سلام آقا جونم
اومدم در خونت...میخوام باهات حرف بزنم....اجازم میدی بابایی؟؟
میدونم بدم..خیلی بد...ولی به خداخیلی دوست دارم آدم شم بابایی...
آقا جونم میگن:وقتی یه بچه شیعه دست به
گناه میزنه یه سیلی به صورت مولاش میزنه....بدا به حال من....چی کار کردم باهات اقا جون؟؟
آقا جونم میدونم این چند روز گذشته خیلی سخت بوده برات...نمیدونم...بابایی ته بی معرفتیه دیگه من
نمک بزنم به زخم هات...از یه طرف میدونم واسه جدت حسین داری اشک خون میریزی...
از یه طرف دلت واسه عمه زینب....میدونم که دلت برای کسی آتیش گرفته که کفنش خاک کربلا شده...
از طرفی واسه مردمون بی دفاعی که الان تنها امیدشون به اون بالاییه...
آقاجونم درد دلم زیاده...ولی هرچی زیاد هم باشه میدونم که به اندازه ای نیست که بخوام با اونها دل
آقامو بیشتر از این ناراحت کنم...اقام خیلی تنها و بی کسه...ای کاش فقط مدعی ظهورت نباشم