0

مهلا مهلا یا ابن الزهرا

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

مهلا مهلا یا ابن الزهرا

 

مهلا مهلا یا ابن الزهرا




بسم رب الشهدا و صدیقین



مهلا مهلا یابن الزهرا

چه می خواهی عباس؟

اذن دخول

به کجا؟

به قتلگاه

امام به عباس نگاهی از روی محبت نه از روی برادری می افکنند. عباس از روی شرم سر را به سمت پایین سوق داده و چشم را به زمین می دوزد.

امام بعد از لحظاتی طولانی که هنوز هم از دیدن عباس سیر نشده می گوید: اکنون نه.

عباس قلبش فشرده می شود.بغضش می گیردو ...

نه نمی گذارد اشکانش مقابل امام داغ دیده سرازیر شود. فقط می پرسد:چرا یا امیر؟

امام ناگهان لرزش صدای قمر بنی هاشم را احساس می کند . او نیز قلبش می سوزد اما برای اینکه دل این ماه پر صلابت را به تنگ نیاورد، هیچ نمی گوید جز این جمله:توعلمدار مایی یا عباس. بعد از تو چه کسی بیرق این سپاه را توان نگاه داشتن خواهد داشت؟

توان نگاه داشتن قطرات اشک برای عباس که علمدار سپاه امام است سخت تر است از نگاه داشتن لوای بزرگی که نشانه ی خداوندی بر روی آن حک شده و بیرق سپاه است.

از نزد امام به کناری می آید. حال او به قطرات اشکش اذن دخول در حرم یار می دهد.

قطرات اشک ،مهیای آمدن به داخل کرب وبلا بودند که سکینه می آید. عباس با دیدن آن طفل خشکیده لب، اذن دخول خود را از اشک ها باز می ستاند.

سکینه ،به جلو می آید و با لحن کودکانه اش که نایی در آن نمانده می گوید: ای عمو جان.اکنون ازجانب برادرم علی اصغر و از نزد کودکان حرم می آیم. آن ها تشنه ی جر عه ای آبند.آیا سپاه عدو راه آب را باز کردند؟

ابو الفضل از داخل می گرید،گویی قلبش می گرید.می گوید:آری. باز کردند.اکنون من آماده ام تا بروم از آنان آب را بستانم و شما را سیراب کنم. به کودکان حرم بگو: عمویتان عباس سلام رساند و گفت مدتی دیگر انشائ الله مشک آب به دستان کودکانه تان خواهد رسید. صبر کنید که افق نزدیک است.

و اما سکینه خوش حال از وعده ی عمو به سمت خیام می دود و عباس شرمسار از این وعده که به دست خویش نبوده باز به سوی حسین می تازد.

باشد . به شرطی.

چه شرطی یا امیر ؟

باید محافظان شط را برهانی و برای کودکان آب بیاوری.

عباس ناگهان مشتاقانه از اینکه وعده اش دروغین نبوده، به سمت شط فرات اسب را به تاخت می گیرد.

اسب می دود،گویی عباس به مرگ نزدیک و نزدیک تر می شود.

سپاهیان دشمن،با دیدن علمدار حسین ،در دل هایشان آشوبی به پا می خیزد.از هر سو حمله ور می شوند برای دریدن این شیر خدا که رگ حیدری اش همانند علی در لحظات دشوار ، متورم می شود.انگار عباس در اطراف راس اش چشمانی دارد همانند چشمان عقاب.

تیر و شمشیر دشمن را کنار می زند به عشق اینکه به فرات برسد تا وعده اش را عملی سازد.

مشک آب را مملو از آب می کند. آبرا برمی دارد. که می داند در آن لحظه چرا عباس آب رادر دستان اش برداشت؟ شاید با او سخن می گفت که: ای آبی که از رحمت خداوندی در این بستر آرمیدی و جریان ات دل کودکان عطشان حرم را می سوزاند، حسین فاطمه بین که بی تو عزم میدان کرده ،بی تو چند صباحی را گذرانده و بی تو کودکان خود را آرام ساخته و سپاه عدو بین که با تو خود را ساخته که باتو به میدان نبرد آمده و باتو سرورم را احاطه کرده. حال داشتن تو خوشبختی است یا نداشتن تو؟ سپاه مقابل ،با وجود تو سر انجامشان، آتش دوزخ است و سپاه حسین بی تو بهشت برین .اما حال ،سکینه در انتظار تو نشسته . تو را باید به نزد او ببرم که تو را خوانده. بر خیز تا برویم.نکند توهم امام را تنها بگذاری؟ با من بیا که چشم سکینه به تو دوخته شده.

عباس آب را به زور به داخل مشک می کند. اما آب نمی خواهد یارای امام باشد زیرا دشمن در کمین،مشک را نشانه می رود.دل عباس می ریزد،اما حال این خون است که بر روی صورت عباس جاری است.چشمان عقاب را زدندو او آهی از ته دل می کشد. دیگر نمی تواند دخترک شیرین زبان حسین را ببیند.دست هم که ندارد تا با دست از او خدا حافظی کند. او اکنون هیچ نداردجز خدا را و برادرش حسین بن علی را. می گوید یا اخی ادرکنی اخیک یذهب الی الله . و حسین می تازد تا به عباس که بدنش اربا اربا شده بود برسد و او رفته بود و حسین را با سکینه ی منتظر تنها گذاشته بود.

در خیام صدایی می پیچید که می گفت:

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ای اهل حرم سید و سالار نیامد

و سکینه می گوید:من آب نمی خواهم من عمویم را می خواهم و ضجه زنان نه از روی تشنگی آب که از روی عطش دیدن عمو از حال می رود.

السلام علی الاعضاء القطعات ،السلام علی الابوالفضل العباس ،السلام علی الاخوالحسین و بن علی بن ابی طالب وساقی الماء ورحمت الله و برکات

پنج شنبه 19 بهمن 1391  9:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها