0

قدر برادر

 
mahdi696
mahdi696
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 141
محل سکونت : مرکزی - خمین

قدر برادر

قدر برادر:

روز عمليات والفجر سه [7/5/62- منطقه مهران]، نزديكيهاى ظهر بود و هوا فوق العاده گرم. آن موقع من مسئول تعاون “تيپ امام جواد (ع) لشكر پنج نصر” بودم. كارمان جمع و جور كردن مجروحين و شهدا در خط بود و نقل و انتقال آنها به عقب. آن روز ديدم دو نفر پيكر شهيدى را روى دوش گرفته اند و دارند مى آورند. رفتم جلو و گفتم: اجازه بدهيد من ببرم. شما خسته شده ايد. خيلى هم خونى هستيد، برويد لباسهايتان را عوض كنيد. يكى از آن دو گفت: نمى توانيم. گفتم چرا. گفت: “اين برادرم است، مى خواهم خودم جنازه اش را بياورم عقب.” هنوز عمليات ادامه داشت. جنازه را آوردند و گذاشتند نزديك ماشين و بلافاصله برگشتند. بى اختيار ظهر عاشورا در نظرم مجسم شد.

آب آب آب

در منطقه گزيل- “پاوه، اورامانات” در “گروهان فجر، گردان احزاب” از “تيپ 313 نبى اكرم (ص)” عمليات [؟] كرديم. از همان شروع عمليات و حركت به طرف “ارتفاع گزيل” تا بالاى قله و فتح آن، اكثر بچه هاى گردان آب نداشتند، جز تعداد معدودى از جمله فرمانده گروهان، برادر “نوذر اميرى” كه عصر فرداى آن روز با قمقمه آبش به داد دوستان رسيد. خودش يك ريگ در دهان گذاشته بود تا تشنگى بر او غلبه نكند. از برادران مى خواست كه آنها هم اين كار را انجام دهند. من وقتى به رودخانه “آب سيروان” كه از كنار ارتفاع مى گذشت فكر مى كردم، ديوانه مى شدم. اما با ياد لب تشنگان كربلا خود را دلدارى مى دادم. تعدادى از بچه ها را تشنگى از پا درآورد. شهيد “حسين قلاوند” دوست پاسدار وظيفه ما بود كه وقتى خواست لبش را با نم آب قمقمه يكى از برادران مرطوب كند، با تير مستقيم مزدوران به شهادت رسيد. حال آنكه هيچ وقت بچه هاى ما دشمن را موقع آب خوردن نمى زدند.

به حق علي ماء

در عمليات والفجر ده [23/12/66- حلبچه] بعد از فتح “حلبچه” روى يكى از قله هاى مرتفع موضع گرفته بوديم. هيچى نداشتيم. براى غذا از سنگر آمدم بيرون. دو تا پرتقال پيدا كردم. موقع بازگشت آه و ناله كسى را كه كمك مى خواست شنيدم. به آنجا رفتم. يك سرباز عراقى بود، با دست تير خورده. كنارش رفتم. التماس مى كرد: “به حق محمد و آل محمد، ماء. به حق على، ماء. الموت لصدام. ماء.” آب زيادى نداشتم و از طرفى خودم هم تشنه بودم. از دادن آب منصرف شدم. حركت كه کردم به گريه افتاد. نتوانستم بروم. قمقمه ام را كه شايد يك استكان آب داشت به او دادم، تا قطره آخر خورد. حتى چند لحظه قمقمه را سر و ته روى لبانش نگه داشت. متأثر شدم. پرتقالها را با سر نيزه بريدم و آبش را در دهان او چكاندم. لبخند مى زد. نمى دانم براى چه فتوكپى شناسنامه اش را به من داد. بعد دو نفر امدادگر و حمل مجروح را كه مى آمدند، صدا زدم و او را بردند.

سه شنبه 24 بهمن 1391  4:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها