0

جايزه نمي خوام

 
mahdi696
mahdi696
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 141
محل سکونت : مرکزی - خمین

جايزه نمي خوام

جايزه نمي خوام

دفتر را برد گذاشت رو به روش گفت: «بيا اين همه نمره بيست.»

بغض گلويم را گرفته بود؛ بغضي سنگين.

رو به قاب عکس کرد و گفت: «مگه نگفتي هر وقت نمره بيست بگيرم جايزه مي دي؟»

بعد با اون چهره و نگاه معصومانه اش رو به من کرد و گفت: «مامان من جايزه نمي خوام فقط بگو بابا بياد خونه.»

ديگه نتوانستم جلوي اشکم را بگيرم. رفتم قاب عکس عبدالله را از روي تاقچه برداشتم و گذاشتم توي کمد.

سه شنبه 24 بهمن 1391  4:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها