0

زندگینامه پیر هون 1

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

زندگینامه پیر هون 1

قسمت اول:

پیرهون بنیانگذار مکتب شک­گرایی، یکی از مکاتب عصر یونانی­ مآبی(هلنیسم) است. وی حوالی سال ۳۶۵ پیش از میلاد در پلوپونز زاده شد و در سال ۲۷۵ پیش از میلاد چشم از جهان فروبست. در آغاز نقاش گمنام و تنگدستی بود و سپس به فلسفه روی آورد و با عشق و علاقه به مطالعه­ ی آثار دمکریت پرداخت.
 

 

.
پیرهون بعدها تحت تأثیر اندیشه­ های سوفسطایی قرار گرفت. در لشگرکشی اسکندر به هندوستان او را همراهی کرد و در آنجا با دیدن جوگیها یا ریاضت کشان هندی که در زبان یونانی آنان را «فرزانگان برهنه» مینامیدند، به شدت تحت تأثیر بینش­های عرفانی هند قرار گرفت. از پیرهون نوشته ای باقینمانده است، چرا که او دانش را اساسا نفی میکرد و باقی گذاشتن اثریاز خود را بیهوده می دانست.
پیرهون که تحت تأثیر فرزانگان هندی قرار گرفته بود، پس از بازگشت، گوشه گیری و عزلت گزینی پیشه کرد و خود را از جریان زندگی دور نگاه داشت. انگیزه ی فکری او، پیش از هر چیز دارای گوهری عملی بود و اشتیاق به نیکبختی را در زندگی آرام و به دور از دغدغه ی اختلالات روزمره می جست. پیرهون بیماری و تندرستی، لذت و درد، ثروت و فقر، زیبایی و زشتی، زندگی و مرگ را کاملا هم ارزش میدانست و همه ی آن ها برایش بی‌تفاوت بود. به نظر او، فرزانه باید نسبت به همه یاین امور بی احساس باشد.
دیوگنس لائرتیوس گزارش میدهد که هیچ چیز پیرهون را نا آرام نمی ساخت. او از هیچ چیز بیم نداشت و هیچ اقدام احتیاطی انجام نمیداد. اجازه نمیداد که احساسات بر او غلبه کند. بارها نجات خود را مدیون شاگردانش بود که او را همراهی میکردند.
هنگامیکه در یک سفر دریایی، توفان شدیدیکشتیرا بازیچه یامواج ساخت و همه یمسافران در وحشت مرگ فرو رفتند، پیرهون کاملا آرام بود. خوک کوچکی را که در کمال بی‌خیالی در کشتی مشغول بلعیدن بود به شاگردانش نشان داد و گفت: تزلزل ‌ناپذیری این حیوان باید برای هر فرزانه ای یک الگو باشد! و یکبار هنگامی که در اثر حمله ی ناگهانی سگی برای لحظه ای آرامش خود را از دست داد و مورد نکوهش شاگردانش قرار گرفت گفت: انسان بودن را یکسره کنار گذاشتن دشوار است!
به نظر پیرهون، کسی با فضیلت می زیست که بتواند خود را از پیشداوری های انسانی و تاثیرات در هر شرایطی رها سازد، حتی در مقابل مرگ نیز دلیری خود را از دست ندهد و موفق به رفتار مناسب باشد. اما از آنجا که این ویژگی های ذهنی فقط از طریق خرد و فلسفه قابل حصول است، چنین انسانی بطور همزمان یک فرزانه نیز هست.
به این ترتیب، پیرهون در تلاش خود برای دستیابی به فضیلت و نیکبختی، به فلسفه به عنوان تنها نهادی می نگریست که می توانست او را در رسیدن به هدف یاری رساند. وظیفه ی فلسفه در آن دوران عموما جستجوی حقیقت و شناخت واقعیت بود. چنین وظیفه ایدر مقابل پیرهون نیز قرار داشت، منتها با این ویژگی که فلسفه برای او از همان آغاز، پایین تر از غایت عملی نیکبختی قرار گرفت.
پیرهون که دیالکتیسین تیزهوشی بود، با استفاده از روش مکتب سوفسطایی، مسائل اساسی شناخت را مورد پرسش قرار داد و زنجیره ی استدلال ها و نتیجه گیری ها را به مقابله با هم کشانید و آن ها را هم ارزش خواند و از این طریق به این نتیجه رسید که برای او به دلیل وزن برابر برهان ها، امکان پذیر نیست تا هستنده های حقیقی را بصورت جزمی(دگماتیک) تبیین نماید، بلکه باید اعتراف کند که هستنده ی بطور فی‌نفسه برای او ناشناختنی است. بنابراین تمام چیزهایی که ما می شناسیم، خود اشیاء نیستند، بلکه صرفا وضعیت های خود ما هستند و به دلیل نسبی بودن دریافت های حسی و تفکرات ما و بی اعتبار بودن سنجیدارهای آن ها، برای محسوسات و فهم ما ناممکن است که تشخیص دهد کدام شناخت با واقعیت منطبق است و کدام نه. پس اعتمادیبه شناخت ما وجود ندارد و باید معتقد شد که شناخت واقعیت، یک امر انسانی نیست و شاید امری از آن خدایان باشد.
پیرهون بر این نظر بود که فیلسوفان متقابلا نظام‌های فکری یکدیگر را ویران می‌سازند. هر یک از آنان معتقد است که حق دارد، اما دیدگاه‌های جزمی آنان با هم قابل تلفیق نیست. بنابراین پیوستن به یک مکتب ، مانند پیوستن به فرقه‌ای جزمی است که جز تنش چیزی در بر ندارد و آرامش درونی به همراه نمی‌آورد. در مقابل این پرسش که پس کدام فلسفه حقیقی است، پاسخ شک‌گرایان چنین بود: در این مورد با قطعیت نمی‌توان اظهار نظر کرد.

جمعه 11 اسفند 1391  10:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها