0

راز دخترک بافنده

 
samanehtajafary
samanehtajafary
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 2436
محل سکونت : خراسان رضوی

راز دخترک بافنده

راز دخترک بافنده

راز دخترک بافنده

 

درنایی توی تور افتاده بود. پیرمردی او را دید و نجاتش داد.

پیرمرد به خانه برگشت و همه چیز را برای زنش تعریف کرد. در همان موقع، صدای در بلند شد.

پیرمرد، در را باز کرد. دختر کوچک و زبایی پشت در ایستاده بود. دخترک گفت: من کسی را ندارم. می توانم پیش شما بمانم؟

پیرمرد و پیرزن با خوشحالی گفتند: بله که می توانی!

و دخترک برای همیشه آن جا ماند.

یک روز دختر به پیرمرد و پیرزن گفت: می خواهم برایتان پارچه های خوبی ببافم، اما باید قول بدهید که وقتی کار می کنم، تماشایم نکنید!

پیرمرد و پیرزن قول دادند.

از آن روز به بعد، صبح ها دختر پشت چرخ بافندگی می نشست. شب با پارچه های زیبا بیرون می آمد.

این پارچه ها آن قدر زیبا بودند که مردم از دور و نزدیک برای تماشایشان می آمدند. پیرزن دلش می خواست راز دخترک را بفهمد. او از خودش می پرسید: دختر به این کوچکی چه طور می تواند این پارچه های زیبا را ببافد؟

یک روز صبرش تمام شد. از سوراخ در نگاه کرد. دید پشت چرخ بافندگی، به جای دخترک، درنای زیبایی نشسته و با پرایش پارچه می بافد.

آن شب وقتی پیرمرد به خانه آمد دخترک از اتاق بیرون آمد و گفت: من همان درنایی هستم که شما آزادم کردید. به خاطر این مهربانی شما هر روز برایتان پارچه بافتم. اما امروز شما راز مرا فهمیدید. من دیگر نمی توانم این جا بمانم.

پیرزن از کارش پشیمان بود. پیرمرد هم گریه اش گرفته بود. اما آن ها می دانستند که دخترک یک درنا است و جایش در آسمان است.

دختر گفت: خداحافظ خوشبخت باشید!

و ناگهان یک درنای سفید و زیبا شد. پرواز کرد و به آسمان رفت.

 

جمعه 11 اسفند 1391  12:15 PM
تشکرات از این پست
fatemeh_75
دسترسی سریع به انجمن ها