0

فجر صادق

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

فجر صادق

 

فجر صادق



بررسى اوضاع اجتماعى وسیاسى عصرامامت امام صادق (ع) لباس قیراندود شب، مدینه را در برگرفته و سكوتى مبهم بر شهر سایه افكنده است. در آن شب زنى تنها، نگران و شتابان در كوچه پس كوچه هاى شهر به پیش مى رود. بر در چند خانه مى كوبد و پس از لختى درنگ و رساندن پیام خویش دوباره با همان حال راهش را در پیش مى گیرد.




اینك او ماموریت اش را به پایان رسانده وشتابان به خانه برمى گردد، خانه اى كه از در و دیوار آن غبار غم مى بارد. در سایه روشن اتاقى محقر بسترى به چشم مى خورد. آه خداى من! او جعفربن محمد است كه این چنین در بستر افتاده است. در تبى شدید مى سوزد و چهره اش به زردى گراییده است. آن زن به اتاق واردمى شودوبه بالین همسرخویش مى رود. اشك در چشمانش حلقه زده است. با صدایى بغض آلود رو به همسرش كرده مى گوید: مولاى من همه آنان را كه فرموده بودید از پیغام شما آگاه كردم.
چند دقیقه بعد فرزندان و نزدیكترین یاران امام بر گرد بستر او جمع مى شوند، لحظات بسختى مى گذرند و آرامشى تلخ و جانكاه بر آن محفل حكمفرماست. در این هنگام امام چشمان تبدارش رابسختى مى گشایدوآخرین نگاهش را متوجه جمع مى سازد. همه منتظرند كه آخرین وصایاى امامشان را بشنوند، لبان حضرتش آرام آرام گشوده مى شوند و با آخرین توانى كه برایشان مانده است این كلام را به زبان جارى مى سازند:
«آنان كه نمازرا كوچك مى شمارند، به شفاعت ما نخواهند رسید.»
و این آخرین سخنى بود كه از آن امام شنیده شد.
صبحگاه بیست و پنج شوال سال 140 هجرى بار دیگر قبرستان بقیع آغوش خود را براى پذیرش یكى دیگر از نوادگان پیامبر اكرم ، صلى الله علیه وآله،مى گشاید و حضرت جعفر بن محمد الصادق، علیه السلام، در كنار جد بزرگوار و پدر و عموى ارجمند خویش به خاك سپرده مى شود.
ششمین امام معصوم در17 ربیع الاول سال 83 ق در مدینه منوره به دنیا آمد. پدر ارجمندش حضرت محمد بن على الباقر، علیهماالسلام و مادر گرانقدرش «ام فروه »، دختر «قاسم ابن محمد بن ابى بكر»، بود. (1)
نام مبارك آن حضرت «جعفر» و كنیه هاى حضرتش، ابوعبدالله، ابواسماعیل و ابوموسى بود. آن جناب را القاب بسیارى بوده كه از آن جمله صادق، فاضل، طاهر و قائم از همه برجسته ترند. (2)
امام صادق ،علیه السلام، در دوران حیات جد بزرگوارش حضرت على بن الحسین، علیهماالسلام، به دنیا آمد و در آن تاریخ كه سیدالساجدین جهان را بدرود مى گفت، صادق آل محمد ، علیه السلام، كودكى دوازده ساله بود و به سال 114 ق كه حضرت باقر ، علیه السلام، رحلت مى كرد، وى 31 سال داشت و از آن تاریخ به بعد به مدت 34سال امامت وراهبرى شیعیان را بر عهده گرفت. (3)
از خصوصیات ظاهرى آن حضرت اینكه ایشان متوسط القامة، میانه بالا، افروخته رو، داراى بدنى سفید، بینى كشیده و موهاى سیاه و مجعد بوده و برصورت زیبایش خال سیاه هاشمى بود كه بر ملاحتش مى افزود. (4)
آن امام چهره اى جذاب داشت و در نهایت جلالت و هیبت بود چنانكه هر بیننده اى رامسحورخویش مى ساخت.
انتقال امامت به حضرت صادق، علیه السلام
از آن امام نقل شده است كه:
«در آن دم كه پدرم دیده از دیدار فرومى بست، رو به من كرده فرمود: «چند تن گواه بر بالین من حاضر كن ». من نیز چهار نفر از رجال برجسته قریش را كه در میان ایشان «نافع » غلام «عبدالله بن عمر» نیز بود، پیش او آوردم. سپس فرمود: «بنویس.این چیزى است كه یعقوب به پسرانش وصیت كردكه اى پسران من خدا دینش را براى شما برگزیده، مبادا كه جز بر سبیل اسلام از دنیا بروید».آنگاه رو به من كرده فرمود: «اى جعفر، پس از مرگم تو اقدام به غسل و كفن من نما و با آن جامه كه در آن نماز جمعه مى خواندم، كفنم بپوشان و عمامه ام را به سرم ببند و در دل خاك بند كفنم را باز كن. قبرم را چهارگوشه ساز و آن را چهار انگشت از زمین بالا بیاور». آنگاه به آن چهارتن گواه فرمود: «به خانه هاى خویش بازگردید. خدایتان رحمت كند».
امام صادق، علیه السلام، ادامه مى دهد:
من گفتم: «پدر جان، چه چیز در این جریان بود كه لازم بود بر آن گواه گرفته شود؟!» فرمود: پسر جان. مى خواستم همه بدانند كه پس از من زمام امور به مشیت كیست. دوست نمى داشتم كه در امامت تو شبهه و اشكالى به وجود بیاید». (5)
آرى، از آن زمان به بعد، در محیطى پرآشوب ودرمیان اقیانوسى پرتلاطم، حضرت صادق،علیه السلام، سكاندار كشتى شیعیان آل محمد، صلى الله علیه وآله، مى گردد. كشتى اى كه از جور زمانه آسیبها دیده و زخمها برداشته بود و اكنون در میان گرداب حوادث روزگار، راه خویش را به سوى ساحل آرامش مى پویید.
آغاز امامت آن حضرت مصادف با عصر خلافت «هشام بن عبدالملك » است. او از سال 105 ق به خلافت رسیده و مردى بسیار زشت روى و زشت خوى بود. (6) در آن زمان سال نهم خلافتش را در اوج رذالت و پستى و در نهایت خشونت و سنگدلى سپرى مى كرد. اما در سال 125 ق با به هلاكت رسیدن هشام، دوران خلافت ننگین او كه آكنده از ظلم و جور نسبت به آل على ، علیهم السلام، و فساد و تباهى بودبه پایان رسید و پس از او زمام امور مسلمین به دست بى كفایت مردى دیگر از بنى مروان یعنى «ولید بن یزید بن عبد الملك » افتاد.
ولید به شرابخوارى و بى بند و بارى معروف بود، (7) و به نقل مورخین در اواخر عمرش به كیش «مانى » پیامبر دروغین ایرانى گرویده و علنا به انكار خدا و رسول خدا ،صلى الله علیه و آله و سلم، مى پرداخت و سرانجام به خاطر همین اعتقادات و اعمالش مردم بر او شوریده و او را به قتل رساندند. (8)
با هلاكت «ولید بن یزید» در سال 126 ق دو خلیفه دیگر بر مسند خلافت نشستند، اما اوضاع زمانه چنان آشفته و پرآشوب بود كه در مجموع خلافت آنها به هشت ماه هم نرسید و در سال 127 ق، «مروان بن محمد» معروف به «مروان حمار» از استان جزیره به دمشق حمله كرد و خلافت را به دست گرفت. (9)
مروان به قصد تحكیم اساس سلطنت خود و بازگرداندن قدرت و شوكت ازدست رفته دولت بنى امیه و بنى مروان، دست به كشتارها و سخت گیریهاى بسیار زد اما بى خبر بود كه دوران اقتدار بنى امیه به سر آمده و تاریخ در انتظار روشدن برگ تازه اى از دفتر پرماجراى حكمرانان پس ازرسول اكرم،صلى الله علیه وآله، است.
در آن زمان كه «مروان بن محمد» در منطقه جزیره درگیر جنگ با خوارج بود، در خراسان غوغایى دیگر برپا بود و سفیران بنى عباس در حال گرفتن بیعت از مردم براى یارى خود بودند و رفته رفته شعله قیام بالا مى گرفت. (10)
بالاخره پس ازسالهاجنگ و خونریزى میان بنى عباس و بنى مروان در سال 132 ق «مروان حمار» به قتل رسیده و سرش را به نزد «ابوالعباس سفاح » مى برند و این پایان حكومت هزارماه بنى امیه و بنى مروان و آغاز خلافت بنى عباس بود.
استقرار خلافت عباسیان
با استقرار خلافت عباسى، «ابوالعباس سفاح » بر مسند خلافت تكیه مى زند. او در دوران چهارساله خلافتش به انتقام از آل امیه پرداخته و هر كه از بزرگان آنان باقى مانده بود به قتل مى رساند و سرانجام در سال 136 ق به مرض آبله از دنیا رفته و برادرش «ابوجعفر عبدالله » معروف به «منصور دوانیقى » به خلافت مى رسد. (11)
او نیز اگرچه در ابتدا به شیعیان آل على، علیه السلام،تمایل نشان مى دهد، اما پس از مدتى یكباره تغییر روش داده و سیره اسلاف اموى خود را پى مى گیرد تا حدى كه عهد منصور را یكى از پراختناق ترین دوره هاى تاریخ اسلام برشمرده اند; دوران پروحشتى كه حكومت ارعاب نفسهاى مردم را در سینه ها حبس كرده و ترس و دلهره همه جا را فرا گرفته بود.
امام صادق ،علیه السلام، ده سال از اواخر عمر خود را در دوران خلافت منصور سپرى ساخت. در حالى كه جاسوسان و ایادى منصور روابط، ملاقاتها و درس و بحث او را از هر نظر تحت مراقبت شدید داشته و هر روز بر اساس گزارشهاى بى اساس، آن حضرت را با آن همه شكوه و عظمت و با آن همه قدر و منزلت به پیش كثیف ترین و جلادترین مرد روزگار احضار كرده و مورد بازخواست قرار مى دادند. گاهى به ساحت مقدسش جسارت و اهانت روا داشته و گاه او را تهدید به قتل و كشتار شیعیان مى نمودند و بدین وسیله امام رامجبورمى ساختندكه به خاطر حفظ خون شیعیان و پیروان خود هم كه شده است، حقایق را حتى به صورت غیرعلنى هم به دوستان خود نرساند و از این رو پیوسته از یاران و شیعیان خویش مى خواستند كه مواظب جاسوسان و خبرچینان باشند و مطالب مهم را جز به افراد شایسته و مورد اطمینان خود بازگو نكنند.
این است كه شاعرى عرب درباره فجایع بنى عباس مى گوید:
«آرزو مى كنم كه جور و ستم بنى مروان مستدام مى گردید و آرزو مى كنم كه اى كاش عدالت گسترى بنى عباس آتش مى گرفت و از میان مى رفت ».
و براستى كه این شاعر به گزافه سخن نرانده است، چرا كه تعداد ساداتى كه از نسل حضرت فاطمه ، علیهاالسلام، در زمان منصور به قتل رسیدند در تمام مدت خلافت بنى امیه بى نظیر است. و بالاخره در ماه شوال سال 148 ق منصور برگ دیگرى بر دفتر زندگانى ننگین و خیانت بار خود افزود و با مسموم ساختن معصوم هشتم و امام ششم شیعیان، امتى را از فیض آن امام محروم و خود را براى همیشه مشمول لعنت الهى ساخت.
وضعیت اجتماعى، سیاسى و فرهنگى امپراطورى اسلام
رژیم بنى امیه درسالیان آخر زندگى امام باقر ،علیه السلام و نیز سالهاى آغاز امامت فرزندش امام صادق ، علیه السلام، یكى از پرماجراترین فصول خود را مى گذرانید. قدرت نمایى هاى نظامى در مرزهاى شمال شرقى (تركستان و خراسان)، شمال (آسیاى صغیر و آذربایجان) و مغرب (آفریقا و اندلس و اروپا) از سویى و شورشهاى پى در پى در نواحى عراق عرب، خراسان و شمال آفریقا كه عموما یا به وسیله بومیان ناراضى و زیر ستم و گاه به تحریك یا كمك سرداران اموى به پا مى شد. از سوى دیگر وضع نابسامان و پریشان ملى در همه جا و مخصوصا در عراق، مقر تیولداران بزرگ بنى امیه و جایگاه املاك حاصلخیز و پربركت كه غالبا مخصوص خلیفه یا متعلق به سران دولت او بود و حیف و میلهاى افسانه اى هشام و استاندار مقتدرش، خالد بن عبدالله قسرى در عراق و بالاخره قحطى و طاعون در نقاط مختلف از جمله خراسان و عراق و شام و... حالت عجیبى به كشور گسترده مسلمان نشین كه به وسیله رژیم بنى امیه و به دست یكى از معروفترین زمامداران آن اداره مى شد، داده بود. بر این همه باید مهمترین ضایعه عالم اسلام را افزود، ضایعه معنوى، فكرى و روحى.
در فضاى پریشان و غمزده كشور اسلامى كه فقر و جنگ و بیمارى همچون صاعقه برخاسته از قدرت طلبى و استبداد حكمرانان اموى بر سر مردم بینوا فرود مى آمد،مى سوخت وخاكسترمى كرد، پرورش نهال فضیلت و تقوى، اخلاق و معنویت چیزى در شمار محالات مى نمود. رجال روحانى و قضات و محدثان و مفسران كه مى بایست ملجا و پناه مردم بینوا و مظلوم باشند، نه فقط به كار گره گشایى نمى آمدند، غالبا خود نیز به گونه اى و گاه خطرناكتر از رجال سیاست، بر مشكلات مردم مى افزودند.
نام آوران و چهره هاى مشهور فقه، كلام، حدیث و تصوف از قبیل «حسن بصرى »، «قتادة بن دعامه »، «محمد بن شهاب زهرى »، «ابن بشر» و «ابن ابى لیلى » و دهها تن از قبیل آنان در حقیقت مهره هایى در دستگاه عظیم خلافت و یا بازیچه هایى در دست امیران و فرمانروایان بودند. تاسف آور است اگر گفته شود كه بررسى احوال این شخصیتهاى موجه و آبرومند در ذهن مطالعه گر آنان را در چهره مردانى سردر آخور تمنیات پلید، همچون قدرت طلبى، نامجویى و كامجویى ویا بینوایانى ترسو،پست و عافیت طلب یا زاهدانى ریاكار و ابله و یا عالم نمایان سرگرم مباحثات خونین كلامى و اعتقادى مجسم مى سازد.
قرآن و حدیث كه مى بایست نهال معرفت و خصلتهاى نیك را زنده بدارد،به ابزارى در دست قدرتمندان یا اشتغالى براى عمر بى ثمر این تبهكاران و تبه روزان تبدیل شده بود. (12)
اینچنین اوضاع آشفته سیاسى - اجتماعى زمینه مناسبى شده بود براى وقوع حركتها و قیامهاى اصلاح طلبانه، اگر چه در این میان انگیزه ها و اهداف قیام یكسان نبودند ولى در هر حال مردم هر روز شاهد بودند كه در گوشه اى از سرزمین پهناور اسلامى كسى علم مخالفت و مبارزه با نظام حاكم را به دست گرفته و داعیه دار احقاق حقوق مظلومان و ستمدیدگان مى شود.
بر همه خصوصیات این زمان پرآشوب اضافه كنید ایجاد فرقه ها و گروههاى بى شمار با عقاید و اندیشه هاى گوناگون و متضاد; نحله هاى مختلف كلامى و فقهى. صوفى پیشه ها و زاهدنمایانى كه براى خود طرحى نو در افكنده بودند. رواج اندیشه هاى مادى و ضدخدایى و بالاخره سیل بنیان كن افكار و عقاید نوینى كه از آن سوى مرزها ایمان فطرى مسلمانان را مورد هجوم قرار داده بود.
در این فضاى مسموم، خفه و تاریك و در این روزگار پربلا و دشوار بود كه امام صادق ، علیه السلام، بار امانت الهى را بر دوش گرفت و براستى چه ضرورى و حیاتى است امامت با آن مفهوم مترقى كه در فرهنگ شیعى شناخته و دانسته ایم براى امتى سرگشته و فریب خورده، ستم كشیده در چنین روزگار تاریك و پربلا. (13)
این شمایى كلى بود از وضعیت زمان و سوانح روزگار در آن عصر پرماجرا، اما اینكه در این میان امام چه نقشى را بر عهده مى گیرند و چه اهدافى را دنبال مى كنند، خود بحث مفصلى است كه این مجال را فرصت طرح دقیق و كامل آن نیست و ما تنها اشاراتى گذرا به آن خواهیم داشت ولى پیش از آن لازم دیدیم كه در حد یك شناخت اجمالى سایر حركتهایى را كه با اهداف اصلاح طلبانه در آن روزگار وجود داشتند، بررسى نماییم تا هرچه بهتر به صحت تدابیر اتخاذشده از سوى امام صادق ، علیه السلام، واقف شویم.
قیامهاوحركتهاى اصلاح طلبانه درعصرامام صادق علیه السلام
پیش از این گفتیم كه نیمه اول قرن دوم هجرى شاهد وقوع قیامها و حركتهاى مسلحانه متعددى بر ضد دستگاه اموى بود كه در این میان نقش انقلابیون علوى حائز اهمیت بسیارى است. بسیارى از انقلابیون علوى سعى داشتند با فداكارى و نثار خون خود، وجدان خفته جامعه اسلامى را بیدار سازند و جامعه را به طریق صحیح خود كه همانا حاكمیت امام معصوم بود برگردانند كه نمونه بارز ایشان امامزادگانى چون «زید بن على بن الحسین » و فرزندش «یحیى بن زید» هستند كه در نهایت اخلاص به حركتى شجاعانه در زمانه سكوت دست یازیدند، اگرچه به دلیل نامناسب بودن شرایط جامعه براى چنین حركتهایى به نتیجه اى مطلوب دست نیافتند.
قیام زید بن على بن الحسین
«زید بن على بن الحسین ،علیهم السلام ». در زمان «هشام بن عبدالملك » خلیفه سفاك اموى به خونخواهى جدش حسین بن على ، علیهماالسلام، و در اعتراض به سیاستها و عملكردهاى ضد اسلامى خلفاى جابر اموى در عراق دست به قیامى مسلحانه مى زند اما بار دیگر تاریخ تكرار شده و مردم نابكار كوفه او را نیز چون جد بزرگوارش در میان دشمنان بى یار و یاور رها مى سازند.
زید در سال 120 ق به شهادت مى رسد و پیكر مطهرش را تا مدتهاى مدیدى بر دار نگه مى دارند اما یك تن از آن بى وفا مردم به مخالفت بر نمى خیزند تا سرانجام به دستور هشام آن پیكر سربدار را به آتش مى كشند و خاكسترش را بر باد مى دهند.
هنگامى كه خبر شهادت زید بن على به امام صادق ،علیه السلام، مى رسد، حضرتش را اندوهى عمیق فرا مى گیرد و بسیار محزون مى شوند به حدى كه آثار خون و اندوه بوضوح در چهره اش نمایان مى گردد و آن حضرت دستور مى دهد كه از مال خود، هزار دینار در میان خاندان كسانى كه با زید كشته شده اند پخش كنند. (14)
امام صادق، علیه السلام، در وصف جناب «زید بن على بن الحسین » مى فرماید:
«خداوندعمویم زید را رحمت كند. او مردم را به سوى «رضاى آل محمد» دعوت مى كردو اگر پیروز مى گردید، در پیشگاه خدا عهد خود را وفا نموده و به آنچه گفته بود عمل مى كرد». (15)
قیام یحیى بن زید
یحیى پسر زید دنباله فعالیت پدر را گرفت و به منظور نجات و پیروزى هواداران مهاجر كوفى كه «حجاج بن یوسف » و دیگر امراى اموى عراق آنان را به خراسان تبعید كرده بودند، به این استان دوردست رفت ولى او نیز به سال 125 ق پس از چند سال مبارزه و تلاش به همان سرنوشت پدر مبتلا گردید. (16)
اما قیامهاى دیگرى هم از سوى علویان واقع مى شد كه به دلیل اهداف جاه طلبانه و خودپسندانه اى كه در رهبران این قیامها وجود داشت، هرگز مورد تایید و رضایت امام صادق ،علیه السلام، واقع نگردید. كه از جمله مى توان به جنبش مسلحانه نوادگان امام حسن مجتبى ، علیه السلام، اشاره نمود:
قیام نوادگان امام حسن مجتبى، علیه السلام
«عبدالله محض » كه پسرزاده امام حسن مجتبى ،علیه السلام، بود، همواره براى به قدرت رساندن پسرانش تلاش مى كرد و پسر خود «محمد» معروف به «نفس زكیه » را قائم آل محمد مى خواند، از این رو در پى فرصتى بود كه به اهداف خود جامه عمل بپوشاند و حتى به دنبال این بود كه از امام صادق ، علیه السلام، نیز براى پسرش بیعت بگیرد، اما امام در پاسخ او با لحنى خیرخواهانه فرمود:
«من ترا اى پسرعمو به پناه خدا مى سپارم و هرگز به مصلحت شما نمى دانم كه در این امر (به دست گرفتن حكومت) دخالت كنید، من مى ترسم كه با این اقدام خود و خانواده ات به نابودى كشیده شوید».
عبدالله كه از این سخنان امام جا خورده بود و انتظار چنین جوابى را نداشت شروع به سخنانى در انكار و رد امامت فرزندان حسین بن على ، علیهماالسلام، نمود. اما سرانجام پس از دقایقى بحث و مجادله با امام با این پاسخ مواجه شد كه: «مرا اطاعت كن اى ابومحمد! به خداوند متعال خدایى كه جز او خداى دیگرى نیست قسم مى خورم كه من از تو پندها و خیراندیشى هاى خود را دریغ نمى دارم. ولى افسوس مى خورم كه تو پند مرا نمى پذیرى و از آنچه تقدیر شده است، راه گریزى نیست. تو نمى دانى كه پسرت محمد همین محمد در «سده اشجع » در آغوش سیل آن دامنه كشته خواهد شد».
سرانجام در سال 144 ق و در زمان خلافت منصور عباسى فرزندان عبدالله دست به قیام زدند و حتى در جریان قیام خود براى اینكه امام صادق ،علیه السلام، را به همكارى با خود وادار كنند، به اعمال خشونت پرداخته وحضرتش را به بند كشیدند. اما همه این فعالیتها براى آنها ثمرى نداشت و آنچنان كه امام پیش بینى نموده بود، «محمد» و «ابراهیم » فرزندان عبدالله محض در سال 145 ق در جنگ با سپاه عباسى به قتل رسیدند. (17)
این گوشه اى بود از حركتهاى اعتراض آمیزى كه گاه به صورت مسلحانه و گاه به صورت قیام مردمى هر چند صباح در جامعه آن روز اتفاق مى افتاد. اما اینك مى پردازیم به بررسى سیاست و خطمشى اى كه امام صادق، علیه السلام، در آن اوضاع و احوال آشفته در پیش گرفتند:
خط مشى و موقعیت امام صادق، علیه السلام
امام ششم شیعیان، علیه السلام، پس از آنكه واقعیت امت را از لحاظ فكرى و عملى فهمید و شرایط سیاسى و اجتماعى محیط را دانست و واقعیت سیاسى را كه امت در آن مى زیست و قدرت و امكانات او را كه مى توانست با آن روبرو شود و مبارزه سیاسى را آغاز كند شناخت; قیام به شمشیر و پیروزى مسلحانه و فورى را براى بر پاداشتن حكومت اسلامى كافى ندید، چه برپاى داشتن حكومت و نفوذ آن در امت به مجرد آماده كردن قوا براى حمله نظامى وابسته نبود، بلكه پیش از آن بایستى سپاهى عقیدتى تهیه مى شد كه به امام و عصمت او ایمان مطلق داشته باشد وهدفهاى بزرگ او را ادراك كند و در زمینه حكومت از برنامه او پشتیبانى كرده و دست آوردهایى را كه براى امت حاصل مى گردیدپاسبانى نماید.
گفتگوى امام صادق ،علیه السلام، با یكى از اصحاب خود مضمون گفته ما را آشكار مى سازد (18) و این معنى را بخوبى روشن مى سازد كه امام در پى ساختن شیعیانى بود كه با درك هدف والاى امام، بتوانند در همه حال ایشان را همراهى نمایند.
از «سدیر صیرفى » روایت شده است كه گفت: «بر امام صادق علیه السلام وارد شدم و گفتم: خداى را چه نشسته اى؟!
فرمود: اى سدیر چه اتفاق افتاده است؟
گفتم: از فراوانى دوستان و شیعیان و یارانت سخن مى گویم.
فرمود: فكر مى كنى چند تن باشند؟
گفتم: یكصدهزار.
فرمود: یكصد هزار؟
گفتم: آرى و شاید دویست هزار.
فرمود: دویست هزار؟
گفتم: آرى و شاید نیمى از جهان.
صیرفى سخن خود را چنین ادامه مى دهد كه: آنگاه امام خاموش گردید و سخنى نفرمود تا به اتفاق هم به منطقه «ینبع » رفتیم، آن حضرت در آنجا به گله اى از بزها [كه مشغول چرا بودند] اشاره كرده و فرمود: اى سدیر اگر شیعیان ما به تعداد این بزها رسیده بودند، بر جاى نمى نشستم!». (19)
ازگفتگوى امام صادق ،علیه السلام، با سدیر در مى یابیم كه اگر امام مى توانست به یارى دهندگان و به قدرتى تكیه كند كه پس از عمل مسلحانه هدفهاى اسلام را تحقق بخشند، پیوسته آمادگى داشت كه دست به قیام مسلحانه بزند اما اوضاع و احوال و شرایط زمان مجال نمى داد كه امام ،علیه السلام، حتى اندیشه این موضوع را در سر بپروراند كه با سیاست حاكم روز وارد كشمكش گردد، زیرا این كار امرى بود كه اگر قطعا با شكست روبرو نمى شد باز هم نتایج آن تضمین شده نبود. به عبارت دیگر با آن شرایط موجود اگر هم شكست نمى خورد نتیجه مثبت قیام مسلم نبود. (20)
لذا امام ،علیه السلام، با مدنظر قراردادن دو هدف عمده كه وجهه نظر همه ائمه راستین شیعه بوده است، یعنى ارائه تفكر درست اسلامى و تبیین و تطبیق و تفسیر كتب كه خود متضمن مبارزه با تحریفها و دستكاریهاى جاهلانه و مغرضانه است و آنگاه پى ریزى و زمینه

پى نوشتها
1. المفید، محمدبن نعمان، الارشاد، ص 526; همچنین ر.ك: الطبرسى، ابوعلى الفضل بن الحسن، اعلام الورى باعلام الورى، ص 266.
2. الاربلى، على بن عیسى، كشف الغمة فى معرفة الائمة، ج 2، ص 155.
3. فاضل، جواد، معصوم هشتم، ص 4; همچنین ر.ك: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 399.
4. ابن شهرآشوب، همان، ص 400; همچنین ر.ك: اصفهانى، عمادالدین، زندگانى حضرت امام جعفر صادق، ص 32.
5. مفید، محمدبن نعمان، همان، ص 527; الاربلى، على بن عیسى، همان، ص 167.
6. فاضل، جواد، معصوم هفتم، ص 57.
7. همان، ص 62.
8. همان، صص 80-77.
9. فاضل، جواد، معصوم هشتم، ص 32.
10. همان، ص 33.
11. همان، صص 65-57.
12. خامنه اى،سیدعلى(آیت الله)، پیشواى صادق، صص 58-55.
13. همان جا.
14. المفید، محمدبن نعمان، همان، صص 522-521.
15. ممقانى، رجال، ج 1، ص 468، به نقل از پیشواى صادق
16. قمى، شیخ عباس، منتهى الآمال، ج 2، صص 37-36. لازم به تذكر است كه «یحیى بن زید» همان شخصى است كه حامل صحیفه سجادیه بوده است.
17. فاضل، جواد، همان، صص 101-76.
18. ادیب، عادل، زندگانى تحلیلى پیشوایان ما، ترجمه اسدالله مبشرى، ص 183.
19. الكلینى، محمدبن یعقوب، الكافى، ج 2، ص 242 به نقل از ماخذ فوق، ص 184.
20. همان، ص 185
21. وصیت نامه سیاسى الهى حضرت امام (ره)، صحیفه نور، ج 21

چهارشنبه 23 اسفند 1391  9:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها