زنان اسوه
در دامن پر مهر اسلام، شیر زنانی پرورش یافتهاند که نامشان چون ستاره در آسمان فضایل میدرخشد. چهرههای پر فروغی که از چشمههای معرفت جرعهها نوشیدند و تشنگان کوثر عشق و ایمان را از زلال ولایتسیراب نمودند.
در ژرفای روحشان دریایی از عشق به اهل بیت(ع) موج میزند و تاریخ گویای نقش ارزندهشان در نهضت عظیم نبوی و برافراشتن پرچم ولایت علوی است. «اسماء بنت عمیس» یکی از پیشگامان در اسلام، مهاجرت، جهاد و یاری اهل بیت(ع) است که عمر خود را وقف پایداری اسلام و تداوم ولایت کرد. در این مقاله با زندگی سراسر حماسه و ایثار این بانوی بهشتی آشنا میشویم. و شما را نیز در این زیارت به دیدار بانوان قبیله ابرار میبریم.
تبار اسماء
پدرش عمیس فرزند معد بنتیم، بود که نسبتش با چند واسطه به عفرس بنافتل (سرسلسله قبیله خثعم) منتهی میشد و مادرش هند (و خوله جرشیه) نامیده میشد. وی دختر عوف بنزهیر از قبیله جرش بود. چون در میان عرب بهترین دامادها را داشت، پیامبر(ص) او را ستوده است. وی قبل از عمیس با حارث بنجون ازدواج کرده بود. در روایات از اسماء و خواهرنش با عنوان خواهران بهشتی یاد شده است.
پرستوی مهاجر
در زمانی که دعوت پنهانی پیامبر اکرم(ص) ادامه داشت و هسته نخستین امت اسلامی بآرامی در حال شکل گرفتن بود اسماء به همراه همسرش جعفر بنابیطالب به محضر پیامبر(ص) شتافت و به یگانگی معبود و رسالت رسول(ص) شهادت داد و در روزگاری که یاران دین خدا بسیار اندک بودند، نام خود را جزو پیشگامان اسلام ثبت کرد.
رفته رفته به شمار پیروان دین آسمانی افزوده میشد. پیامبر خانه «ارقم» را پایگاه تبلیغی خود ساخت. مشرکان با احساس خطر عظیمی که در انتظارشان بود، گرد هم آمده، پیمان بستند که تازه مسلمانان قبایل خود را شکنجه کنند. رفتار وحشیانه آنان از جدی بودن نهضتی حکایت میکرد که با سرعتی چون برق به پیش میتاخت. آنها ایمانآورندگان را تحت فشار قرار دادند، به طوری که گروهی زیر شکنجههای ایشان جان باختند، یا دچار محنتهای فراوان شدند. یاسر، عمار، سمیه، بلال، خباب بنارث و صهیب بنسنان رومی، تنها نمونههایی هستند که تاریخ نام آنان را به حافظه سپرده است.
سیاست جدید قریشیان جامعه را به دو گروه معارض هم تقسیم کرد. با توجه به بنیانهای به ظاهر مستحکم مشرکان از نظر سابقه تاریخی و تعصبهای قومی و نژادی، گمان میرفت که بزودی بساط دعوت جدید پرچیده شود. با رویکرد قدرتمندان به رفتار خشونتآمیز از گرایش روزافزون به اسلام کاسته میشد، زیرا کینهتوزیهای اهل مکه منظرههای دردناکی پیش روی مؤمنان مجسم کرده بود و گاه به رعب و وحشت آنان میانجامید.
«اسماء بنت عمیس» یکی از پیشگامان در اسلام، مهاجرت، جهاد و یاری اهل بیت(ع) است که عمر خود را وقف پایداری اسلام و تداوم ولایت کرد.
هجرت مؤمنان از مرکز تشنج و تنش، اصولیترین اقدامی بود که رهبری نهضت میتوانست در پیش گیرد. از اینروی آنگاه که در باره مهاجرت از ایشان کسب تکلیف شد فرمود «هر گاه به خاک حبشه سفر کنید، برایتان سودمند خواهد بود زیرا با وجود زمامداری نیرومند و دادگر، در آنجا به کسی ظلم نمیشود و آنجا سرزمین صدق و پاکی است و میتوانید در آن دیار به سر برید تا خدا گشایشی پیش آورد.» گروهی ده الی پانزده نفر که چهار زن در میانشان به چشم میخورد اولین مهاجران به آن سرزمین بودند. آنان در ماه رجب سال پنجم بعثتحرکت کرده، شعبان و رمضان را در حبشه ماندند ولی در پی بروز شایعهای مبنی بر تغییر سیاست قریش، در ماه شوال به مکه باز گشتند افرادی همچون رقیه دختر رسول خدا(ص)، در ماه شوال و همسرش عثمان بنعفان در نخستین گروه مهاجران حضور داشتند.
آنها پس از با خبر شدن از ناآرامی مکه بار دیگر در همان روزهای نخستبازگشت رو به سوی حبشه کردند و به این ترتیب مهاجرت اصلی شکلپذیرفت. آنان83 نفر یاد شدهاند که 11 نفرشان زن بودند و به سرپرستی جعفر بنابیطالب و همراهی همسرش اسماء وارد حبشه شدند.
این اقدام مهاجران چند فایده عمده داشت. نخست آنکه نیرویی معتقد و آماده برای نهضت در مقابل هر نوع قتل عام به حساب میآمدند و از شدت یافتن دامنه اختلاف میان مشرکان و مؤمنان تا به بار نشستن نهضت جلوگیری میکرد و به علاوه تبلیغ اسلام در فرامرزهای مکه میشد. و در نهایت دست مشرکان را از آنان کوتاه کرده، به اقدامات انفعالی وا میداشت; که با شکست مشرکان مبنی بر بازگرداندن مهاجران، بر اوج ذلتشان افزوده شد.
سالهای فراق از خورشید رسالت
روایاتی که نحوه زندگی مهاجران حبشه را ترسیم میکند، برخی به وضعیتخوب و گاه ایدهآل آن سرزمین برای مسلمانان اشاره دارد، مانند فرموده پیامبر(ص) که حبشه را سرزمین سودمند دانسته بود. و سخن ام سلمه (همسر ابیسلمه که بعدها به افتخار همسری پیامبر دستیافت) که میگفت: وقتی به حبشه رسیدیم با نجاشی همچون بهترین همسایه بودیم. او به دین ما گروید و ما بدون اینکه اذیتشویم یا چیزی بشنویم خدا را عبادت میکردیم.
و شعر عبدالله بنحرث که گفت:
هر یک از بندگان خدا در مکه مغلوب شد ما سرزمین خدا را گسترده یافتیم انسانها را از لذت و خواری نجات میدهد و به ذلت زندگی و مرگ همراه با عار صبر نکنید.
از طرف دیگر بانو اسماء بنت عمیس در پاسخ طعنه یکی از صحابه میگوید: شما با رسول خدا بودید. او گرسنههایتان را سیر و نادانهایتان را راهنمایی میکرد و ما [به لطف پروردگار از رنجآفرینی شما] دور افتاده بودیم ...
سیاست جدید قریشیان جامعه را به دو گروه معارض هم تقسیم کرد. با توجه به بنیانهای به ظاهر مستحکم مشرکان از نظر سابقه تاریخی و تعصبهای قومی و نژادی، گمان میرفت که بزودی بساط دعوت جدید پرچیده شود.
حقیقت این است که محیط حبشه نسبتبه جو پر خفقان و فشار مکه که کانون تشنجبود محیطی آرام به نظر میرسید. علاوه بر اینکه وجود پادشاه عادل آن، میزان امنیت و عدالت اجتماعی و سیاسی را تا حد درخور ملاحظه افزایش میداد. اما عوامل مخالف که در ارکان حکومت هم دست داشتند با تشنجآفرینی موجبات نگرانی مهاجران را فراهم میساختند. از جمله زمانی که نمایندگان قریش به قصد استرداد مهاجران به نزد نجاشی آمدند. غالب وزیران وی با سفیران قریش هماواز خواستار بازگرداندن مهاجران شدند. همچنین وقتی نجاشی سخن قرآن را در مورد عیسی بنمریم زبان جعفر شنید و در مقابل آن سر تسلیم فرود آورد و بر اثر تاثر فراوان گریست. کینهتوزیها علیه جعفر - خصوصا در میان درباریان که از سوی گروه قریش تطمیع شده بودند - پدید آمد. امسلمه از واقعیات فوق چنین پرده برمیدارد: زمانی که هدایای قریش به کشیشان مؤثر افتاد آنان پس از اسلام آوردن نجاشی با همدستی برخی رجال منطقه علیه وی شوریدند. به خدا سوگند هرگز اندوهی سنگینتر از آن ندیدیم که خبر شورش علیه نجاشی به ما رسید; از بیم آنکه مبادا آنها بر نجاشی غلبه کنند و در نتیجه مردی بر سر کار آید که، همانند نجاشی که حقانیت ما را درک میکرد با ما رفتار نکند. به همین دلیل مسلمانان همیشه آرزوی پیروزی نجاشی بر دشمنانش را داشتند.
وجود جو ستیز علیه مسلمانان و پیامبر را میتوان در رفتار نجاشی دوم به طور محسوس مشاهده کرد که به محض رسیدن نامه پیامبر آن را از هم درید و کمال بیاحترامی را به آن نوشته ابراز داشت.
از سویی آنان به سبب مهاجر بودنشان از داشتن زمین و سرمایه اولیه محروم میگشتند. بر اساس نوشته تاریخنگاران نجاشی اول شخصی را به خانه جعفر بنابیطالب فرستاد تا از وضع زندگانی وی گزارش بدهد و او نتیجه تحقیقات خود را چنین بیان کرد: جعفر در شدت فقر و بر روی خاک مینشیند و در منزل فرش او تنها خاک است.»
به هر روی اسماء مدت پانزده سال (از سال پنجم بعثت تا هفتم بعد از هجرت) بدینگونه زندگی میگذراند و به موجب اینکه همسرش نمایندگی پیامبر(ص) را بر عهده داشت ای بسا مورد رجوع زنان مهاجر بوده است.
نوید بازگشت
مهاجران همچنان منتظر دستور رسول خدا(ص) بودند. رسول اکرم(ص) طی نامهای به نجاشی وی را به اسلام دعوت کرد و خواستار برگرداندن مسلمانان شد. نجاشی نیز ضمن نامهای که به رسول خدا(ص) نوشت اسلام آوردنش به دست جعفر را اعلام کرد و هدایایی را به جعفر سپرد تا به خدمت پیامبر برساند چون دستور رسول اکرم(ص) به اطلاع مهاجران رسید همگیبه عشق پیامبری که سالها پیش برای آخرین بار با سیمای نورانیش وداع گفته بودند روی به سوی مدینه آوردند.
جنگ خیبر
بازگشت مهاجران همزمان با جنگ خیبر بود. در یکی از روزها پیامبر پرچم جنگ را به دست عمر و روز دیگر به ابوبکر داد اما هر دو در فتح قلعههای مستحکم خیبر ناکام ماندند و بر اثر حملات دشمن ناچار به عقب نشستند. پیامبر(ص) بعد از این دو اتفاق فرمود «ارونیه ترونی رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله یاخدها بحقها لیس بفرار» او (علی) را به من نشان دهید تا مردی را ببینید که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند. این پرچم را بسزا بگیرد و فرار نکند به هر تقدیر جنگ با فتح قلعه خیبر به دست امیرمؤمنان (ع) پایان یافت و درست در همین زمان کاروان مهاجران خود را به محل جنگ رساند. رسول خدا(ص) که از فتح خیبر بسیار شادمان بود با دیدن کاروان و نمایندهاش جعفر شادیش دوچندان شد و با جعفر روبوسی کرد و فرمود: «ما ادری بایهما انا اشد فرحا بقدوم جعفر ام بفتح خیبر» نمیدانم به کدام بیشتر خوشحالی کنم، به آمدن جعفر یا فتح خیبر!
در این روز دو برادر هر یک در جبههای ویژه توانسته بودند سکانداری مطمئن و پیروز باشند. علی(ع) در جبهه جنگ و جعفر در جبهه هجرت و مبارزه سیاسی و برونمرزی. در آنجا پیامبر(ص) به مثابه هدیهای جاودانه نمازی را که به نام جعفر طیار معروف استبه او یاد داد.
آزرده از آشنا!
اسماء نیز از دیدار رسول(ص) شادمان بود اما این خوشحالی با دیدن عمر بنخطاب و برخورد نامناسب وی با اسماء به یکباره فرو ریخت. عمر به نزد اسماء آمد و گفت: «ای حبشیه، ما بر شما در هجرت سبقت گرفتیم» دریغ! وی زمانی پیشرتر در پی فرار از میدان کارزار به «گریز پا» مورد شماتت قرار گرفته بود و اینک این گونه به سخنی نسنجیده قلبی آسمانی را به رنج میآورد. اسماء خسته از سالها رنج و غربت که انتظار خیر مقدم از آنان داشتبه یک باره برافروخت و گفت «به جان خودم سوگند راست گفتی، شما با رسول خدا بودید، به خدا قسم الان به نزد رسول خدا(ص) میروم و اینها را به او باز میگویم.
او نزد رسول(ص) آمد و آنچه را که شنیده بود گفت و افزود: ای رسول خدا، مردان بر ما تفاخر میکنند و گمان میبرند که ما از نخستین مهاجران نیستیم!»پیامبر فرمود: «بل لکم هجرتان الی ارض حبشه و نحن مرهونون بکة ثم هاجرتم بعد ذلک» بلکه برای شما دو هجرت استبه سوی حبشه هجرت کردید و ما مرهون به مکه بودیم آنگاه شما بار دیگر هجرت کردید. بر اساس روایتی دیگر فرمود: دروغ گفت آن که اینچنین سخن راند. برای شما دو هجرت است: به سوی نجاشی و به سوی من.
بدین طریق اسماء از دستاورد عظیم هجرت که همانا «محفوظ ماندن مؤمنان از گزند دشمنان و حفظ ستون اسلام بود» دفاع کرد و در میدان افکار عمومی، مجالی برای پایمال شدن این حقوق نداد. هجرتی که برای رهایی از شکنجهها، حفظ عقیده، آرمانهای دینی، گسترش مکتب انجام گرفت دارای ارزشی درخشان بود و خداوند متعال بارها از آن به شایستگی یاد کرده است.
هدیه خدا
جان پاک اسماء ریشه در آسمان داشت و به حق پیوسته بود. او که از آغاز پیوند زناشویی خویشتن را وقف مکتب نبوی نمود و ارزشها را چراغ راه خود ساخته بود همواره مرزبان حق شناخته میشد. از جمله در ماجرایی که منجر به نزول آیه 35 سوره احزاب شد. پاکیزه بانوی مهاجر در نخستین روزهای بازگشتبا زنان پیامبر دیدار کرد و آنان به خاطر مقاومتها و صبر و تحمل او را ستودند. اما خود او از ناگفتهها، دوران دوری از رسول خدا، مردم حبشه و هر آنچه دیده بود، سخن گفت. در آن حال زنان از آیات نازل شده سخن گفتند. اسماء پرسید: آیا در باره ما هم چیزی نازل شده است؟! گروهی اظهار بیاطلاعی کردند و برخی نیز به صراحت جواب منفی دادند. اسماء که از نزدیک با درد سالها حضور در صحنه آشنا بود و خود نیز تندیس تلاش شناخته میشد با قلبی شکسته و دیدگانی نمدار به حضور پیامبر(ص) آمد و عرضه داشت: ای رسول خدا(ص)، گویا زنان پیوسته زیانکارند و از هیچ بهرهای نصیب ندارند! رسول اکرم(ص) علت را پرسید، گفت: در قرآن بخوبی از آنان یاد نشده است!
هنوز فروغ کلام اسماء خاموش نشده و جانش آرام نگرفته بود که فرشته وحی هدیهای برای زنان فرو فرستاد و از مهر پروردگار به ایشان خبر آورد: آیت نازل شده چنین بود:
«ان المسلمین و المسلمات و المؤمنین و المؤمنات و القانتین و القانتات و الصادقین و الصادقات و الصابرین و الصابرات و الخاشعین و الخاشعات و المتصدقین و المتصدقات و الصائمین و الصائمات و الحافظین فروجهم و الحافظات و الذاکرین الله کثیرا و الذاکرین اعدالله مغفرة و اجرا عظیما»
بیگمان مردان و زنان ملسمان، مردان و زنان مؤمن، مردان و زنان فرمانبر و مردان و زنان درستکار و مردان و زنان شکیبا و مردان و زنان فروتن و مردان و زنان صدقهبخش، و مردان و زنان روزهدار و مردان و زنان پاکدامن و مردان و زنانی که خداوند را بسیار یاد میکنند خداوند برای همگیشان آمرزش و پاداشی بزرگ آماده ساخته است. نزول این آیه در حقیقت تکریم و پاسداشت تلاشهای بانوان در عرصه فعالیتهایشان بود و با عنایتبه فرهنگآفرینی قرآن کریم این انتظار میرفت که دیدگاه یک جانبه مردان تا حدی تعدیل شود. روح آیه دفاع از حق بدون لغزش به طرفی خاص است. و بر نفس عمل - بدون توجه یا با توجه یکسان - به جنسیت تکیه دارد. بنابر این بر خلاف برخی نویسندگان که سخن راندن اسماء را به روحیه «زنوری» یا «زنگرایی» یا «مردستیزی» وی حمل میکنند باید گفت محققان ارجمند به هنگام بحث از موضوعات جدید مانند نقد مسائل مربوط به زنان از قبیل فمینیسم با احتیاط کامل عمل نموده، از بستن پیرایه به اسوههای ایمان که سرمایههای معنوی جوامع اسلامی به شمار میروند خودداری نمایند.
به هر روی کاروان مهاجران به همراه لشکر پیروز اسلام وارد مدینه شد. جماعت استقبال کننده پیش آمده، آنان را تا داخل مدینه همراهی نمودند. شور و شادی مردم آنگاه به اوج رسید که مهاجران را در میان لشکر پیروز اسلام دیدند. زمانی بعد مهاجران هر یک به خانه نزدیکان یا ساکنان مدینه راهنمای شدند. رسول اکرم(ص) خانواده جعفر را در نزدیکی مسجد مسکن داد بدین طریق آنان میتوانستند عطش سالها دوری از رسول خدا(ص) را فرو نشانند. به علاوه که همین امر مقدمات ارتباطی دلنشین میان اسماء و حضرت فاطمه زهرا(س) را پدید آورد. تا آنجا که اسماء شبانهروز به خدمتیگانه فرزند برگزیده خدا همت گماشت.
عروج جعفر بنابیطالب
هنوز یک سال از سکونت آرام و زندگی آسمانی آن بانو و همسرش سپری نشده بود که واقعه جنگ موته پیش آمد. در سال هشتم هجری رسول اکرم(ص) لشکری به فرماندهی زید بنحارثه و قائممقامی جعفر به منطقه موته فرستاد و لشکر مسلمانان با سه هزار نیرو در مقابل نیروی صد هزار نفری دشمن مواجه شد. جابر ماجرای جنگ و شهادت جعفر را که در جمادیالاولی سال هشتم هجرت اتفاق افتاد این گونه بیان میکند:
روزی که جنگ موته آغاز شد ما نماز صبح را با پیامبر(ص) خواندیم. بعد از نماز پیامبر(ص) به بالای منبر رفت و فرمود «برادران شما برای حنگ با مشرکان درگیر شدند. پیامبر(ص) گفتارش را با آرامی و درنگ بیان میفرمود ... زید بنحارثه شهید شد ... علم افتاد ... پرچم را جعفر برداشت. آه ... دست جعفر قطع شد. او پرچم را به دست دیگر گرفت! میبینم که دست دیگرش نیز قطع شد و پرچم را به سینه فشرده است! ... جعفر شهید شد...»
اسماء میگوید: صبح آن روزی که جعفر شهید شد من چهل پوست دباغی کرده، آرد برای خمیر تدارک دیده، صورت فرزندانم را شسته و به موهایشان روغن زده بودم. در آن احوال رسول اکرم(ص) به خانه ما وارد شد و فرمود: ای اسماء، فرزندان جعفر کجایند؟ من آنها را حاضر کرده; به خدمتش بردم. برگزیده خدا بچهها را به آغوش گرفت و بر سر و صورتشان بوسه زد و بویید و سیلاب اشک از چشمانش جاری بود.
گفتم: ای رسول خدا(ص) از جعفر خبری شده است؟
فرمود: آری امروز شهید شد!
من به شدت گریستم و زنان مهاجر و انصار با شنیدن شیون من به خانهام شتافتند. و ابراز همدردی کردند. رسول خدا(ص) نیز به نزد دخترش فاطمه(س) رفت و اندکی بعد دیدم فاطمه(س) فریادکنان وا عماه وا جعفراه میگفت و به سوی من آمد و فرمود: سزاست که گریهکنندگان بر همانند او بگریند.
خاطره دیدار رسول(ص)
عبدالله پسر جعفر میگوید: روزی را که رسول خدا(ص) به نزد مادرم آمد به خاطر دارم. او دستبر سر من و برادرم کشید و در همان حال اشک به روی محاسنش میچکید و میفرمود: «اللهم ان جعفر قد قدم الیک الی احسن الثواب فاخلفه من ذریته باحسن ما خلفت احدا من عبادک فی ذریته»: خدایا، جعفر در پی بهترین پاداش به سوی تو آمد. و فرزندان او را با بهترین شیوهای که بستگان بندگانت را حفط میکنی محافظت فرما.
آنگاه فرمود: ای اسماء،آیا به توبشارتی بدهم؟ مادرم گفت: آری ای رسول خدا(ص) پدر و مادرم فدایتباد! فرمود: خداوند دو بال به جعفر داده است که با آنها در بهشتسیر کند.
با یادگاران همسر
فرزندان اسماء و جعفر در حبشه به دنیا آمدند. آنان در سرزمین حبشه اگر از نظاره سیمای آخرین پیامبر خدا بینصیب بودند دو تحفه آسمانی چون پدر و مادر را در کنار خود میدیدند. پدر و مادری که در روزگار همانند آنها کمتر یافتشده است. در آنجا اسماء برای آنان هم مادر بود و هم آموزگار. آموزگاری که مدت زمانی زودگذر از بهشتبه سوی ایشان آمده و زمانی نه چندان دور بار دیگر بر آن است تا به سرای پیشین خود رو کند.آنچه در حبشه برای آنان رنجآور بود اینکه پدرشان نه صاحب زمین بود و نه آنچنان سرمایهای داشت که بتواند براحتی امور زندگانی را بگذراند. در مدینه نیز جعفر غالبا در جنگها حضور داشت و بناچار مادر به تنهایی امور خانواده را اداره میکرد. او نیک آموخته بود که با نبود مردان زنان در صحنههای اقتصادی و اجتماعی ناچار به قبول مسؤولیت هستند. گفتنی است که حضور در محضر فاطمه زهرا(س) و مانوس شدن با وی و همدم شدن فرزندانش با حسن و حسین(ع) در کسب بینش صحیح سیاسی و انتقال آن به فرزندان وی نقش اصلی داشته است. اسماء به این واسطه توانست عشق نبوی و مهر علوی را در جان فرزندانش جاری سازد.
عبدالله
او بزرگترین فرزند اسماء و متولد حبشه بود که در پی بخشندگی زیاد به دریای کرم لقب گرفت. بر اساس روایتسلیم بنقیس از برخورد عبدالله با روباه پیر (معاویه) عمق شعور سیاسی وی آشکار میشود. عبدالله خود میگوید: زمانی نزد معاویه رفتم که حسن(ع) و حسین(ع) نیز همراه من بودند و عبدالله پسر عباس همنشین معاویه بود. معاویه به من رو کرد و گفت: «ای عبدالله، چقدر حسن و حسین را محترم میشماری! در حالی که نه آن دو از تو بهتر هستند نه پدرشان از پدرت و اگر مادرشان دختر پیامبر نبود میگفتم مادرتان نز چیزی از مادرشان کم ندارد.»
معاویه در آن بود که با برتری دادن عبدالله بر سید جوانان اهل بهشت، و از بین بردن شرافت اهل بیت(ع) او را وادار به غرور نماید تا با سخنانی مغرورانه حسن و حسین(ع) را کوچک بشمارد. معاویه حتی شرافت فاطمه(س) را نیز تنها در شرافت نسبی وی با پیامبر خلاصه نمود. البته این حربه را معاویه بارها آزموده و افراد مختلفی را گرفتار تعصبات قومی و شخصی کرده و بذر نفاق را در دلشان کاشته بود.
عبدالله میگوید: «پاسخ دادم به خدا تو از مقام آنها و پدر و مادرشان کم اطلاعی و بلکه به خدا آن دو از من، پدرشان از پدرم و مادرشان از مادرم بهتر هستند. ای معاویه، تو از آنچه من از رسول الله(ص) شنیدهام غافلی ... مقام آنها والاتر از آن است که در اندیشه خرد تو جای گیرد.»دشمنی و کینهتوزی معاویه بنابیسفیان با عبدالله بنجعفر ریشه در ارتباط نسبی و عقیدتی وی با امیرمؤمنان(ع) داشت. از آن سو عبدالله در مکتب عشق و شهامت و در دامن مادری شیردل پرورش یافته بود و ترسی از دستگاه تزویری معاویه به خود راه نمیداد.
ابن ابیالحدید مینویسد: روزی در حضور معاویه، عمروعاص سخنانی درشتبه عبدالله گفت و وی خشمگین گفت: مرگ بر تو باد! خاموش باش! شکیباییام زبان مردم را بر من گشوده است و میپندارند که نمیفهمم ... . ای معاویه، این موضوع که اینها کردار خطای تو را تصویب کرده، ریختن خون مسلمانان و جنگ با امیر مؤمنان را تایید مینمایند مغرورت نسازد تا به هر فساد و تباهی آشکاری اقدام کنی. چشم سر و دل تو از حق کور شده است. اگر از خطای خود دست نمیشویی پس بگذار تا هر چه میخواهیم بگوییم! معاویه که افشاگریهای عبدالله را موجب رسوایی خود میدید، گفت: خدا لعنت کند آن که آتش درون دل تو را مشتعل کرد! هر چه بخواهی برآورده میکنم. چه اینکه تو فرزند ذوالجناحین و سید بزرگ بنیهاشمی!
عبدالله که متوجه نیرنگ دوباره روباه پیر شد فریاد زد: نه،نه! چنین نیست. آقای بنیهاشم حسن و حسیناند و هیچ شخصی در این مقام به آنان نمیرسد.
وی که نقشههای خود را بر آب میدید در صدد برآمد تا چارهای تازه بیندیشد. از اینرو زینب دختر عبدالله را برای پسرش یزید خواستگاری کرد. در صورت عملی شدن این نقشه پیوندهای نسبی فرزندان وی با آل الله را آلوده میساخت و در جبهه مقابل میتوانستشکافی ایجاد کند. اما با هوشیاری امام حسن(ع) و عبدالله این اقدام وی نیز ناکام ماند. آری! عشق و علاقه وی به خاندان نبوت هیچ گاه کاستی نیافت و وقتی به سبب پیری نتوانست در رکاب حسین(ع) شمشیر بزند و امام حسین(ع) نیز به دلایل خاص پشنهاد (نامه) او مبنی بر بازگشت را نپذیرفت دو تن از فرزندانش را به نامهای محمد و عون به کمک امام حسین(ع) روانه ساخت تا به درجه شهادت نایل شدند. و در اولین عکسالعمل تنها به جمله «انالله و انا الیه راجعون» بسنده کرد و آنگاه که ابوسلاسل خدمتکارش در مقام تاثر گفت این هم مصیبتی بود که از حسین(ع) به ما رسید، با صلابت در پاسخش گفت: زبان کوتاه دار. در باره حسین چنین میگویی! به خدا قسم دوست داشتم در کربلا باشم و جانم را فدای او کنم، که شایسته است جانها فدایش شود. شهادت حسین(ع) بر من سخت دشوار است ولی خدا را شکر میکنم که اگر خود نتوانستم حسین(ع) را یاری کنم فرزندان عزیزم او را به جان یاری کرند.
عبدالله در سال 80 هجری، (سال حجاف) در نود سالگی از دنیا رفت و در بقیع دفن شد.
محمد
او نیز خاطره دیدار رسول خدا(ص) در روز شهادت پدر را به یاد داشت. آن روز که پیامبر به مادرشان فرمود: غم مخور، من در دنیا و آخرت سرپرست اینها هستم.
پیامبر به او عنایت ویژهای داشت و میفرمود: محمد شبیه عمویم ابوطالب است.
او بعد از مرگ عمر داماد امیرمؤمنان(ع) شد و امکلثوم را به همسری برگزید. او جزو چهار نفری است که پیامبر اکرم(ص) در بارهشان فرمود: اینها افرادی هستند که همیشه از معصیت پروردگار دوری میجویند; محمد بنجعفر، محمد بن ابیبکر، محمد بنحذیفه، محمد بنحسینه عون
قاضی نورالله شوشتری، این فرزند اسماء را شهید و مزارش را شوشتر میداند ولی برخی او را شهید کربلا میدانند که در 65 سالگی به شهادت رسیده است.
ازدواجی دیگر
مدتی بعد از شهادت جعفر بنابیطالب ابوبکر با اصرار زیاد از اسماء خواستگاری کرد و او را به عقد خود درآورد. این پیوند در سال هشت هجری و هنگام جنگ حنین در پی پافشاری ابوبکر و توسط پیامبر انجام گرفت. تاریخنویسان در باره علل و حتی نحوه ازدواج اسماء بنت عمیس با ابوبکر سکوت کردهاند. برخی بر این عقیدهاند که اسماء بعد از جعفر به عقد حمزه درآمد اما باید گفت: حمزه با سلمی خواهر اسماء ازدواج کرد و ازدواجش با اسماء سند تاریخی ندارد. چنین به نظر میرسد که در این دوران هنوز مواضع خاص ابوبکر خصوصا نسبتبه ولایت امیرمؤمنان(ع) بروز نکرده بود او این ازدواج را برای خود امتیاز بزرگی میدانست. زیرا اسماء از جایگاه ویژه اجتماعی و نیز درایت و آگاهی سیاسی بهرهمند بود. به هر روی این پیوند تاثیری در منش و تفکر و تصمیمات اعتقادی و سیاسی اسماء نگذاشت. او بر عقایدش پایبند بود و تاریخ لحظه یا گامی تخطی از اصول مبتنی بر حب آل الله را از وی ثبت نکرده است. در تایید این سخن نکاتی را یادآور خواهیم شد.
مولود حجة الوداع
در زمانی که ابوبکر به همراه سپاه اسلام به یکی از غزوات رفته بود. اسماء خوابی دید که پیامبر در تعبیرش چنین فرمود: ابوبکر برخواهد گشت و از او فرزندی به دنیا خواهد آمد که خداوند او را مایه خشم کافران و منافقان قرار خواهد داد. ای اسماء نام او را محمد بگذار. در سال دهم هجری که گروه زیادی پیامبر را در آخرین حج همراهی میکردند فرزند اسماء در منطقه ذوالحلیفه به دنیا آمد. بر طبق فرموده پیامبر(ص) اسماء فرزند را محمد نامید و از همانجا غسل کرده، احرام بست.
محمد سه سالگی خود را میگذراند که پدرش چشم از جهان فرو بست و او در دامان امیرمؤمنان(ع) پرورش پیدا کرد و رفته رفته به تربیتشده علی شهرت یافت.
تحفه حجة الوداع
آن سال واقعهای روی داد که تا ابد حق را از ناحق جدا میکرد. حادثه عظیم غدیر که خط سرخ علوی را بر تارک تاریخ رسم مینمود و پروانگان عاشق را به سوی سوختن و فانی شدن فرا میخواند. اسماء نیز همچون زنان بزرگوار دیگر مانند حضرت زهرا، امسلمه، امهانی، فاطمه بنتحمزه، همسر زید بنارقم بخویی واقعه آن روز را به خاطر سپرد و به این وسیله چراغی برای راه فردا که تاریکی همه جا را فرا میگرفت همراه برداشت. او بارها یادگار خود از حجة الوداع را برای دیگران بازگو کرد تا به این وسیله آنان را به راه حقیقت فرا خواند. از جمله این روایت از اوست: «کان رسول الله(ص) واقفا بمکه مستقبلا ثبیر مستدبرا حرا و هو یقول: انی اقول الیوم کما قال العبد الصالح موسی بنعمران(ع) اسالک اللهم ان تشرح لی صدری و تیسر لی امری و اجعل لی وزیرا من اهلی علی بنابیطالب اخی اشدد به ارزی و اشرکه فی امری کما نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا انک کنتبی بصیرا.»
رسول خدا در مکه روبهروی ثبیر پشتبه حرا ایستاده بود و فرمود: امروز میگویم آنطور که بنده صالح موسی بنعمران(ع) گفت: خدایا از تو میخواهم که به من شرح صدر دهی و امرم را آسان سازی و از اهلم علی بنابیطالب برادرم برایم وزیر قرار دهی.
او را در کارم شریک سازی همانظور که زیاد تو را تسبیح میکنیم و زیاد یاد میکنیم تو به ما بصیر هستی.
غروب خورشید رسالت
پس از آخرین سفر حج (حجة الوداع) حال پیامبر روز به روز وخیمتر میشد و فرجام آن چنین شد که پیامبر اکرم(ص) در غروب روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال دهم هجرت به سرای باقی شتافت. این واقعه جانگداز برای مردم باور نکردنی بود از بین جمعیت ناگهان عمر بنخطاب فریاد زد او نمرده و همچون عیسی به آسمان رفته و زنده است! اسماء در این حال نزدیک شد و به پیکر پاک رسول خدا(ص) با دقت نگریست و گفت: چنین نیستبلکه پیامبر خدا جان به جان آفرین تسلیم کرده است.
از این زمان به بعد بود که دوره فشار به اهل بیت پیامبر(ص) آغاز و به شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) و امیرمؤمنان و سلب حاکمیت دینی از آنان منتهی شد.
از سال هفتم هجری همزمان با بازگشت مهاجران از حبشه تا آخرین لحظه حیات فاطمه زهرا، اسماء در کنار حضرتش بوده و تاثیر این همنشینی را میتوان در منش اجتماعی و سیاسی وی نظاره کرد. تقرب دختر عمیس در نزد فاطمه(س) در این دوران (حیات رسول الله - غصب ولایت) تا بدان حد بود که; اسماء را با لقب مادر خطاب میکرد. مصاحبتهای پرثمر با بانوی دو سرا موجب شد اسماء از خرمن وجود یگانه فرزند پیامبر خوشهها بچیند و درسهای گرانبها بیاموزد. از آن جمله این روایت مربوط به وقایع دوران حیات رسول(ص) است:
لباس ستمگران
امام زین العابدین(ع) فرمود: اسماء به من گفت: نزد جدتان فاطمه(س) بودم او گردنبندی بر گردن آویخته بود که شوهرش علی بنابیطالب از سهم غنایم جنگی خویش تهیه کرده بود. وقتی پیامبر به خانه وی آمد و چشمش به آن افتاد فرمود: ای فاطمه، تو را این عنوان که بگویند دختر محمد(ص) است فریب ندهد، در حالی که بر تن تو لباس ستمگران باشد. رسول خدا آنگاه خانه را ترک کرد. فاطمه(س) بیدرنگ گردنبند را درآورد و با پول آن بندهای خرید و در راه خدا آزاد کرد. وقتی این خبر به گوش پیامبر رسید بیاندازه مسرور شد.
محرم اسرار
او به دلیل تقرب زیاد و دفاع از حق و حقیقت گاه از مخفیترین امور خانوادگی زهرا(س) مطلع میشد و پیامبر نیز مطالبی به وی میگفت. او میگوید: از فاطمه شنیدم که فرمود: در نخستین شبی که علی نزد من آمد شنیدم که زمین با وی سخن میگفت و او نیز با زمین گفتگو کرد. فردا صبح این واقعه را به پدرم رسولالله(ص) گفتم. او به سجده افتاد و مدتی طولانی در سجده ماند. آنگاه برخاست و فرمود: ای فاطمه، تو را به پاکی نسل بشارت باد! خداوند علی را بر سایر خلق برتری بخشیده و به زمین امر کرده او را از خبرهای خود و آنچه بر زمین از شرق تا مغرب است مطلع سازد.
برخی یا دستهای از روایات نیز بازگوکننده نحوه و کیفیت ارتباط زهرا(س) و اسماء بعد از رحلت رسول اکرم میباشد، برخی از این روایات چنین است.
خواب فاطمه
بعد از آخرین سفر حج که به حجة الوداع مشهور شد، حال پیامبر دگرگون شد و قوایش به تحلیل رفت. فاطمه(س) از تصور فراق پدر به گریه میافتاد و تاب و توان از دست میداد. پیامبر به او فرمود: تو اولین شخصی هستی که به من ملحق خواهی شد. بعد از این واقعه جانگداز شبی فاطمه خوابی دید که پدر به سوی او متوجه شد.
او خوابش را به امیرمؤمنان(ع) تعریف کرد و از او عهد گرفت که وقتی از دنیا رفتبه غیر چند نفر این خواب را نگوید که اسماء بنت عمیس یکی از آنها بود.
گواه بر حق
توجه به قداست و پاکی خاندان رسول اکرم(ص) همواره اسماء را از لغزش و پیروی هوا و هوس و طرفداری از باطل هر چند نزدیکترین شخص به وی باشد، بازمیداشت. به همین علت در ماجرای فدک نیز به شدت از زهرا(س) حمایت کرد، حال آنکه در همان زمان همسر خلیفه بود.
فدک نام روستا و سرزمینی در 140 کیلومتری شمال مدینه است. از حسن واقعه مساله واگذاری زمینهای فدک در همان زمان برگشت پیامبر از جنگ خیبرروی داد. مؤلف کتاب «حبیب السیر» میگوید: «نقل است در آن وقت که حضرت مقدس نبوی(ص) به نواحی خیبر رسید صحیحة بنمسعود را به جانب فدک ارسال فرمود تا اهالی آن موضع را به اسلام دعوت کند. و از وخامت عاقبت تمرد تحذیر نماید».
بعد از قیل وقال مهم بر آن قرار یافت که اهل فدک نصف ارض خود را به رسول خدا(ص) مسلم دارند و نصف دیگر از ایشان باشد. پس جبرئیل فرود آمد و گفت: حق تعالی میفرماید: حق خویشان بده. رسول گفت: خویشان کیستند و حق ایشان چیست؟ جبرییل گفت: فاطمه است. حوایط (باغها) فدک را به او بده و آنچه از آن خدا و رسول است در فدک هم به او بده. پیغمبر(ص) فاطمه(س) را خواند و از برای او حجتی نوشت و آن وثیقه بود که بعد از وفات رسول(ص) پیش ابوبکر آورد و گفت:
این کتاب رسول خدا(ص) است که از برای من و حسن و حسین نوشته است.
فدک را پیامبر(ص) به فاطمه زهرا(س) بخشیده بود و خلفاء بعد از رحلت وی با انگیزههای سیاسی در صدد برآمدند این زمینها را از دست وی خارج سازند تا شاید طرفداران امیرمؤمنان(ع) در تنگنای اقتصادی قرار گیرند. عمده دستاویز شریک خلیفه برای برنگرداندن فدک به فاطمه(س) حدیثی بود که تنها راوی خود عمر بنخطاب بود. او میگفت: از پیامبر شنیده است که «نحن معاشر الانبیاء لانورث، ما ترکناه صدقه» عدهای بر ناروا بودن این ادعا آگاه بودند. وقتی اصرار حکومتبر آوردن شاهد را مشاهده کردند این افراد بر بیپایگی آن ادعا گواهی دادند: علی(ع)، حسن(ع)، حسین(ع)، فاطمه(س) امسلمه، امایمن، و اسماء بنت عمیس شاهدان صادق این محکمه بودند. عمر گفت: امایمن و اسماء بنتعمیس زن هستند و شهادت آنها به جای شهادت یک نفر حساب میشود و علی، حسن، حسین و فاطمه طرف نفع هستند! بقیه هم کنیز و از بستگان آنهایند. و به این طریق از برگرداندن فدک جلوگیری کرد.
فشارهای جسمی و جسارتهایی که حاکمان وقت در حق فاطمه(س) روا داشتند تا آن زمان بیسابقه بود و همین زجرها یگانه یادگار رسولالله را در ضعف و بیماری جسمی و روحی گرفتار ساخت.
حدیث غربت زهرا(س)
در این دوران سخت و دردناک که هر روز حادثهای ناگوارتر از روز قبل رخ میداد. اسماء به نزد فاطمه(س) میرفت و نهایت تلاشش را برای بهبودی روحی و جسمی دختر رسول خدا(ص) به کار میبست. اما فاطمه، زخمهایش عمیقتر از آن بود که با استراحتی چند روزه بهبود یابد. سرور زنان لب به سخن گشود و رو به اسماء فرمود: اسماء گوشت تنم آب شده است. دوست ندارم آنچنان که زنان را بعد از مرگ زیر پارچهای قرار میدهند که حجم بدنشان معلوم میشود و هر بیننده میفهمد که پیکر متعلق به زن استیا مرد، با من رفتار کنند.
اسماء لختی اندیشید و گفت: آن زمان که در حبشه بودیم اهل آنجا چیزی ساخته بودند که جنازه را با آن حمل میکردند. اگر میخواهید برای شما بسازم. فاطمه نالان از درد پهلو که هر روز بیشتر آزارش میداد فرمود: آنچه میدانی بکن.
اسماء سریری خواست و آن را به رو انداخت آنگاه چند چوب خرما خواست و آنها را به ستونهای سریر کشید و محکم ساخت و پارچهای به روی آن انداخت و گفت: اهل حبشه مثل این را درست میکنند.
دخت آفتاب که از زمان رحلت پدر تا کنون خندهای بر لبش دیده نشده بود لبخندی زد و فرمود: خدا تو را از آتش جهنم محفوظ بدارد ای اسماء.! مثل همین را بساز. و فرمود: سریر خوبی است چون مرد و زن در آن تشخیص داده نمیشوند. بر اساس روایت زید بنعلی فاطمه(س) سخن خود را اینگونه آغاز کرد «ای مادر، زنان را میبینم که وقتی آنها را حمل میکنند از زیر کفنها نمایانند.» آن روزها اسماء همچون پروانهای بر گرد وجود دختر رسول(ص) میگشت و بانوی دو جهان نیز بیش از هر کس دیگر از وی یاری میخواست. روزی فرمود: ای اسماء هنگام وفات رسول خدا(ص)، جبرئیل چهل درم کافور بهشتی آورد و حضرت آن را به سه قسمت تقسیم کرد، بخشی برای خود، قسمتی برای من و سهمی نیز برای علی(ع). اکنون سهم مرا بیاور و بر بالینم بگذار.
وقتی مریضی شدت یافت امایمن و اسماء را خواست تا امیرمؤمنان(ع) را بیابند. اسماء همچنان در خدمت فاطمه(س) بود. آن روز حالش نسبتا بهتر شده بود. مقداری آب خواست تا خود را شستشو دهد. اسماء آب مهیا ساخت و فاطمه به بهترین صورت خود را شستشو داد، لباسهای نو بر تن کرد و فرمود: بسترم را در وسط خانه پهن کن و بقیه هنوط پدرم را نیز بیاور و بالای سرم بگذار. آنگاه غسل کرد و با هنوط خود را معطر نمود. کفن خود را خواست و به دورش پیچید و پارچهای را به سر کشید. و به اسماء فرمود: ای اسماء، لحظهای صبر کن و منتظر باش آنگاه مرا صدا بزن. اگر جواب ندادم بدان که به پدرم رسول خدا(ص) پیوستهام.
لحظات به کندی سپری میشد و قلب اسماء بشدت میتپید. اندکی صبر کرد و بعد ... با القاب گوناگون با سوز و گداز تنها یادگار رسول خدا(ص) را صدا زد. یا بنت محمد المصطفی، یا بنت من کان من ربه قاب قوسین او ادنی، ....
فشارهای جسمی و جسارتهایی که حاکمان وقت در حق فاطمه(س) روا داشتند تا آن زمان بیسابقه بود و همین زجرها یگانه یادگار رسولالله را در ضعف و بیماری جسمی و روحی گرفتار ساخت.
هیچ جوابی التماسهای او را پاسخ نمیداد. پارچه را کنار زد و سیمای ملکوتی زهرا(س) را دید. به پدرش رسول الله(ص) پیوسته بود. او بر سر پیکر پاک پدر فاطمه نیز حاضر شده بود و با قلبی آکنده از عشق بر او گریسته بود و اینک چهره اولین پرنده ملکوتی را که به روح رسول الله میپیوستبا چشم خویش به نظاره مینشست. اکنون پرده از رازی که چند روز قبل از زبان فاطمه شنیده بود، برداشته میشد، «پدرم گفت تو اولین شخصی هستی که به من ملحق خواهی شد! »خود را بیاختیار به روی پیکر فاطمه انداخت. او را میبوسید و بدن زخمی او را غرقه در بوسه میساخت و میگفت: ای فاطمه، چون نزد پدر رفتی سلام اسماء دختر عمیس را به او برسان.
اسماء در شهادت جعفر به فرموده زهرا گریبان چاک نکرد ولی اینک تاب تحمل نداشت، گریبان چاک زد و از خانه بیرون دوید.
کودکان خردسال فاطمه با دیدن اسماء از حال مادر جویا شدند. آنان به تازگی اندوه فراق رسول خدا را چشیده بودند، اسماء سکوت را بر سخن گفتن ترجیح داد و هیچ نگفت. اما سنگینی سکوت، بچهها را در وحشت و تردید فروبرد. آنان به خانه دویدند و اندکی بعد به درگاه خانه رسیدند، مادر به طرف قبله دراز کشیده و بیهیچ تکانی خفته بود. حسین پیش آمد و خود را به جسم مادر نزدیک ساخت ... مادر مادر! هیچ صدایی التماس کودکانه وی را پاسخ نگفت. نالید و فریاد زد، برادر، خدا به تو پاداش نیک دهد، مادرمان وفات یافت! حسن(ع) خود را به روی مادر انداخت. گاهی او را میبوسید و میگفت: ای مادر، پیش از آنکه روح از بدنم خارج شود با من حرف بزن!
حسین پیش آمد پاهای مادر را میبوسید و میگفت: ای مادر، فرزندت حسین هستم! پیش از آنکه قلبم شکافته شود و بمیرم با من سخن بگوی!
در این حال اسماء پیش آمد و گفت: ای فرزندان رسول خدا، نزد پدر بروید و او را از وفات مادر آگاه سازید. آن دو در پی پدر روانه شدند. صدای ناله تا لحظاتی طولانی در گوش اسماء طنین انداخته بود ... یا محمداه، یا احمداه امروز مصیبت رحلت تو بر ما تازه شد که مادرمان از دنیا رفت! امیرمؤمنان(ع) وقتی در مسجد خبر وفات فاطمه را شنید از هوش رفت. آب بر صورتش پاشیدند چشم گشود و فرمود: ای فاطمه، تا زنده بودی من خود را در مصیبت پیامبر به تو تسلیت میدادم. اکنون چگونه صبر کنم. کودکان خود را برداشت و سراسیمه به سوی خانه آمد.
اشک از چشمانش سرازیر بود. تنها زمانی خود را یافت که کنار فاطمه نشسته و پارچه از صورتش کنار زده بود.
رقعهای در کنار فاطمه(س) بود وقتی به آن نظر افکند فهمید وصیت فاطمه زهرا(س) است.«بسم الله الرحمن الرحیم. هذا ما اوصتبه فاطمة بنت رسول الله و اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسول الله و ان الجنة حق و النار حق و ان الساعة آتیه لا ریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور یا علی انا فاطمه بنت محمد زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و فی الاخره انت اولی بی من غیری حنطنی و غسلنی و کفنی و صل علی وادفنی باللیل و لا یعلم احدا و استودعک الله و اقرئی ولدی السلام».
عایشه دختر ابوبکر میخواست هر طور شده خود را به پیکر پاک فاطمه برساند و بر وفات او یقین کند اما اسماء دختر عمیس چون کوهی در مقابلش ایستاد. او دلی به گستردگی دریاها داشت و آن روز با تمام وسعتش از مظلومیتهای فاطمه احساس تنگنا میکرد. ظلمهایی که به وی شده بود به حدی بود که مقام دختری خلیفه نیز نمیتوانست در مقابل امواج آن تاب تحمل داشته باشد و نشکند. عایشه به نزد پدر آمد و گفت: این خثعمیه مانع میشود و هودجی همانند هودج عروسی برای فاطمه درست کرده است. خلیفه خود را به در خانه رساند و از همسرش (اسماء) علت ممانعت را پرسید. اسماء گفت: فاطمه(س) وصیت کرد که شخصی بر او وارد نشود. پرسید: این هودج چیست؟ گفت: در حال حیات از من خواست چیزی بسازم که بدنش را بپوشاند تا حجم پیکر پاکش معلوم نباشد. من هم به وصیت او عمل کردم.
خلیفه گفت: به آنچه گفته عمل کن. و از آن محل دور شد.
بریز آب روان اسماء
پاسی از شب گذشت و چشمها در خوابی گران فرو رفتبه این امید که; فردا در غسل و کفن و دفن فاطمه(س) یگانه یادگار رسول الله(ص) شرکت جویند. قدرتمداران نیز با اخطار و تاکید فراوان از امیرمؤمنان(ع) خواسته بودند بدون حضور آنان دستبه اقدامی نزند. اما شهید ولایت فکر همه چیز را کرده بود. او حتی با پیکر بیجانش هم علیه هیچ جوابی التماسهای او را پاسخ نمیداد.
ستمگران شکوه کرد و از هر نوع استفاده تبلیغاتی از جنازهاش به وسیله غاصبان جلوگیری کرد. وصیتش به علی(ع) چنین بود که او را شب دفن کند و بر جنازهاش آنان حضور نداشته باشند.
امیرمؤمنان، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار را خواست و جنازه را برای غسل آماده نمود و تنها علی، اسماء بنت عمیس، فضه، زینب، امکلثوم، حسن و حسین در لحظه غسل فاطمه(س) حضور یافتند. اسماء میگفت: فاطمه(س) به من وصیت کرد موقع غسل، فقط من و علی غسلش دهیم. به همین خاطر علی غسلش داد و من هم کمکش کردم و علی(ع) موقع غسل میفرمود: «اللهم انها امتک و ابنة رسلک و صفیک و خیرتک من خلقک اللهم لقنها حجتها و اعظم برهانا و اعل درجتها و اجمع بینهما و بین ابیها محمد» خدایا، او کنیز تو و دختر رسول(ص) و برگزیده تو، از میان آفریدگان تو است.. خدایا حجت او را بر زبانش جاری ساز و دلیل او را استواردار و مقامش بلند گردان و با پدرش محشور فرما.»
و به این ترتیب فصلی دیگر از تاریخ سرخ بانوان قبیله نور خاتمه یافت و اسماء با کولهباری از غم و اندوه چشم به افقهای دور دوخت، تا شاهد زندگی دختران قبیله ابرار باشد.