وقتی واژهی «حاجی» پیش از نام شهیدی میآید، احساس میکنی که او پیرمرد است یا دستکم سنوسال بالایی دارد، اما وقتی عکسش را میبینی، ذهنت مکث میکند و روحت دلآزرده میشود. حالا اگر این شهید که جوان نازنینی است، ازدواج هم کرده باشد، یعنی دامادی با آرزوهای بلند. یا اگر پدر شده باشد، یعنی سایهی سر کودکانی که دیگر دل انسان از بیپدر شدنشان به تپش میافتد.
«محمود»، پدر سه دردانه بود. وقتی رفت، سیویک سال بیشتر نداشت. جوان رعنایی که از بس بچههایش ندیده بودنش، برایشان حکم عمو داشت تا بابا
*.
محمودِ هجده، نوزدهساله مدتی بود که هرگاه میخواست وارد خانه شود، مثل همه در نمیزد؛ از پشتبام میآمد، از روی دیوار میپرید، روزها درستوحسابی پیدایش نبود؛ چون چند وقت بود که در برابر رژیم، شمشیر را از رو بسته بود. اعلامیههای امام را تکثیر میکرد، مخفیانه پخش میکرد. نوارهای امام را هم به این و آن میداد. بگذریم از اینکه اسلحه تهیه کرده و در باغ پدر زیر خاک پنهان کرده بود.
*
در باغ، گودالی شبیه قبر درست کرده بود برای روز مبادا. اتفاقا ساواک بدجور گیر داده بود بهش. او هم مجبور شد چند روزی را در قبرش پنهان شود تا آبها از آسیاب بیفتد.
پنهانی و با هزار مکافات کتابهای شهید «مطهری» را تهیه میکرد و میخواند. لای روزنامه میپیچید و به دیگران میداد تا آنها هم بخوانند
*.
چند روزی به شروع عملیات مانده بود. یکی از فرماندهان به سراغم آمد و گفت: «حاجمحمود گفته یکی از رزمندهها دیشب امام زمان(عج) را در خواب دیده. باید خوابش را برای همهی بچهها تعریف کند.»
رفتم پیش حاجی و خواهش کردم خودش خواب را تعریف کند، اما او گفت: «آن رزمنده خودش باید تعریف کند.»
و او تعریف کرد که: «آقا امام زمان(عج) را دیدم که ناراحتند و فرمودند، چرا این روزها معنویت شما کمتر شده؟ به معنویت خودتان بیفزایید.»
این خواب برای حال و روز امروز ماست که زندگیمان پر از هوس، تشریفات، بطالت و تنبلی شده است.
*
بهزور از خواب بیدارمان کرد و گفت: «پاشید! پاشید برید ورزش صبحگاهی.»
هرکاری کردیم و بهانه آوردیم، خواهش کردیم، شوخی کردیم، دست از سرمان برنداشت. گفتیم: «به یک شرط حاضریم برویم صبحگاه، که شما چای و بساط صبحانه را درست کنی.»
حاجمحمود قبول کرد. ما که هنوز خواب از سرمان نپریده بود، ازش خداحافظی کردیم و بیسروصدا در اتاق کناری خوابیدیم. مدتی نگذشته بود که با صدای آواز حاجی که داشت بساط چای را آماده میکرد، از خواب بیدار شدیم. محمود دم گرفته بود: «چون آبش کمه، یخ و میریزیم، چون آبش کمه، یخ و میریزیم.»
آواز محمود باعث شد بزنیم زیر خنده. او هم متوجه شد و افتاد به جانمان. از آن روز به بعد، هروقت حاجی را میدیدیم، دستهجمعی میگفتیم: «چون آبش کمه، یخ و میریزیم.»
*
عادت داشت توی خط و آن اوضاع و احوال، مدام موهایش را شانه بزند. خیلی وقتها هم به شانه زدن تنها قناعت نمیکرد و موهایش را مدل میداد. محمود از اینکه میدید توی آن شرایط کلی وقت صرف موهایش میکند، ناراحت میشد. او هم که متوجه حساسیت محمود شده بود، عمدا هروقت محمود را میدید، شانه و آینهاش را درمیآورد و شروع میکرد به شانه زدن. خیلی وقتها محمود غافلگیرش میکرد و با دستهای خاکی موهایش را بههم میریخت؛ برای همین هروقت محمود میخواست با موتور از جادههای خاکی عبور کند، او را حتما با خودش میبرد.
در عملیات «کربلای 4» بهشدت زخمی شده بود. صورتش طوری سوخته بود که بهسختی میشد شناختش. امید نداشتم زنده بماند. وقتی در اتاق ضدعفونی شده بستری بود، مجبور بودیم برای اینکه زخمهایش چرکی نشوند، هر روز حمامش کنیم و به بدنش پماد بزنیم. پزشکان گفته بودند، اگر مراقبتها کامل باشد و مشکل خاصی پیش نیاید، دستکم شش ماه طول میکشد تا حالش خوب شود.
آن روزها محمود مرتب میگفت: «خانم خوبم! من مدیون تو هستم. تو من را خوب کردی. تو پرستار خوبی هستی.»
اما باز هم چهل روز بیشتر نتوانست در بیمارستان دوام بیاورد و راهی جبهه شد
*
در عملیات «کربلای 4» بهشدت زخمی شده بود. صورتش طوری سوخته بود که بهسختی میشد شناختش. امید نداشتم زنده بماند. وقتی در اتاق ضدعفونی شده بستری بود، مجبور بودیم برای اینکه زخمهایش چرکی نشوند، هر روز حمامش کنیم و به بدنش پماد بزنیم. پزشکان گفته بودند، اگر مراقبتها کامل باشد و مشکل خاصی پیش نیاید، دستکم شش ماه طول میکشد تا حالش خوب شود.
آن روزها محمود مرتب میگفت: «خانم خوبم! من مدیون تو هستم. تو من را خوب کردی. تو پرستار خوبی هستی.»
اما باز هم چهل روز بیشتر نتوانست در بیمارستان دوام بیاورد و راهی جبهه شد.
*
اولین کسی که در استان سمنان معلم نمونه شد، محمود بود. شیوهی تدریس و نمرهی قبولی دانشآموزانش بهاضافهی مدت حضورش در جبهه، به اضافهی خدمت در مناطق محروم، بهاضافهی اخلاق و ایمانش، بهاضافهی... خلاصه محمود از همه نظر بالاترین رتبه را آورد. حتی در کشور هم معلم نمونه شد. محمود اولین دبیر نمونهی کشوری بود.
*
دشمن را دور زده بودیم که متوجه ما شدند. آتش چنان سنگین بود که هیچکس جرأت نمیکرد سرش را بلند کند. وقتی محمود دید که اینطوری فقط زمان از دست میرود، صدایش را بالا برد و فریاد زد: بچهها! اگر میخواهید امام را خوشحال کنید، بلند شوید .این جمله همه را از جا کرد
*
در عملیات «بدر»، زیر یک پل مستقر شده بودیم. روبهرویمان جادهی باریکی بود بهطول صدمتر که بهش جادهی مرگ میگفتیم؛ چون در تیررس کامل عراقیها قرار داشت. باید یکییکی میدویدیم و خود را به آنطرف جاده میرساندیم. نفر اول رفت. نفر دوم محمود بود که دوید، اما پیش از اینکه به انتها برسد، تیری به پایش خورد. حاجی کنترلش را حفظ کرد و خودش را رساند، اما بهجای اینکه ناله کند، با صدای بلند شروع کرد به آواز خواندن. – ننهجون، ببه جون! ننهجون، ببه جون!
با این آواز، بچهها تیرخوردن او را فراموش کردند، ترسشان ریخت و همه زدند زیر خنده