0

یک مشت خاک

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

یک مشت خاک

 

یک مشت خاک






من يك مشت خاك بودم .

يك مشت خاك بي ارزش كه بي هدف روزهايم را شب مي كردم و شب هايم را روز.

لجن تمام وجودم را برداشته بود.

برای خاکی که کثافت تمام وجودش را گرفته شب و روز چه فرقی می کند؟؟؟

تا اينكه يك روز دیدم فرشته اي آمد به سوی منِ لجن زده ی خشک شده !

ناباورانه او را نگرستم ، بوي خدا را مي داد !

خواست مرابردارد که مادرم زمین نگذاشت.

دومی آمد و باز مرا نبرد اما این بار سومی بود که مرا برداشت و پيش خدا برد .

نمي دانستم چه خبر است ، شايد هم چون فقط مشتي خاك بودم نمي فهميدم.

خدا گفت :تو ديگر مشتي خاك بي ارزش نخواهي بود ،تو ماموريتي به بزرگي درياها و آسمان ها داري ،تو قرار است خليفه ي من برزمين باشي.

گفتم : خدايا من؟ من فقط يك مشت خاكم .

همان خاك پستي كه داشت مي گنديد ،همان خاك تهوع آور! چطور مي توانم چنين مسئوليتي را به عهده بگيرم؟

خدا لبخندي زد و بر من عشق بارانيد و از روح خود در من دميد و من چشمانم را كه باز كردم ديگر خاك نبودم .

خدا گفت :ديگر نام تو خاك نيست ،حالا تو آدم شده اي.

گفتم :آدم يعني چه؟

خدا گفت : آدم يعني ؛ مهرباني ، عشق ، دوست داشتن ، شجاعت ، بزرگي ، وفاداری ، گذشت... و همه ي چيز هاي خوب ديگر !

و از آنروز به بعد من آدم شدم.

سعي كردم آدم بمانم ولي به اين راحتي ها هم نبود، مگر شيطان مي گذاشت ، مگر نفس پر مدعايم مي گذاشت!

یادش رفته بود که چه بوده و چه شده...

بارها اشتباه كردم و خدا مرا بخشيد.

بارها به آن روزهاي خاكي و پست برگشتم و خدا دستم را گرفت .

هنوز تلاش مي كنم... اما کاری است که ناتمام مانده ... می خواهم دنیا را عوض کنم ... می خواهم دستم در دست دوازدهمین نور باشد و به یاری اش دنیا را پر از مهر کنم .

از خدا كمك مي خواهم و انتظار می کشم ...خدا برایم کافیست...

پنج شنبه 19 بهمن 1391  9:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها