسهاي خود را از تن بيرون آورد، هيچ واکنشي از سوي تماشاچيان صورت نگرفت. در واقع فمينيسم سالها مبارزه نمود تا با احساس شرم در زنان مبارزه کند و آنان را به عرصه هاي فعال اجتماعي و سياسي بکشاند. اما حقيقت اين است که مردم امريکا و حتي زنان امريکايي از اين که همسران يا دوستهايشان مجلات پورنو را از جمله مجله پلي بوي (playboy) را ميخوانند ناراحت هستند. در واقع امروزه يک نوع جابجايي فرهنگي عظيم صورت گرفته است. بر اثر تبليغات مستمر فمينيست ها امروزه زنان و دختراني که دچار حيا و عفاف باشند، ناقص اند و به دنبال راه درمان مي گردند. وندي شليت مي نويسد: « به غير از خجالتي بودن، احساساتي بودن دختران نيز از نظر کارشناسان عصر حاضر يک اختلال عمده به شمار مي آيد [...]» (4) روشنفکران فمينيست مي گويند که « ايده آل هاي رمانتيک تنها وسيله اي براي حفظ برتري مردان در دوره اي بود که تقاضا هاي علني براي روابط جنسي در جامعه پذيرفته شده نبود. [...]» (5) به عقيده فمينيست ها، زنان بايد هر چه مي خواهند بپوشند و مشکل اصلي، وجود مردان بي ادب است، در حالي که يک اقتصاددان معتقد است که اگر يک نفر لباسش را عوض کند هزينه کمتري صرف مي شود تا اين که بخواهيم تمام مردان بي ادب را تربيت کنيم. فمينيست ها معتقدند که پاکدامني يک مفهوم پدرسالار است که مردها براي سرکوب و تحميق زنان ساخته و پرداخته اند. آندرا دئورکين، فمينيست راديکال مي نويسد: « مرد و زن افسانه هستند، کاريکاتور و ساخته هاي فرهنگي هستند.»(6) اين موضوع موجب گشته است که زنان و مردان، به چالش بسيار بزرگي در پاسخگويي به نيازهاي جنسي خود بر بخورند. زنان پاکدامني را به عنوان يک تبعيض نفي مي کنند و از طرف ديگر مورد آزارهاي جنسي و رفتاري قرار مي گيرند. بنابراين بيشتر بر احقاق حقوق خود پاي مي فشارند و بر آزادي هاي خود مي افزايند.(7)

روسو مي گويد،« شبيه شدن زنان به مردان موجب تسلط مردان بر آنان مي شود.»(8) سيمون دوبوار يکي از فمينيست هاي راديکال، پاکدامني را امري فطري مي داند. ليکن همواره اين کشمکش وجود دارد که بايد با پاکدامني و عفاف مبارزه کرد. زيرا عفاف موجب انزوا و تبعيض براي زنان مي گردد. بر اساس نظرسنجي مجله گلامور در صورتي که فاجعه تايتانيک دوباره رخ دهد. تعداد زيادي از زنان اين عمل را که يک مرد صندلي قايق نجات خود را در اختيار يک زن قرار دهد، عمل تبعيض آميز جنسي مي دانند. (66%) (9) و معتقدند حفظ زندگي يک زن بر زندگي يک مرد مقدم نيست.(10) رفتارهاي مؤدبانه از سوي مردان، نوعي تبعيض گرايي به حساب مي آيد. حتي رفتارهاي حمايتي نيز تبعيض آميز هستند. ديوان عالي قضايي امريکا در سال 1979 رأي داد که جنسيت نبايد در پرداخت نفقه موثر باشد و در نتيجه حمايت مالي زنان بعد از طلاق ممنوع شد و به گزارش روزنامه وال استريت ژورنال در سال 1997 تعداد زنان محکوم به پرداخت نفقه به شوهرانشان به سرعت بالا رفت.(11) فمينيست ها معتقدند که زن و مرد جز در رابطه با خصوصيات فيزيکي مربوط به توليد مثل، هيچ گونه تفاوتي با يکديگر ندارند. صنعت تبليغات و رسانه ها نيز در سالهاي گذشته تلاش نموده است تا جابجايي نقش زن مرد را که فمينيستها منادي آن هستند را به تصوير بکشند.



يکي از پيامدهاي اين روش، همجنس گرايي زنان است :

سينما و هاليوود، در سالهاي گذشته آنچنان به اين حرکت کمک نموده است. که حتي اگر کسي با اين شيوه از تفکر آشنا نباشد، پس از مدتي با آن انس مي گيرد. طبيعي جلوه دادن روابط جنسي ميان زنان و محکوم کردن روابط خانوادگي سنتي يکي از اين موضوعات مورد طرح در فمينيسم است. هاليوود به موضوع ديگري نيز به طور مبسوط پرداخته است، حق تسلط بر باروري و آزادي سقط جنين. شولاميث فايرستون فمينيست راديکال مي نويسد: « بارداري بد شکل شدن موقتي بدن فرد به خاطر حفظ نوع انسان است.» (12) در سال 1993 کلينتون قانون فروش اعضاي بدن کودکان سقط شده را مجاز شناخت."(13) بين زنان هم جنس گرا و سردمداران فمينيسم، تشابهات زيادي وجود دارد. هردو مادر شدن و پرورش فرزندان را بدون حضور همتاي مرد قابل وقوع مي دانند. هر دو گروه مخالف رهبري مردان هستند و هر دو گروه ضد دين هستند و بندگي خدا را ستم تلقي مي کنند. و هر دو گروه احساس مي کنند که نقش هاي جنسيتي ساخته فرهنگ هستند.

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

به کوشش :

سید عقیل هاشمی زاده

دانشجوی حقوق،کارشناس ارشد مدیریت استراتژیک و عضو اداره فرهنگی دانشگاه پیام نور فریمان

(Ilia582@yahoo.com)

,

تقی کریمی

دکترای ریاضی و عضو هیئت علمی دانشگاه پیام نور فریمان

(T_karimi@pnu.ac.ir)

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

WWW.masafportal.COM

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

پی نوشت ها :

1. Irene , " A.U-S Survey shows Wids Harassment of Girls in school. " Boots Globs , March 24 , 1993, p 1030

2. Alexander Sanger , " Sex Ed is More than Jast Saying No, " Daily News , July 18 , 1997, p 22

3. همان ص 29

4. بازگشت به عفاف A Return To Modestyنوشته وندي شليت

5. همان ص 34

6. همان ص 43

7. همان ص 46

8. اصل نوشته ژان ژاک روسو

9. نظرسنجی مجله گلامور

10. همان ص 55

11. همان 56

12. فمينيسم: راز و رمز يک اشتباه نوشته دايان پاستو ص 85

13. همان ص 86



منابع و مآخذ :

کتب:

1. بازگشت به عفاف A Return To Modestyنوشته وندي شليت

2. فمينيسم: راز و رمز يک اشتباه نوشته دايان پاستو

3.Shvlamith Firestone , the Dialectic of Sex , New york: Wm , Morrow 8 Go., 1970

4. " Clinton Signs Bill Allowing Research with Fetal tissue " , st. louis post – Dispatch June 12 , 1993

5. More Men Get Alimony , and More Women Get Mad , " Wall Street Journal

6. Andrea Dworkin , Woman Hating , New york: Dutton , 1974

7. Alexander Sanger , " Sex Ed is More than Jast Saying No, " Daily News , July 18 , 1997

8. Irene , " A.U-S Survey shows Wids Harassment of Girls in school. " Boots Globs , March 24 , 1993

9. Jean Jacques Rousseau , Emile: Or on Education, Trans. Allan Bloom , New york , Basic 1979

10. Should a woman's life be spared Befare a Man's? 66% Say No , " Glommour , May 1998

11. Clinton Signs Bill Allowing Research with Fetal tissue " , st. louis post – Dispatch June 12 , 1993

10. Feminism: Mystique or mistake,Dian Pasto

12. A.L, Erickson, women and property in Early England ( London , 1993 )

چهارشنبه 7 فروردین 1392  2:55 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها