0

فینیش لانس

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

فینیش لانس




سجاد خالقی


- فکر کردی کی هستی؟ «فینیش لانس»؟
- چی می‌گی آقامهدی؟ فینیش دیگه کیه؟
- بهش می‌گفتن مرگ سفید. یه فرانسویه که نزدیک شش‌صد تا شلیک موفق داشته. دوست داشتی جای اون بودی؟
- نه! دوست دارم جای خودم باشم و ژنرال «حصان» را با یه شلیک موفق بفرستم اون دنیا؛ فقط یه شلیک موفق، همین.
چشمش را از دوربین جدا کرد و سرش را روی قنداق تفنگ گذاشت. پاهایش را حس نمی‌کرد؛ هیچ جای بدنش را حس نمی‌کرد. تمام بدنش شده بود یک چشم و یک بند انگشت. چشمی که باید هدف را می‌دید و آخرین بند انگشتِ اشاره که ژنرال را به جهنم می‌فرستاد.
‌آفتاب درست از پشت سنگر فرمان‌دهی بالا آمده بود و حالا به وسط آسمان رسیده بود، اما هنوز ژنرال از سنگر خارج نشده بود. مهدی گفت: «خودت می‌دونی. اگه بری و کشته بشی، چون دستور فرمانده نبوده، وجه شرعی نداره. اگه بری و بزنی و برگردی، حتما دادگاهی می‌شی. الکی که نیست؛ جنگ قانون داره. می‌فهمی آقاسعید؟»
- اون‌وقت اگه برم و بزنم و کشته هم نشم و برنگردم تکلیف چیه؟
- بامزگی نکن پسر! تکلیف رو خودت می‌دونی. تقصیر منه که روز اول قناسه رو دادم دست تو یه الف‌بچه.
- بیا این وصیتنامه. تو هم ندید بگیر. اگه زدم و برگشتم، شتر دیدی ندیدی، اما اگه برنگشتم، خود دانی.

- کاش این‌جا بودی مهدی. از این بالا همه چی معلومه؛ حتی تانک‌های T 72 که ده کیلومتری خط مقدم لم دادن.
تا کمر زیر صخره‌ی کج شده فرو رفت، درست وسط خارهای کوهی. غلتی زد و خودش را زیر صخره کشاند. آفتاب تا مغزش را سوزاند. پاهایش لَخت و سنگین شده بودند. دستش را دور زانو قلاب کرد و کمی بالا آورد. انگار هزاران نیش زنبور به پاهایش حمله کرده باشند، خون پاها به جریان درآمد. نفسش را حبس کرد، انگار پاهایش ترکش خورده باشند.
- خیلی می‌سوزه؟
- چی؟
- خب زخم پات رو می‌گم.
- آها! چیزی نیست، ترکش خورده. کوچولو بود، اندازه‌ی نخود.
مهدی خندید، مثل همیشه مهربان و بی‌صدا.
- شانس آوردی اندازه‌ی لوبیا نبوده یا هسته‌ی خرما یا کوفته‌قلقلی. تو گشنت نیست؟ بیا بریم؛ ناهار اومده.
دلش ضعف رفت. در قمقمه را باز کرد و آب داغ را روی لب و زبانش ریخت. بوی لاستیک زد توی شکمش. قمقمه را زیر صخره گذاشت و دستش را روی ساق پا کشید. پانسمان باز شده بود و خون گرم و لزج، آرام‌آرام از زخم بیرون می‌آمد و روی پوتین دلمه می‌بست. پانسمان را باز کرد و روی زخم گذاشت. نفسش را حبس کرد و محکم گره زد. بدنش به عرق نشست. درد که خوابید، نفسش را بیرون داد. چشمش را پاک کرد و دوباره پشت تفنگش خزید. هنوز خبری نبود. بی‌هدف دوربین را به‌سمت کوه‌های اطراف چرخاند، به‌سمت سنگر کمین بچه‌ها؛ جایی که الآن مهدی نشسته بود و به او فکر می‌کرد. دوباره چشمش خسته شد. درست در نُه‌صد متری، چیزی توجهش را جلب کرد. چشمش را از دوربین جدا کرد و با دست مالید و دوباره به دوربین چسباند. روبه‌روی سنگر کمین، چیزی روی زمین چنبره زده بود و بین خارها می‌پیچید. نفسش بند آمد. چشمش را دوباره فشار داد تا سیاه شد. سیاه شد و بعد سرخ، درست مثل نقطه‌ای که وسط پیشانی حسن، علی، حاجی و خیلی‌های دیگر نشسته بود و همه را عزادار کرده بود. شبح کار خودش را می‌کرد. روز بود یا شب، دشت بود یا کوه، همه جا بود و همیشه موفق.
- لعنتی نمی‌دونم چه اصراری داره بزنه وسط پیشونی.
- شاید فیلم خارجی زیاد دیده.
- چی گفتی؟ الآن وقت شوخیه؟ بچه اصلا کی گفته تو بیایی این‌جا؟
محمود عصبانی شده بود. داد می‌زد و به‌سمت او می‌آمد. سرخ شده بود، رنگ خون. درست مثل وقتی که یک نقطه‌ی سرخ‌رنگ، بین دو ابرویش را به هم وصل کرد. نفس‌نفس می‌زد؛ انگار ترکش به پاش خورده باشد.
- آروم باش برادرمحمود. داری تند می‌ری.
مهدی این را گفت و پرید وسط و دست محمود را گرفت.
- باشه برادرمحمود، من می‌رم. من بچه‌ام، اما، اما...
- اما چی؟ بگو دیگه.
- اما هیچی... ببخشید! من می‌رم کمک کنم تا جنازه‌ی علی را بیارم.
شبح، محمود را هم شکار کرد، اما محمود عصبانی بود، از این‌که فرمانده گروه تک‌تیرانداز گردان بود و نمی‌توانست شبح را شکار کند و سرافکنده می‌شد. محمود با دیدن هر جنازه‌ای که با نقطه‌ی سرخ وسط پیشانی توی اردوگاه می‌آمد، دیوانه می‌شد. حق داشت؛ شبح دیده نمی‌شد، مثل الآن که استتار کوهستان پوشیده بود و مثل مار، میان شیار کوه خزیده بود. صورت را طوری به قنداق اسلحه چسبانده بود که...
-که چی؟
-«که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها.»
فرمانده با غضب نگاهش کرد.
- الحق که بچه‌ای سعید. الآن که وقت شوخی نیست.
سعید گل توی دستش را ورز داد و سر به زیر انداخت.
- من بچه نیستم فرمانده، هفده سالم شده.
- یعنی یه مرد تو این گردان پیدا نمی‌شه که جواب اون مرتیکه را بده؟ کی می‌دونه اسلحه‌ی شبح چیه؟
مهدی قناسه‌اش را بالا گرفت و گفت: «فرمانده! این وزوزک را می‌بینی؟ این مال عهد تیرکمون شاهه. باید التماسش کنی تا بالای هشت‌صد متری را بزنه، اونم بدون خطا. اما اون یارو؛ اسمش چی بود؟ آها شبح. یه اسلحه‌ی دراگانوف اصل روسی داره که دقت برخوردش تو یه دایره‌ی ده سانتی، صددرصده. سلاح اونا را بزرگ‌تر از ما هم ندیده، چه برسه به این‌که بشناسه. من جاش را پیدا کردم، همون جایی که محمود را زده. وقتی فاصلش را اندازه گرفتم، اشکم دراومد. از هزارودویست متری زده بود لاکردار.»
دوباره پرید وسط حرف مهدی و گفت: «لاکردار یعنی چی آقامهدی؟»
مهدی عصبانی نشد. هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد.
- لاکردار یعنی نامرد. می‌فهمی سعیدجون؟ یعنی تو یه طرف باشی و دنیا یه طرف.
بعد اشکش را پاک کرد و تفنگش را برداشت و رفت. رفت پایین زیر بوته‌ها. شاید خواست از آفتاب فرار کند، ولی دوباره بالا آمد.
- چه‌قدر خوش‌دسه لاکردار. ضامن و خشاب ده‌تیری هم داره؛ یعنی می‌شه ده نفر را باهاش خلاص کرد.
زیر لب زمزمه کرد: «لاکردار! اگه به جای این چوب‌دست، اون لاکردار دستم بود، از همین جا صدام را تو خونش می‌زدم. ژنرال و ستاره‌هاش که سهله.»
صدای «خبردار!» همهمه‌ی قرارگاه را ساکت کرد. دوربین را به‌سمت سنگر فرمان‌دهی چرخاند. همه‌ی اردوگاه در جا خشک شده بود. انگار همه را برق زده باشد، انگار ژنرال دم در سنگر باشد.
اورکت چریک و هیکل پهن ژنرال، چارچوب در را پر کرد. کم‌کم بقیه هم پشت سر او از سنگر خارج شدند. همه‌ ستاره‌باران بودند. پوتین سبز آمریکایی‌شان، درست هم‌رنگ شلوار شش‌جیب بود و غلاف کلتشان، هم‌رنگ فانسقه‌ی سبز تیره‌شان بود.
- خیلی خوش‌تیپی ژنرال، ولی حیف، حیف که یه بند انگشت بیش‌تر تا مرگ فاصله نداری؛ اگه این درد پا بذاره.
چشمش را از دوربین جدا کرد. گل قرمز رنگی زیر ساق پایش درست شده بود. خون آرام از روی پوتین سر می‌خورد و زمین را گل می‌کرد.
- گل‌بازی می‌کنی آقاسعید؟ اونم تو خط مقدم؟
- مگه بده؟ خب همه از گل آفریده شدیم و دوباره گل می‌شیم.
- همه می‌گن تو بچه‌ای. می‌گن من زیادی هواتو دارم، اما من می‌دونم کارات بی‌حکمت نیست. حالا گل برا چی می‌خوای؟
- می‌خوام خودم را استتار کنم. عثمان خبر آورده که ژنرال حصان اومده خط. به کسی نگی، من فقط به تو گفتم.
- دیوونگی نکن پسر. بدون اجازه‌ی فرمانده؟ اگه بری و کشته شی کی جواب می‌ده؟ می‌دونی اگه گیر بیفتی چی می‌شه؟
- اولین درس یه تک‌تیر‌انداز چیه؟ خودت یادم دادی.
مهدی خندید. مثل همیشه، قشنگ و کوتاه. همه‌ی گردان عاشق همین خندیدنش بودند. عاشق سکوت و سربه‌زیری که کم‌تر کسی داشت.
- فرار، اولین کاریه که یه تک‌تیر‌انداز باید یاد بگیره. بعد از شلیک اولین تیر، فقط ده ثانیه وقت داری جا عوض کنی تا آبکشت نکنن. سی ثانیه وقت داری پنجاه متر دور بشی، تا خمپاره‌ی 60 و 120 برات جهنم نساختن. یک دقیقه هم وقت داری تا از کوه پایین بیایی. پانزده دقیقه هم تا رسیدن هلی‌کوپتر فرصت داری تا جنازت را برنگردوندن. حواست هست چی می‌گم؟ با توام، حواست کجاست؟
حواسش پیش شبح بود و حواس شبح به اردوگاه و ژنرال که کنار ماشین ایستاده بود و منطقه را دید می‌زد.
- حتما توی دلت به داشتن چنین فرمانده‌ای افتخار می‌کنی. فرمانده‌ای که یه شب تا ظهر برای یه عملیات جلسه می‌گیره و نیرو توجیه می‌کنه. چه فایده؟ تو یا فرمانده‌ات باید برید به جهنم. حیف که تا مرگ یه قدم بیش‌تر فاصله نداری.
شبح دوباره دوربینش را به‌سمت سنگر کمین چرخاند و این بار پشت تفنگش قوز کرد، درست مثل خودش؛ وقتی هدف را می‌دید و نشانه می‌رفت. درست مثل این‌که بخواهی به شکار حمله کنی. مثل این‌که الآن پیشانی مهدی را نشانه گرفته باشی. انگشت اشاره‌ی شبح روی ماشه لغزید. دلش لرزید و مهدی یادش آمد که می‌خندد و دندان‌های یک‌دست سفیدش را به رخ می‌کشد. نقطه‌ی وسط دوربین درست بین دو چشم شبح جا خوش کرده بود. وسوسه شده بود که شبح را به‌جای ژنرال بفرستد به جهنم. انگشتش روی ماشه لغزید و شبحِ قوز کرده را هدف گرفت. دوباره صدای ایست از اردوگاه بلند شد. درِ جیپ ژنرال باز شد.
- کجا ژنرال؟ حتما می‌ری تا پشت خط زیر پنکه‌ی اتاقت دراز بکشی و به نقشه‌ای که برای ایرانی‌ها کشیدی بخندی.
- کی می‌دونه چند نفر با یه دستور ژنرال کشته می‌شن؟ تو می‌دونی مهدی چند نفر؟
- چی چند نفر؟
- تا چند نفر را می‌شه یه دفعه زد؟
- طمع نکن بچه. حالا که می‌خوای تک‌تیرانداز بشی، همین اول کار بهت بگم که تک‌تیرانداز یعنی یه تیر و یه هدف. یه شانس داری برای زدن و یه شانس داری برا زنده موندن. وقتی جات لو رفت، اگه جا عوض نکنی، کارت تمومه.
شبح نفسش را حبس کرده بود. بدنش کوچک‌ترین حرکتی نداشت.
- حق داری. با این فاصله نفس بکشی، تیرت یه متر خطا رفته؛ حتی اگه دراگانوف روسی با کالیبر 7 تو دستت باشه.
-کالیبر 7 ‌می‌دونی یعنی چی آقاسعید؟!
- خب یعنی قطر داخلی لوله. ما را چی حساب کردی آقامهدی! دیگه اون‌قدرم بی‌سواد نیستم.
- نه داداش! منظورم این بود که اگر می‌دونی کالیبر 7 و 62 به کسی بخوره چی می‌شه؟
- نه! چی می‌شه؟
- کالیبر ژ3 را گذاشته رو تفنگش. از این‌طرف یه سوراخ می‌سازه و از اون‌طرف یه کف دست از بدن را با خودش می‌بره.
- راستی چرا همه از ژنرال بد می‌گن؟ چرا هر وقت اسمش میاد، یه جوری می‌شن؟
- یه عملیات بشه یا یه درگیری، می‌فهمی. عجیب خون‌ریزه لاکردار. عجیبه... اسیر که می‌گیره، تا سر توی خاک چال می‌کنه و بعد با تیغ لودر...
مهدی گریه کرد. چشمش سرخ شد، دستش لرزید. قصاب غرب، معروف‌ترین چهره‌ی عراق، ژنرال حصان، دستش به خون خیلی‌ها آغشته بود. یک پایش روی جیپ بود و شبح چشمش را تا آخرین حد به دوربین چسبانده بود. ژنرال روی صندلی نشست. شبح خلاصی ماشه را گرفت. فرمانده قرارگاه دست راستش را تا شقیقه بالا آورد و شق ایستاد که پژواک صدای شلیک چند بار توی کوه پیچید.
- فرمانده گردان گفته هرکس بتونه شبح را بزنه، هر‌چی بخواد، بهش می‌ده.
- حتی فرمان‌دهی گردان را هم می‌ده؟
باز همه خندیده بودند. بیش‌تر از همه مهدی که دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت: «از کجا میاری این حرفا را گوله‌ی نمک؟»
گلوله از شقیقه‌ی راست ژنرال وارد شد و از گوش چپش خارج شد. فرمانده همان‌طور دستش در هوا مانده بود و جوی خون روی صندلی چرمی را نگاه می‌کرد.
- حیف این صندلی چرمی. حالا کی می‌خواد خون روش را بشوره؟
شبح او را نگاه می‌کرد. پشت تفنگش قوز کرده بود، مثل گربه‌ای که آماده‌ی حمله باشد.
- فقط ده ثانیه وقت داری. ده، نه، هشت...
کم‌کم صدای رگبار پراکنده‌ی سلاح سبک عراقی‌ها زیاد شد. وسط دوربین را، وسط دو ابروی شبح انداخت.
- چهار، سه...
نفسش را حبس کرد که شبح ماشه را کشید و قوزش باز شد. گلوله وارد کتف راست شد و از پشت بیرون زد. با ولع هوا را بلعید؛ انگار کسی جلوی هوا را گرفته باشد.
- وقتی تیر به کتفت بخوره، هوای زمین تموم می‌شه. مهدی! کاش این‌جا بودی و ژنرال را می‌دیدی. گفتی کالیبر 7 با آدم چه‌کار می‌کنه؟
نیمی از بدنش فلج شده بود، اما هنوز انگشتش روی ماشه و چشمش نزدیک دوربین بود. هنوز شبح را می‌دید که نیم‌خیز شده و شکارش را نگاه می‌کند. سرش را با قدرت روی قنداق فشار داد و گلنگدن را عقب کشید.
- شانس آوردم مثل کلاش راحت می‌شه مسلحش کرد.
پوکه‌ی داغ روی زمین افتاد. گلوله‌ی بعدی را وسط جان لوله گذاشت و گلنگدن را سر جای اول برد. شبح ایستاده بود و این بار از پشت دوربین نگاهش می‌کرد. سفیدی دندانش معلوم بود. دوربین هنوز به چشمش چسبیده بود و لبش هنوز می‌خندید.
- یادت باشه یه هدف ایستاده، راحت‌ترین هدف برای یه تک‌تیراندازه. یادت باشه تا از مرگ هدف مطمئن نشدی، خودت را نشون ندی.
نفسش را حبس کرد.
- حیفی که بمیری شبح. صدام به تو افتخار می‌کنه.
نیش شبح بسته شد. دستش روی ماشه رفت و صدای تیر دوباره کوه را برداشت.
- هر وقت عزرائیل را دیدی، سلام من را بهش برسون.
- ای بابا! آقا مهدی! ما را چه به شهادت؟
- چشمات را نبند، همه فکر می‌کنن مُردی.
- همه از گل آفریده شدیم. چشمات را ببندی، نفس کم میاری.


فرار، اولین کاریه که یه تک‌تیر‌انداز باید یاد بگیره. بعد از شلیک اولین تیر، فقط ده ثانیه وقت داری جا عوض کنی تا آبکشت نکنن. سی ثانیه وقت داری پنجاه متر دور بشی، تا خمپاره‌ی 60 و 120 برات جهنم نساختن. یک دقیقه هم وقت داری تا از کوه پایین بیایی. پانزده دقیقه هم تا رسیدن هلی‌کوپتر فرصت داری تا جنازت را برنگردوندن. حواست هست چی می‌گم؟ با توام، حواست کجاست؟

راستی چرا همه از ژنرال بد می‌گن؟ چرا هر وقت اسمش میاد، یه جوری می‌شن؟
- یه عملیات بشه یا یه درگیری، می‌فهمی. عجیب خون‌ریزه لاکردار. عجیبه... اسیر که می‌گیره، تا سر توی خاک چال می‌کنه و بعد با تیغ لودر...

ژنرال روی صندلی نشست. شبح خلاصی ماشه را گرفت. فرمانده قرارگاه دست راستش را تا شقیقه بالا آورد و شق ایستاد که پژواک صدای شلیک چند بار توی کوه پیچید.

یک شنبه 13 اسفند 1391  3:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها