اشک نبی (ص)
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سلام نماز را دادند و دستانشان را به سوی آسمان بلند کردند، دعایی خواندند و رو به اصحاب و نمازگزاران نشستند. برایشان از قیامت و دوزخ و برزخ گفتند. هم از بیم گفتند و هم از امید.
همه چشم دوخته بودند به فرستاده ی خدا(ص) که ناگهان لبان حضرت(ص) به لبخند باز شد. شور و شعف در چهره شان موج می زد. انگار اولین بار بود که حسن و حسین را می دیدند.
دو برادر دست در دست هم، سمت پدر بزرگ می آمدند و می گفتند: چه كسى همانند ماست، در حاليكه خدا جد ما را شريفترين اهل آسمانها و زمين، پدر ما را بهترين اهل مشرق و مغرب، مادر ما را سرور همه زنان عالم، مادر بزرگ ما را مادر همه اهل ايمان و ما را سرور جوانان اهل بهشت قرار داده است.
پیامبر(ص) این جملات را که شنیدند، دیگر در حال خودشان نبودند. اشک از روی گونه هایشان چون شبنمی روی گل پایین می آمد و روی دشداشه می ریخت. صدای پچ پچ اصحاب شنیده می شد که می گفتند: این چگونه شادی ای است که پیامبر را وادار به اشک کرده است؟ همان دم رسول خدا(ص) لب به سخن گشودند و فرمودند: فرزندانم ! بخاطر اهانت و آزار (و مصائبى ) كه پس از من مى بينيد خدا مرا صبر دهد. و باز بلندتر از قبل اشک ریختند.
لحظه ای گذشت، رسول خدا(ص) دستی بر محاسن خیسشان کشیدند و با اشاره میوه های دلشان را طلبیدند. حسن و حسین(ع) دویدند و حسن روی زانوی راست و حسین روی زانوی چپ پدربزرگ نشست. رسول خدا(ص) نگاهی کردند و فرمودند: پدرم فداى پدر شما، و مادرم فداى مادر شما.
سپس لبان حسن را بوسه زدند و مدتى طولانى او را بوئيدند، و گلوى حسين را بوسه زدند و باز اشكهايشان فرو ريخت و منقلب شدند. صدای گریه تمام مسجد را پر کرده بود. اصحاب بی آنکه چیزی بدانند، به اشک پیامبر(ص) اشک می ریختند.
***
حسین(ع) با دست کوچکش کوبه ی در خانه را می کوبید و با دست دیگرش اشک چشمانش را پاک می کرد. فاطمه(سلام الله علیها) در را که گشود، بند دلش پاره شد و فرمود: نور ديده ام ، ميوه دلم ! چرا گريه مى كنى ؟ خدا چشم تو را نگرياند، اى بازمانده قلبم، چه شده است؟
مادر جان ، خير است چيزى نيست )).(42) فرمود: تو را به آن حقى كه بر تو دارم و به حق جد و پدر خود بگو ببينم چه شده است ؟
- مادر جان ، خير است چيزى نيست.
حضرت فاطمه(س) در حالی که اشک می ریخت فرمود: تو را به آن حقى كه بر تو دارم و به حق جد و پدر خود بگو ببينم چه شده است ؟
-مادرجان ! (گويا) جدم به علت رفت و آمد زيادم از من رنجيده است.
- فدايت شوم ، چرا؟
-مادرجان من و برادرم خدمت جد خود رفتيم تا او را زيارت كنيم ، در مسجد در حاليكه پدرم بود و ياران پيامبر دور او نشسته بودند، به خدمتش رسيديم . او حسن را طلبيد و بر زانوى راست خود نشاند و مرا طلبيد و بر زانوى چپ خود نشاند. پس به اين قانع نشد تا اينكه دهان و لبان حسن را بوسيد و مدتى طولانى بوييد. اما دهان (و لبان ) مرا نبوسيد و بر گلويم بوسه زد. اگر او مرا دوست داشت و از من بدش نمى آمد، بايد مرا مثل برادرم مى بوسيد، تو (بيا) دهان مرا ببوى ، آيا در دهان من بوى بدى است كه دوست ندارد.
فاطمه(س) لبخندی زد و فرمود: نه عزيزم ، به خداى بزرگ سوگند، در دل رسول خدا (ص) ذره اى از تو ناراحتى نيست.
-پس چرا با من همچون برادرم رفتار نكرد.
- فرزندم ! بارها از جدت شنيده ام كه مى فرمود: حسين از من است و من از اويم ، آگاه باشيد هر كه حسين را بيازارد مرا آزرده است . فرزندم ! آيا ياد نمى آورى آن هنگامى را كه تو و حسن پيش روى او با هم كشتى گرفته بوديد، او حسن را تشويق مى كرد و مى فرمود: حسن ! محكم تر، قوى تر، من عرض كردم . پدرجان ! چگونه بزرگتر را بر كوچك تر مى شورانى ؟ فرمود: دخترم ! اين جبرئيل است كه دارد حسين را تشويق مى كند و مى شوراند، و من هم حسن را،
- فرزندم ! روزى جد تو به منزل ما گذر كرد. تو در گهواره گريه مى كردى . وقتى داخل شد فرمود: فاطمه ! او را آرام كن ، آيا نمى دانى گريه او مرا آزرده مى سازد؟ آيا نمى دانى گريه او ملائكه را آزار مى دهد؟ و بارها فرموده است : خدايا! من حسين را دوست مى دارم ، و هر كه او را دوست دارد نيز دوست مى دارم ، با اين حال چگونه مى گويى تو را دوست ندارد؟
حالا بلند شو تا با هم نزد جدت برویم تا ببینیم ماجرا چیست؟
فاطمه(س) و حسین(ع) به مسجد رسیدند و پیامبر(ص) و علی(ع) را دیدند. فاطمه(س) فرمود: پدرجان ! سلام بر شما.
- اى فاطمه ! سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد
- سرورم ! خاطر حسينم را چگونه شكستى ؟ آيا نفرموده اى كه او گل آرام بخش من است ؟ آيا نفرموده اى كه او زينت آسمانها و زمين است ؟
- چرا من گفته ام.
-خوب، پس چرا او را همانند برادرش حسن نبوسيدى ؟ او گريان نزد من آمده است . هر چه تلاش كرده ام تا او را آرام كنم، آرام نمى شود.
رسول خدا(ص) فرمودند: دخترم ! اين رازى دارد كه مى ترسم اگر بشنوى زندگيت پريشان و دلت شكسته شود.
- پدرجان ! تو را به حقى كه (بر ما) دارى آن را از من پنهان مدار.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) گریه کردند و فرمودند: هر آينه ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم ، دخترم ، فاطمه جان ! اكنون اين برادرم جبرئيل است كه از خداى بزرگوار به من خبر مى دهد. سرانجام ، حسن (عليه السلام) با زهرى كه همسرش دختر اشعث به او مى خوراند از دنيا رحلت مى كند. از اين رو من لبان او را كه محل تماس با زهر است بوسيدم و بوييدم . حسين (عليه السلام) نيز با شمشير شمر سرش از تن جدا مى شود و به شهادت مى رسد. از اين رو من گلوى او را كه محل تماس شمشير است بوسيدم و بوييدم .