0

براى تو...

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

براى تو...

 

براى تو...




«براى تو...»

از پشت اين پنجره ى باران خورده به رهگذران مي نگرم.گاهى هم به داخل خانه و گاه به آسمان...

پنجره را كه باز مي كنم،خنك نسيمى نوازشگر صورتم مي شود و از ماجراى سفرش تا به اينجا مي گويد... .

بَه كه چه باران لطيفى است!

نمى دانم چرا؟ اما ديرگاهى مي شود كه اين گونه ام...دلتنگ و بى قرار...

گويى گمشده اى دارم. شايد از همين رو است كه چشم هاى منتظرم ميان عابران اين سو و آن سو مى دوند. شايد فكر مي كنند گمشده ى من ميان همين مردم است و آنها نمي توانند ببيندش...

بازى قشنگى است اين قايم باشك ميان ما و آن گمشده!

ديروز كه پاى صحبت شمعدانى ها نشسته بودم، آنها هم از دلتنگى هاى اخير خود مي گفتند...از انتظار...

به گمانم ماهى كوچك داخل تنگ هم با ما هم صحبت شده بود و داخل آب چيزهايى را زمزمه ميكرد. چه مى دانم!

ندايى از عمق وجودم مرا متوجه كتابخانه ى چوبى ام مي كند و چند ثانيه اى به كتاب مقدس خيره مي شوم. باز مي كنمش. سوره ى انفال،آيه 53:

"...و خداوند تغيير نمي دهد نعمتى را كه به قومى ارزانى داشته مگر آنكه آنها تغيير دهند وضع خويش را..."

بوسه اى بر كلام گوارايش مي زنم و دوباره به همان گمشده ى آشنا مى انديشم.

باران هم چنان مى بارد و گويى قرار بر اين است كه امروز، ابرها، تلافى بغضى را كه تا كنون در گلو داشته اند، درآورند.

باران تند تر مي شود.

سكوت دلم مي شكند و چشم هاى خسته ام را مى بندم. همان چشم هايى كه بارها و بارها روى زمين و آن سوى آسمان تو را جستجو كردند و هر بار نااميدانه از يافتنت گريانم كردند...

تمام كن اين بازى را...

بگذار كمى آرام بگيرد اين دل بى قرار...

به خاطر شمعدانى ها هم كه شده بيا!



لحظه اى سكوت

گوش كن...مي شنوى؟

باران هم به زودى قطع خواهد شد.

اين را خود ابرها به من گفتند...خود ابرها...





=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

www.MASAFPORTAL.com

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=


ارسال نظر :

جمعه 20 بهمن 1391  11:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها