0

امام دانایی ها

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

امام دانایی ها

تا به حال نام «عین زیاد» را شنیده ای؟ حتماً از شنیدن این نام تعجب کردی. دوست داری درباره این کلمه با تو صحبت کنم؟ اگر دوست داری گوش بده. عین زیاد (1) نام مزرعه امام صادق (علیه السلام) است. این مزرعه مثل همه مزرعه های دیگر بود. در آن دانه کاشته می شد، دانه بزرگ می شدند، درخت ها هم میوه می دادند، ولی امام صادق (علیه السلام) محصولات این مزرعه را برای خودش برنمی داشت. او آن قدر مهربان بود که به کارگران مزرعه گفته بود راهی به داخل باغ باز کنید تا مردم بیایند و از میوه های آن بخورند. این کار امام، مردم را خیلی خوشحال کرده بود. هر روز ده سفره در مزرعه انداخته می شد و مردم به نوبت سر سفره ها می نشستند و غذا می خوردند. اگر از مردم فقیر کس نمی توانست بیاید یا مریض بود، امام صادق (علیه السلام) یک ظرف از خرماهای خوب باغ را به در خانه آن شخص می فرستاد. وقتی هم که می خواستند محصولات باغ را برداشت کنند، هر کس در این برداشت کمک می کرد، پاداشش را می داد و می گفت: «همه آنچه باقی مانده را به مدینه ببرید و میان مردم آن جا تقسیم کنید».
مرد میهمان در اتاق نشسته بود. امام صادق (علیه السلام) از او پذیرایی کرد. مرد از امام سپاس گزاری کرد. سپس با امام سخن گفت. در این هنگام مرد برای برداشتن چیزی برخاست. امام با مهربانی او را نگاه کرد. مرد دستش را دراز کرد تا کمی از وسایل پذیرایی را به کمک امام جمع کند. امام فرمود: «این کار را نکن». تو مهمان ما هستی. پیامبر از کار کردن مهمان جلوگیری می کرد». مرد، امام را نگاه کرد و تصمیم گرفت که از این به بعد با مهمان هایش مانند امام رفتار کند.
امام صادق (علیه السلام) چیزهای زیادی می دانست. چیزهایی که دیگران نمی دانستند. به همین سبب مردم، پیش او می آمدند و از او می پرسید، درباره دانایی و علم زیاد امام گفته اند: «مردم به اندازه ای از او علوم نقل کردند که در تمام جهان منتشر شد و شهرتش سراسر جهان را فراگرفت». (2) همین طور گفته اند: «جعفربن محمد کسی است که دانشمندان به در خانه اش هجوم می آورند». (3)
چند روزی بود که آن مرد، پیش امام نمی آمد. امام دوست داشت مثل هر روز مرد را ببیند و با او صحبت کند. امام که نگران حال مرد بود، پرسید: «چرا آن مرد چند روزی است پیش ما نمی آید؟» از میان عده ای که کنار امام بودند، مردی گفت: «آن مردِ دهاتی را می گویید؟ او که آدم مهمی نیست که سراغش را می گیرید». امام از شنیدن حرف مرد، ناراحت شد. سپس رو به آن ها کرد و گفت: «شخصیت انسان در عقل اوست، شرافتش در دین او بزرگواریش در تقوای اوست». ارزش آدمی بسته به این سه صفت است. (4) مرد از حرف های خودش پشیمان شد و به خودش قول داد که دیگر تا کسی را خوب نشناخته، درباره او صحبت نکند.
نماز صبح را که خواند، برخاست. کوچه ها را پشت سر هم گذاشت تا به خانه امام صادق (علیه السلام) رسید. امام صادق (علیه السلام) مرد را که دید به او گفت: چرا دیشب با مادرت بدرفتاری کردی؟ (5) مرد از شنیدن حرف امام تعجب کرد. به یاد دیشب افتاد و از بدرفتاری و حرف های بدی که به مادرش زده بود خجالت زده شد. اشک در چشم هایش حلقه بست و سرش را پایین انداخت. امام فرمود: «مگر نمی دانی او چه زحمت ها برای تو کشیده؟ چرا با او بدرفتاری کردی؟» مرد از رفتارش پشیمان شد و فکر کرد وقتی به خانه می رود، از مادرش معذرت خواهی کند.
امام صادق (علیه السلام) خیلی تلاش می کرد تا چیزهای زیادی به شاگردانش بیاموزد. دشمنان امام صادق (علیه السلام) دوست نداشتند که امام به یارانش آموزش دهد. آن ها می خواستند مردم درباره اسلام چیزی ندانند. برای همین امام و یارانش را آزار می دادند، ولی آنان همه این سختی ها را تحمل کردند. شاگردان امام هر روز بیشتر و بیشتر می شد، تا این که منصور و دشمنان امام ترسیدند. آن ها در پی یافتن راه تازه ای برای آزار امام بودند. امام هم به مردم می گفت: «به حاکمان ستمگر پناه نبرید. با آن ها هم کاری نکنید. حتی چیزی از آن ها نخرید و چیزی به آن ها نفروشید». (6) امام مردم را این گونه از ستم ها نجات می داد و به آن ها کمک می کرد.

پی نوشت ها:

1. مهدی لطفی، امام صادق (علیه السلام) از دیدگاه اهل سنت، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما، 1385، چ 1، ص 28.
2. همان، ص 37.
3. همان.
4. بحارالانوار، ج 78، ص 202.
5. همان، ج 74، ص 76.
6. نک: سید محمدحسن موسوی کاشانی، بر امام صادق (علیه السلام) و امام کاظم (علیه السلام) چه گذشت، در الکتب الاسلامیه، بهار 1379، ج 1، ص 98.

معصومه سادات میرغنی
منبع: قاصدک، شماره ی 28، 79 – 77.

سه شنبه 10 بهمن 1391  1:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها