روزهاي اسارت خيلي خسته کننده و کسالتآور است و آدم اگر براي خود سرگرمي و برنامهاي تدارک نبيند، زمان و اضافه وقت کلافهاش مي کند و او را از پا در مي آورد. اغلب اسرا براي سرگرم شدن به کارهاي دستي رو مي آورند. يکي گلدوزي مي کرد، ديگري مُهر مي ساخت، آن ديگر جانماز مي دوخت و آن ديگري روي چوب کنده کاري مي کرد. بعضيها هم با خمير نان اشياي جالبي مي ساختند. البته عده اي هم سرشان توي درس و کتاب بود و چند نفري هم زبانهاي عربي يا انگليسي مي آموختند. خلاصه هر کس کاري مي کرد تا وقت و زمان را بکشد يا دست کم روزهاي سنگين اسارت را کوتاه سازد.
نمازجماعت ممنوع بود و اگر عراقيها متوجه مي شدند همه را به سختي تنبيه مي کردند. اما اسرا به هر ترتيب بود مخفيانه و به دور از چشم نظاميان عراقي سعي مي کردند نمازهايشان را به جماعت بخوانند. با خواندن نماز جماعت، روحيه بچه ها خيلي تقويت مي شد و منبع انرژي روحي خوبي برايشان بود. روزي جاسم، نگهبان عراقي، ديد که همه دارند نماز جماعت مي خوانند. خيلي عصباني و ناراحت شد. بچهها در همان اردوگاه جانمازهاي گلدوزي شده جالب و قشنگي براي خودشان دوخته بودند و روي آنها نماز ميخواندند.
جاسم آمد و با خشم تعدادي از جانمازها را جمع کرد. روي تعدادي از جانمازهاي بچهها اين آيه قرآن به رنگ سبز گلدوزي شده بود: ربنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الکافرين. البته کلمه کافرين را به رنگ قرمز گلدوزي کرده بودند. جاسم با لهجه ته عربي اش گفت: - چرا اين آيه را نوشته ايد؟ در قرآن به جز اين، آيه نبود؟ يک آيه ديگر بنويسيد. بچه ها گفتند: - آيه، آيه است. قرآن است.
- نه! اين آيه خوب نيست
- براي چي خوب نيست؟
جاسم با سادگي خاصي پاسخ داد:
- اولاً توي آن کافرين است.
- شما که مسلمانيد. اين کلمه مال کفاره.
- نه. منظور شما از کافرين، ما عراقيها هستيم!
- چرا؟
- به خاطر اين که کلاه ما قرمز است، شما هم کافرين را با رنگ قرمز نوشته ايد.
جاسم تا مدتها به ما گير داد و اذيتمان کرد.